<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949</id><updated>2012-01-21T04:08:00.195-08:00</updated><category term='سينما وموسیقی'/><category term='رونوشت'/><category term='سينما و موسيقي'/><category term='موسیقی و سینما'/><category term='ادبیات'/><category term='تاریخ معاصر'/><category term='ادبيات'/><category term='اجتماعي'/><category term='اندیشه'/><category term='روزتوشت'/><category term='سینما و موسیقی'/><category term='روزنوشت'/><category term='اجتماعی'/><category term='انديشه'/><category term='تاريخ معاصر'/><title type='text'>ابرک شلوار پوش</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>227</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-2085565722879915993</id><published>2011-06-22T02:11:00.000-07:00</published><updated>2011-06-22T02:12:55.695-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رونوشت'/><title type='text'>بین قهرمان شدن، در عزلت و غربت مردن و مزدور شدن فاصله‌ای نیست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p align="justify"&gt;وقتی رمان ۱۹۸۴ را می‌خواندم، یا حتی وقتی «شوخی» میلان کوندرا  را، با خودم فکر می‌کردم که چه آدم‌های سنگدلی هستند این‌ها درست وسط یک فاجعه،  درست وسط اشغال کشورشان دوست دارند کارهای عشقولانه کنند. کلی بد و بیراه می‌گفتم  بهشان. &lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt; &lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;اما حالا می‌بنیم که اتفاقا در این شرایط آدم بیشتر از هر موقع  دیگری نیاز به کارهای عشقولانه دارد. اتفاقا در این شرایط است که آدم تنها تر  می‌شود. &lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt; &lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;این روزها با خودم فکر می‌کنم چه چیزی را گم کرده‌ام و دنبال چی  هستم. مثل خیلی از شما که الان این‌جا هستید جواب دقیقی برای سوالم ندارم. گاهی فکر  می‌کنم که تنها باشم و سر به زیر و همچون کرگدن‌ها سفر کنم و گاهی به سرم می‌زند که  دیوانه‌وار زندگی کنم و از قفس بپرم. &lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt; &lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;انسان تا وقتی زنده است این سوال‌ها را پیش رویش دارد. بین قهرمان  شدن، در عزلت و غربت مردن، مزدور شدن و پوچ شدن فاصله‌ای نیست. زندگی به قول سامرست  موام «لبه تیغ» است و برنده.  &lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt; &lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;پاسخ دشوار است.&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-2085565722879915993?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/2085565722879915993/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=2085565722879915993&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/2085565722879915993'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/2085565722879915993'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2011/06/blog-post_22.html' title='بین قهرمان شدن، در عزلت و غربت مردن و مزدور شدن فاصله‌ای نیست'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-8534843616360245721</id><published>2011-06-01T00:56:00.000-07:00</published><updated>2011-06-01T00:58:40.030-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رونوشت'/><title type='text'>سحابی‌ها رفتند، ابراهیم یزدی را دریابیم/ سحابی ناکام سیاسی بود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p align="justify"&gt;در دوران مدرسه معلمي داشتيم به نام «ناصح» كه بعدها پسرش دوستم  شد، بهنام ناصح. معلم آن‌روزها كه خدا حفظ ‌اش كند جمله قشنگي را گفت كه تا هميشه  در ذهنم خواهد ماند. گفت دو دسته از دانش‌آموزان در ذهن يك معلم مي‌مانند، شلوغ‌ها  و خيلي‌ خوب‌ها. ما هيچ كدام از اين دو نبوديم. فقط اين را آموختيم كه براي افتادن  بر سر زبان‌ها نيازي نيست كه خوب باشي. گاهي با بي‌انظباط بودن هم مي‌توان بر سر  زبان‌ها افتاد.  &lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;گاهي با چيزهاي عجيب و غريب، گاهي با حرف‌هاي بي‌پايه، گاهي با  خودزني مي‌توان بر سر زبان‌ها افتاد. آن‌چنان كه ايران من اين‌روزها و سال‌ها تيتر  روزنامه‌هاي جهان شده است. شايد بتوان خود ايران ، فقط ايران را در كتاب ركورد‌هاي  گينس ثبت كرد. كشوري كه بيشتري عجايب جهان را در خود دارد.  &lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;تيتر فرداي روزنامه‌هاي جهان چه خواهد بود؟ دختري در مراسم پدرش  درگذشت؟ آيا اين عجيب نيست؟ دختري در مراسم درگذشت پدرش دچار حمله قلبي شد؟  &lt;/p&gt;   &lt;p align="justify"&gt;عزت‌الله سحابي روز سه‌شنبه 10 خرداد درگذشت. ۸ روز بعد از ناصر  حجازی. درگذشت سحابي به بلندي درگذشت ناصرخان صدا نداشت. بسياري از مردم ما سحابي  را نمي‌شناسند. و دريغ كه اگر ناصر حجازي تنها چند بار در اعتراض از غم نان مردم به  صدا درآمد، عزت سياست ايران همواره به همين دليل در شكوه بود. اما در سرزميني كه  مزد گوركن از آزادي انسان افزون است، باكي نيست كه او را نشناسند.  &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;سحابي 80 سال داشت. كمي بيش و كم. يعني ناكام از دنيا نرفته است  ظاهرا. اما فقط ظاهرا. چرا كه ناكامي را نمي‌توان تنها در يك مساله دانست. سحابي در  جستجوي آزادي بود. از همين رو بود كه جواني‌اش را در زندان‌هاي رژيم گذشته گذراند و  هرگز در جستجوي مصالحه نبود. سحابي آزادي نان و قلم را در ايران نديد تا ثمره كاملش  را نديد و از اين روست كه او يكي از ناكام‌ترين مردان اين سرزمين بود.  &lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;شايد تيتر امروز روزنامه‌هاي جهان بايد به همين موضوع اختصاص پيدا  مي‌كرد: عزت‌الله سحابي ناكام شد. يا ناكام ماند.  &lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;گاهي كه مي‌شنوم يا مي‌خوانم كه مردم سرزمينم به دستاوردي تازه  رسيده‌اند، غروري در من مي‌جوشد. گاهي كه يكي از تيم‌هاي ملي كشورم به رتبه‌اي دست  مي‌يابند، بغضم مي‌گيرد. دوست دارم كه اگر نامي از ما در جهان مي‌آيد، به نيكي  باشد. از دولت‌هاي جهان و سياسي‌ها مي‌گذرم اما یقین دارم مردم جهان خوبي و بدي را  درك مي‌كنند. بگذاريد ناممان به خوبي بيايد.  &lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;...و حالا كه هاله سحابي به پدر پيوسته است، و حال كه هاله و عزت  به سحابي بزرگ يدالله پيوسته‌اند، يادمان باشد كه هنوز ابراهيم يزدي را داريم.  ابراهيم يزدي‌ها هستند. قدرشان را بدانيم. مرثيه‌سراي مردگان نباشيم. &lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-8534843616360245721?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/8534843616360245721/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=8534843616360245721&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/8534843616360245721'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/8534843616360245721'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title='سحابی‌ها رفتند، ابراهیم یزدی را دریابیم/ سحابی ناکام سیاسی بود'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-7012579661987329779</id><published>2011-03-30T03:27:00.000-07:00</published><updated>2011-03-30T04:16:30.746-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>بلاگ اسپات را مسدود مي‌كنيم و نوروز را مي‌سپاريم به ديگران</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حركت‌ها در همه جهان رو به جلو است و پيشرفت،‌ در ايران به سمت تنگ شدن و گرفتن گلو. سال‌هاست كه در جا مي‌زنيم و آينده و گذشته را از دست مي‌دهيم. شايد في‌المجلس با خودتان بگوييد كه گذشته را نمي‌شود از دست داد. كمي اما دقت كنيد مي‌بينيد كه مي‌شود. ما در حال از دادن بسياري از بزرگان ايران هستيم. عكس پورسينا ( بوعلي سينا) را بر پول‌هاي تاجيكستان چاپ مي‌كنند. براي مولانا فقط در قونيه جشن مي‌گيرند. و اين آخرها، نوروز را در آذربايجان ، بيش از ما جشن مي‌گيرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شكرخدا كه سين‌هايش را هنوز با فارسي مي‌چينند، كه اين يكي هم فقط متعلق به ما نيست. فارسي متعلق به همه كساني است كه به آن حرف مي‌زنند. تاجيك‌ها، افغان‌ها و بسياري ديگر كه مدام در حال كوچك شدن‌اند. و نوروز تنها براي زبان فارسي نيست. متعلق به ايران بزرگ است، ايراني كه بايد آن‌را در نقشه‌هاي سال‌هاي قبل جست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; اين‌ها جاي افتخار است، چرا كه اگر فرهنگ قوي ايران نبود، كسي  خريدارش نمي‌شد. نكته آن‌جاست كه ما نبايد خود اين‌ها را از دست بدهيم. شما مي‌توانيد واژگان و ضرب‌الامثل‌هاي فارسي را در بسياري از زبان‌ها منطقه ببنيد، چه فايده اما كه امروز آن‌ها را مي‌تارانيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما ايران گذشته را از دست داده‌ايم و مي‌دهيم و آينده‌اي هم پيش‌رويمان نيست. وقتي جمهوري‌هاي شوروي سابق از هم پاشيدند، نقش بيشتري براي ايران متصور مي‌شد. اما تقريبا همه اين كشورها، حالا از شوروي سابق به ايران دورترند. آذربايجان با آن همه فرهنگ مشترك، با موسيقي مشترك، نقاشي مشترك و زباني مشترك با دست كم سي ميليون ايراني، به آمريكايي‌ها و چيني‌ها نزديك‌تر است. تاجيك‌ها هيچ زبان مشتركي با ما پيدا نكردند و وضعيت بقيه هم نامشخص و مبهم. هيچ به هيچ.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زماني كه افغان‌ها شرايط بهتري پيدا كردند، گمان كرديم كه مي‌توانيم ماركت تازه‌اي براي كالاهاي فرهنگي ايران پيدا كنيم. عده‌اي آخ و اوخ گفتند و عده‌اي دوست خاله خرسه. اين‌جا را هم از دست داديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كشورهاي عربي را هم كه هيچ وقت نداشته‌ايم، حال آن‌كه مي‌توانستيم داشته باشيم. در اين شرايط است كه تركيه رهبري منطقه را دارد به دست مي‌گيريد. سخنراني اردوغان در جمع سران كشورهاي عربي واقعا حسادت برانگيز بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه اين‌ها را نوشتم تا برسم به شرايط داخلي ايران. مي‌گويند ايران تقريبا هيچ سهمي در دنياي اينترنت ندارد. برادر من! خواهر من! وقتي بلاگ اسپات و ووردپرس در ايران در دسترس نيست، چه انتظاري داريد. قبلا وبلاگ ها را به كلمات خاص حساس مي‌كردند، حالاكل وبلاگ يك شبكه را محدود مي‌كنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما اگر مي‌خواهيم در منطقه حرفي براي گفتن داشته باشيم، بايد در ابتدا اجازه بدهيم كه حرفمان را بزنيم. با اين نگاه، هم مردم منطقه به ما بي اعتماد مي‌شوند و هم خودمان به خودمان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاش باور داشته باشيم كه با حذف صورت مساله، مساله حل نمي‌شود.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-7012579661987329779?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/7012579661987329779/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=7012579661987329779&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/7012579661987329779'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/7012579661987329779'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title='بلاگ اسپات را مسدود مي‌كنيم و نوروز را مي‌سپاريم به ديگران'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-2833374313732221752</id><published>2011-02-24T04:35:00.000-08:00</published><updated>2011-02-24T04:38:01.997-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>نامه‌اي به افشين قطبي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;با سلام و درود بي‌پايان خدمت دوست و برادر گرامي، جناب آقاي افشين قطبي. اگر از حال ما بپرسيد، اي بد نيستيم و دعاگوي شماييم. اميدواريم هاو آر يوي شما هم در سرزمين آفتاب تابان خوب باشد. اگر دوست بنده، « هاسا گاوا» را ديدي، حتما به او هلو برسان و بگو: « تو كي زاكي؟» خودش ماجرا را مي‌داند. جانم برايتان بگويد كه ما هنوز سرمربي تيم ملي نياورده‌ايم و كار به جايي رسيده كه حتي منصوريان هم مي‌گويد كه لياقت مربي‌گري تيم ملي ندارد. يعني نيستم آقاجان. نيستم. تا بحث عوض نشده، بگذاريد برايتان يك ماجراي جالب تعريف كنم. مي‌دانم كه شما خيلي اهل فيلم ديدن و درباره سينما خواندن نيستيد، چون خودتان يك پا فيلميد. با اين همه تعريف مي‌كنم ادونچر (اوه. ماي گاد. ماجرا) را. ( راستي اين نامه پاراگراف ندارد، چون مي‌دانم شما اهل بخيه هستيد و پا را گراف برايتان مهم نيست) مي‌گويند كه اينگمار برگمان ( فيلمساز سوئدي. هيچ ربطي هم با آميتاب باچان و راج كاپور ندارد)، هر وقت فيلمي مي‌ساخت، چند نقد تند و تيز رويش مي‌نوشت و با اسم مستعار مي‌فرستاد براي مطبوعات. بعد كه مطالب چاپ مي‌شد، همه مي‌گفتند كه اين فيلم آن‌قدرها هم بد نبودها و ازش تعريف مي‌كردند. حالا شما هم اگر تماسي با آقاي منصوريان داشتيد، بهشون بگيد كه خودمون اين كاره‌ايم داداش. نگو لياقت مربي‌گري تيم‌ملي را ندارم. خودتو لوس نكن. ( دتس ايناف.) بيشتر از منصوريان نمي‌نويسم چون قرار است نامه را به شما بنويسم آقاي شير. آقاي قطبي! شما همه ما مردم ايران را شير كرديد و رفتيد. آن‌موقع‌ها كه ايران بوديد مي‌گفتيد كه ايران چقدر خوبه. الان مي‌گين كه ژاپن خوبه. فردا هم كه برويد بوركينافاسو، مي‌گويد اين‌جا بهترين كشور جهان است  و كل مردم بوركينافاسو شير هستند ( يا شيرشان مي‌كنيد) و ما قهرمان جام جهاني خواهيم شد. فردايش هم كه به گواتمالا ببازيد خواهيم گفت كه تيم مقابل خوب بازي كرد. ما هم خوب بازي كرديم. دست داور درد نكند. تشكر مي‌كنم از پشت صحنه، جلوي صحنه، اون ور صحنه. بازي بعدي را حتما مي‌بريم. ما شيريم. شما هم شيريد. بازي بعدي را هم كه از فيجي باختند، همين حرف‌ها را تكرار مي‌كند. همه هم مي‌گويند كه به به، چه آدم باشعوري.دمت اي ول.  آقاي قطبي عزيزم، برادرم. شنيدم كه اولين بازي را با تيم ژاپني‌ات برده‌اي. خدا را شكر. حالا بنشين تخمه ژاپني بخور و فكر كن كه اگر باختي، چه بهانه با ادبي مي‌تواني جور كني. ما شير. اوكي. اون‌ها رو به همين راحتي نمي‌توني شير كني‌ها. فعلا عزيزم. راستي نيكي و هنگامه و فاطي سلام مي‌رسونن. گودباي ماي لاو. سي يو بعدا. &lt;strong&gt;پي‌نوشت: چرا كلاتو كج گذاشتي؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-2833374313732221752?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/2833374313732221752/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=2833374313732221752&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/2833374313732221752'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/2833374313732221752'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2011/02/blog-post_7066.html' title='نامه‌اي به افشين قطبي'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-428721216580223933</id><published>2011-02-24T04:34:00.000-08:00</published><updated>2011-02-24T04:35:28.775-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبيات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رونوشت'/><title type='text'>اي ول به فرهادي! اي ول به بيگي!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;روز شنبه نشست خير پنجمين جشنواره شعر فجر بود. اين را داشته باشيد. ديروز هم فيلم «جدايي نادر از سيمين» ساخته اصغر فرهادي برنده خرس طلاي جشنواره برلين شد. اين را هم داشته باشد. اميدواريم تا حالا عيدي‌هايتان را گرفته باشد. پس خوش خرم برويم روي گيرنا امروز و خوش خرم اعلام كنيم كه هنوز حقوق بهمن را هم نگرفته‌ايم، چه برسد به عيدي كه كلا به از ما بهتران اختصاص دارد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;در نشست خبري پنجمين جشنواره شعر فجر آقاي پرويز بيگي‌حبيب‌آبادي گفت كه همه شاعران از هر نوع فكر و سليقه‌اي مي‌توانسته‌اند در اين جشنواره شركت كنند. در همين‌جا اين نكته را عرض كنم براي كساني كه آقاي بيگي‌حبيب‌آبادي را نمي‌شناسند. او همان شاعر مرثيه «با نواي كاروان » است، همان مرثيه‌اي كه حاج صادق آهنگران در روزهاي جنگ مي‌خواند. بعد كه مديران و مسولان جشنواره حرف‌هايشان را گفتند، نوبت به سوال‌هاي خبرنگاران رسيد و خبرنگار خبرگزاري دولتي ايرنا به عنوان نفر اول سوالش را مطرح كرد. فكر نكنيد پارتي‌بازي و اين‌ها بود ها. ماجرا اين‌جور بود كه ايشان جلوي صحنه نشسته بودند و به همين دليل اسم‌شان را اول نوشته بودند. خبرنگار گيرنا هم اگر اول مي‌نشست، نوبت اول مي‌شد. ما توي صف يك عددي ها ايستاده بوديم. دلايل‌اش هم مشخص است و مداركش هم موجود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;خلاصه خانم خبرنگار سوالي را پرسيد كه اصلا به خبرگزاري‌اش نمي‌خورد. شايد بايد ماي گيرنا مي‌پرسيديم. او پرسيد كه هيچ ملاك و معياري براي انتخاب شاعران نيست. و يك سوال ديگر. جواب سوال دوم داده شد، اما اولي نه. خانم خبرنگار اصرار كرد. جواب دبير جايزه و قائم مقام وزير جالب بود. خيلي خيلي جالب و آرماني. او گفت كه هنر فراتر از مسايل سياسي است و ما شاعران را بالاتر از مسايل سياسي مي‌بنيم. از همين جا به هر دوي اين بزرگوار « اي ول» مي‌گوييم و اميدواريم كه زمين سرشار از « اي ول» شود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;برگرديم به بحث « جدايي نادر از سمين». اول اين‌كه «اي ول» به اصغر فرهادي. قرار هم نيست به او گير بدهيم. اما اشاره‌اي مي‌كنيم به نظراتش در جشن خانه سينما. فرهادي در آن جشن حرف‌هايي زد كه نزديك بود باعث شود تا فيلم‌اش نيمه كاره بماند. خوشبختانه بعد مصاحبه‌اي كرد و بقيه فيلمش را ساخت. ماجرا اين‌جاست كه فرهادي در آن حرف‌ها، چيزهايي را گفت كه مي‌توانست باعث شود فيلمش ساخته نشود. تاريخ مصرف‌دار بود. اما بعد فيلمي ساخت كه تاريخ مصرف ندارد. دوستت داريم اي خرس طلايي. اي كسي كه فيلمي ساخته‌اي كه برنده خرس طلا شده. اي برليني. تو نشان دادي مه هنر خيلي «اي ول»تر از سياست است. اي ول. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-428721216580223933?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/428721216580223933/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=428721216580223933&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/428721216580223933'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/428721216580223933'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2011/02/blog-post_1138.html' title='اي ول به فرهادي! اي ول به بيگي!'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-8495770634906420949</id><published>2011-02-24T04:32:00.000-08:00</published><updated>2011-02-24T04:33:40.826-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>گيرناي امروز را با يادي از علي‌آقا پروين نوشتيم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;امروز هم در مورد هنر هشتم مي‌نويسيم كه همانا فوتبال است. همانا هنر هشتم ما اين‌ روزها سخت دربه در يك مربي است. يك مربي كه كلاس جهاني داشته باشد و پول‌خورش قوي باشد و بامزه باشد و بيايد ايران باشد تا تيم‌ملي را مربي‌گري كند. يك مربي كه بايد صبرش، صبر ايوب باشد و گيرخورش ملس باشد و كلا باشد تا باشيم. خوب است كه خارجي باشد ، اما كمتر پيش مي‌آيد يك خارجي اين‌جوري باشد.( جايزه «باشد» طلايي را به ستون گيرنا اختصاص دهيد لطفا.)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;آقاي كروش كه نوشتن اسمش به شكل درست بي‌ادبي است و در قاموس هيچ ايراني غيرتمندي نيست، بعد از كلي ناز و ادا نيامد. و البته گفت كه زنش دعوايش مي‌كند. در اين‌جا يك نتيجه بگيريم و بعد برويم سراغ يك نتيجه ديگر و در نهايت نتيجه بگيريم. نتيجه اولي كه بايد بگيريم اين است كه آقايي كه اسمش بي‌ادبي است، مثل ما ايراني‌ها زن‌ذليل است و زنش اگر بگويد فلان كار را نكن، نمي‌تواند بگويد : نه. اين نتيجه خيلي مهم است و يك نكته مهم آن است كه ما مي‌توانيم شاد باشيم، چرا كه جهان هم‌درد ماست. اما نكته مهم‌تر كه قرار شد آن‌را در مرحله دوم بگيريم،‌ اين است كه چطور شد آقاي كروش ( وا! آخه اينم شد اسم؟) از اول نمي‌دانست زنش قرار است گير بدهد و بعد يك‌دفعه فهميد يعني؟ يعني اين ممكنه؟ طرف مي‌خواست بيايد ايران، زنش خوب( حشو است و از نظر ادبي اشكالي ندارد) مي‌توانست جلويش را بگيرد. اما زنش جلوگيري نكرد و كروش به ايران آمد. بعد چطور شد يك‌دفعه جلوگيري كرد؟ به نظر شما با عق جور در مي‌آيد؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;پيش از اين هم چند مربي به ايران آمدند كه بسته پيشنهادي را وانكرده پس فرستاده‌اند. يكي‌شان «آري هان». اين بيچاره به دو دليل ايران نماند. يكي‌اش به خاطر اسمش. همين كه طرف مي‌گفت: «آره، ها»، «آري هان» سرش را برمي‌گرداند و مي‌گفت: « يس؟» در مدت چند روزي كه ايران بود،‌ داشت ديوانه مي‌شد. اين از دليل اول. يعني اين‌كه اسمش بدون اين‌كه بي‌ادبي باشد،‌ ديوانه كننده بود. دليل دوم اين بود كه آقاي آري‌هان را با وانت برده بودند سر تمرين. طرف خورده بوده توي ذوق‌اش. اما آقاي اسم بي‌ادبي، همان كروش خودمان را، روي پر غو برده‌اند سر تمرين. اما باز قبول نكرده. علت دقيقا چيست به نظر شما؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;نتيجه نهايي آن است كه احتمالا هيچ مربي خارجي به ايران نمي‌آيد. حتي حسن ساس( كه اين‌هم تلفظ اسم درستش كمي تا قسمتي بي ادبي است)، هم نمي‌آيد ايران مربي شود. در نتيجه « آن مان نباتات» مي‌كنند تا مربي تيم ملي مشخص شود. به نظر بنده گيرنايي به احتمال 70 درصد قلعه‌نويي، 60 درصد مجيد جلالي، 73درصد مايلي كهن، 69درصد ابراهيم‌زاده، 84 درصد استاداسدي مربي تيم ملي مي‌شوند. در اين‌جا باد ياد و تشكري از علي پروين، گيرناي امروز را به پايان مي‌رسانيم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-8495770634906420949?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/8495770634906420949/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=8495770634906420949&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/8495770634906420949'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/8495770634906420949'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2011/02/blog-post_24.html' title='گيرناي امروز را با يادي از علي‌آقا پروين نوشتيم'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-6846348741808219091</id><published>2011-02-15T22:13:00.000-08:00</published><updated>2011-02-15T22:17:44.326-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='موسیقی و سینما'/><title type='text'>اخراجي‌ها خودش را اخراج شد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" latentstylecount="156"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0cm; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 	{size:612.0pt 792.0pt; 	margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; 	mso-header-margin:36.0pt; 	mso-footer-margin:36.0pt; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; 	mso-para-margin:0cm; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-ansi-language:#0400; 	mso-fareast-language:#0400; 	mso-bidi-language:#0400;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;شبي خواب ديدم كه جشنواره فيلم اسكار برگزار شده و بعد فيلم « گفتگوي پادشاه» هفت جايزه گرفته است. وقتي آن بازيگر خوش‌تيپه روي صحنه رفت، گفت:« من جايزه خودم را به پاس يك عمر تلاش بي‌وقفه در عرصه گيرنايي، به روزنامه آرمان تقديم مي‌كنم. باشد كه ديگران عبرت گيرند و هر روز به نويسنده ستون نه‌چندان حقير گيرنا، صله‌اي بدهند.» نمي‌دانم كه بازيگره چه كلمه‌اي را استفاده كرد، اما مترجم دقيقا از همين كلمه «صله» بهره گرفت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;وقتي از روي صحنه مي‌آمد پايان، آرام گفت: تو خيلي گلي. همه چي عاليه. مي‌خوام بيام در خونتون...» اين‌جا با كه با صورتي عرق كرده از خواب بيدار شدم. وحشت كرده بودم. يعني ممكن است آدم از اين خواب‌ها ببيند، آن‌هم در حالي كه ناهار و شامش يكي شده باشد و شكم خالي خوابيده باشد. شايد باورتان نشود. اما وقتي مي‌خوابيدم، اصلا و ابدا در مورد بليت 975 توماني مترو چيزي نشنيده بودم. خواب از سرم پريد. درست مثل مرغ كه از قفس مي‌پردد. با اين همه خوشحال بودم. من توي خوابم پيش بيني كرده بودم. اي ول به روياها. اي ول به پريا.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ديشب دوباره همين خواب را ديدم. اين بار اعصابم به هم ريخت. كلا. سري قبل خواب ترسناك بود، اما اين سري تكراري و بي‌مزه. اين بود كه دوباره خواب از سرم پريد. لپ‌تاپم را باز كردم و وصل شدم به اينترنت. ( لطفا اين قسمت را حذف نكنيد. چون مي‌خوام نشان بدهم كه لپ‌تاپ دارم . اجازه بدهيد عقده‌اي نشوم.) خبرها را كه نگاه مي‌كردم تا براي گيرناي امروز، سوژه پيدا كنم، چشمم خورد به برادرمان مسعود خان. منظورم اون داش مسعود نيست كه چاقو مي‌كشيد و با احمد رضا احمدي دوست است و پسرش پولاد. منظورم همين برادر مسعود ده‌نمكي خودمان است. همان كه روزي قلم دست مي‌گرفت و خودش يك‌پا گيرنا بود. خلاصه، مسعود خان گفته بود كه در جشنواره شركت نمي‌كند و نمي‌خواهد فيلم‌اش را داوري كنند. گفته بود كه كپي‌هاي فيلم براي نمايش در برج ميلاد آماده نيست. و از اين حرف‌ها.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt; بود كه گفتم به مسعود ده‌نمكي گير بدهيم و بگوييم: «رفيق! ما خودمون اين‌كاره‌ايم ها. تو فكر كردي اگه فيلمتو تو سالن منتقدا نمايش بدن، حاشيه و اينا درست مي‌شه و ممكنه تو فروش تاثير بزاره. اين تن بميره، نگو نه.» به هر حال رفيق! شما خودت اهل بخيه‌اي و مي داني كه كپي فيلم و اينا،‌اين‌قدر طول نمي‌كشد. اما مهم نيست. خيلي به شما گير نمي‌دهيم، چرا كه از خودماني و گيرنايي عمل كرده‌اي هميشه. يكي مشكلات خانوادگي را بهانه مي‌كند و يكي آماده نشدن كپي فيلم را. هميشه پاي يك بخيه در كار است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;البته طي يك چرخش، ده‌نمكي اجازه داد كه فيلم را در بخش مردمي جشنواره نشان دهند. انگار از سينماي مطبوعات مي‌ترسيد.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;پي‌نوشت: ستون گيرنا هر روز در روزنامه آرمان منتشر مي‌شود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-6846348741808219091?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/6846348741808219091/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=6846348741808219091&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/6846348741808219091'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/6846348741808219091'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2011/02/blog-post_406.html' title='اخراجي‌ها خودش را اخراج شد'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-9194606617777537432</id><published>2011-02-15T22:09:00.000-08:00</published><updated>2011-02-15T22:13:38.054-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سينما و موسيقي'/><title type='text'>و اينك داريوش ارجمند!!</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعد از گيري كه ديروز به رضا كيانيان داديم و بازتابش، بازيگرهاي ديگر هم دست با كار شدند. منظورم از بازتاب همان تلفن‌هايي بود كه با بنده نه چندان حقير برقرار كردند و جلوي در اداره قرار گذاشتند و گفتند حتما فيلم «قيصر» را ببين و چاقوي دسته زنجان به همراه داشته باش. گفتند كه ما رضا كيانيان را دوست داريم. گفتم من هم دوست دارم. گفتند ما مردم نازنينيم. گفتم من هر مردم همه نازنين‌هاي دنيا هستم. گفتند شما جاسوس هستيد، اما بهترين جاسوس خود خود ابراهيم حاتمي كيا است. گفتيم باور كنيد كه همان پشه هم خودتان هستيد و ما هيچيم. و البته اين‌ يكي را از ابوسعيد ابوالخير كش رفته بوديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتند: مثل اين‌كه متوجه منظورمان شديد. گفتيم. ما كلا متوجه منظور شماييم و جز اين كار ديگري بلد نيستيم. گوش مي‌كنيم آن‌چه را كه شما مي‌گوييد. گفتند منظورمان همين نشست خبري فيلم «گزارش یک جشن» ساخته ابراهيم حاتمي‌كيا است. گفتم همان كارگرداني كه اين اواخر اين‌ويزيبل ( چراغ خاموش) حركت مي‌كند و موبايلش خاموش است ؟ گفتند بله. اما شما بايد در مورد چيز ديگري بنويسي. داريوش ارجمند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين بود كه خواسته و ناخواسته گرفتار داريوش ارجمند شديم تا در مورد بعدي از داريوش مهرجويي بنويسيم، شايد هم داريوش خواجه‌نوري. خداي را چه ديدي... شايد هم از داريوش هخامنشي. داريوش خان ارجمند در نشست مطبوعاتي فيلم «گزارش یک جشن» حرف‌هايي زد كه جالب بود. مگر قرار است مقام نه‌چندان شامخ گيرنايي ( با تاسي از گل‌آقايي) هميشه به چيزهاي بد و اه گير بدهد؟ گاهي هم به چيزهاي خوب گير مي‌دهيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داريوش ارجمند در اين نشست گفت: «هنرمندان جاسوسان خداوند هستند و یکی از بهترین جاسوسان خدا ابراهیم حاتمی‌کیا است که رازهای مخفی مانده جامعه را به مردم نشان می‌دهد تا مردم را آگاه کند و پاشنه آشیلی باشد برای مسئولان که در آن تفکر کنند.» از آقاي ارجمند تشكر مي‌كنيم كه به كارگردان‌ها و هنرمندها لطف و مرحمت دارند. اما اي‌كاش به جاي جاسوس از كلمه مناسب‌تري استفاده مي‌كردند. چنان‌چه مي‌دانيد و مي‌دانيم جاسوس بار منفي دارد. اما مي‌شد از يك كلمه ديگر استفاده كرد. و اي كاش از ما نخواهيد كه كلمه مناسب‌تر را پيدا كنيم، چرا كه اگر بلد بويم پيدا كنيم، مي‌شديم داريوش ارجمند. ما ايشان را دوست داريم و البته از تماس‌هاي تلفني هم مي‌ترسيم. و همين جا اين نكته را هم تذكر بدهيم كه آقاي ارجمند خودشان هم هنرمند هستند و احتمالا جاسوس. پس خيلي هم ناراحت نشويد. جاسوس بودن خدا با بقيه جاسوس بودن‌ها فرق مي‌كند.( پايان خبر) بعد از تحرير: ديشب خواب ديدم در جزيزه زيباي كيش هستم. به نظر شما تعبير چيست؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-9194606617777537432?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/9194606617777537432/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=9194606617777537432&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/9194606617777537432'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/9194606617777537432'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2011/02/blog-post_8814.html' title='و اينك داريوش ارجمند!!'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-3021164705164813586</id><published>2011-02-15T06:36:00.000-08:00</published><updated>2011-02-15T06:41:04.262-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سينما و موسيقي'/><title type='text'>دوستت دارند كه مي‌خواهند عكست را بگيرند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;ديشب در خواب ديدم كه آقايي با موهايي جو گندمي، بيني كمي بزرگ ، خوش‌تيپ و بامزه و خلاصه يكي شبيه رابرت دو نيرو،‌ دارد تخمه آفتابگردان مي‌شكند و با من حرف مي‌زد. حرف‌هاي خوب و شيرين مي‌زد. از « اين مردم نازنين» حرف مي‌زد و مي‌گفت كه اين مردم چقدر نازنين و خوب‌اند. دوربين را هم گذاشته بود روي دوش‌اش، مدام از كلاغ‌ها عكس مي‌گفت. پرسيدم برادرجان! چرا دلم تنگه؟ چرا هوام پر از سنگه؟ بعد بي‌خيال قافيه شدم و افزودم: چرا از كلاغ‌ها عكس مي‌گيري؟ گفت اين‌ها را دوست دارد. به او گفتم اگر كلاغ‌ها خداي نكرده نخواهند كه تو( تو خواب گفتم شما ) ازشان عكس بگيري چه مي‌كني؟ گفت كه تو سعي كن بدون استفاده از پاراگراف به نوشتن‌ات ادامه بدهي. تو را چه به كلاغ‌ها. ديدم راست مي‌گويد. بعد همين‌جور در مورد مجسمه و هنر حجمي حرف زديم. دست پري( به ضم پ ) داشت. همين جور كه حرف مي‌زديم و به « يه حبه قند» فكر مي‌كردم كه داشت توي دلم آب مي‌شد، به نظرم رسيد اين پاراگراف خواب‌گردانه را تمام كنم و به زمين و گيرنا بينديشم. و در همان مرحله هبوط كه پريا را ديدم و مثل شاملو فرياد زدم: پرياي نازنين! چه‌تونه داد مي‌زنين؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;اگر تا اين‌جاي كار نگرفته‌ايد كه موضوع خواب بنده چه بوده، به نظرم بنده نه‌چندان حقير!! ول‌معطلم و آب در هاون مي‌كوبم و كاش شما را سنگ به دندان در آيد و چنين شوخ‌چشمي نكنيد. بابا جون! امروز مي‌خواهيم به رضا كيانيان گير بدهيم. و قضيه نه فوتبالي است و نه خاله زنكي. رضا كيانيان كمتر گير خور دارد، چون مرد به شدت مهرباني است و هميشه خوب و با صفا جواب تلفن مي‌دهد. هميشه وقتي مي‌بيني‌اش، لبخندي بر لب دارد و خلاصه از اين افه‌هاي بازيگري و «مكش مرگ من» ندارد. اما در نشست خبري فيلم « يه حبه قند» اتفاقي افتاد كه اگر به او گير ندهيم، شايد نتوانيم تا ابدالاباد گيرش بدهيم. راستي چرا كلاهتو كج گذاشتي آقا رضا؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;ماجرا از اين قرار است كه دوستان نشسته بودند در مقابل جمع كثيري از خبرنگاران و داشتند حرف مي‌زدند. يك عده عكاس هم جلويشان ايستاده بودند و مدام صداي شاترشان شنيده مي‌شد. يعني تلق و تلق عكس مي‌گرفتند. در همين اثنا، استاد رضا كيانيان،‌ اعصابش خورد مي‌شود و با خودش( البته با صداي بلند ) مي‌گويد كه برين كنار بزار حرفمونو بزنيم. آخه چقدر عكس مي‌گيرين؟ ( البته استاد لحن مودبانه‌اي داشتند. اما معني و مفهوم حرف همين بود.) &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بعد هم عكاس‌ها با قهر سالن را ترك مي‌كنند. استاد هم اظهار خوشحالي مي‌كند كه توانسته بين عكاسان وحدت ايجاد كند. اما سلام گيرنايي ما از استاد اين است: چرا زدي تو ذوق‌شون؟ خوب دوستت دارن و مي‌خوان ازت عكس بگيرن ديگه... چرا يكي پيدا نمي‌شه از مقام شامخ گيرنايي عكس بگيره؟ ها. چرا آخه؟ چرا كلاهتو كج گذاشتي؟ آخ اين رسمشه؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-3021164705164813586?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/3021164705164813586/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=3021164705164813586&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3021164705164813586'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3021164705164813586'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2011/02/blog-post_9347.html' title='دوستت دارند كه مي‌خواهند عكست را بگيرند'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-7575605848627091794</id><published>2011-02-15T06:30:00.000-08:00</published><updated>2011-02-15T06:36:15.708-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>مربي پرتقالي يا موزي؟ مساله خيار نيست؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پيش‌ از تحرير:&lt;/strong&gt; باز هم به خواب و چيزهاي فانتزي گير ندادم. از دوست عزيزتر از جانم عذر مي‌خواهم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هفته پيش كتابي از دوست هوشمندم رضا اميرخاني به دستم رسيد. او كه رمان‌هايش جدا از هر گونه دسته‌بندي سياسي خواندني است و نثرش را دوست دارم، با اين كتاب كمك بزرگي را به گيرنا، بنده نه چندان حقير و خوانندگان توپ ما كرد. اما قبل از اين‌كه از اين كمك بنويسيم، بايد به دو نكته اشاره كنيم. نخست اين‌كه اسم كتاب « نفحات نفت » است و ديگر اين‌كه، اصلا و ابدا نمي‌خواهيم به رضا خان اميرخاني گير بدهيم و بپرسيم «چرا كلاهتو كج گذاشتي؟ » چرا كه جماعت نويسنده، اساسا كلاهي ندارد كه كج بگذارد يا راست. راست و چپ به ما مربوط نمي‌شود. ما دلمان به سلينجر و كيشلوفسكي خوش است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اميرخاني در اين كتاب به جنبه‌هاي مختلف مديريت نفتي پرداخته است. يكي از اين جنبه‌ها مديريت در فوتبال است و اتفاقا اين ياداشت يكي از بهترين يادداشت‌هاي كتاب هم هست. به هر حال آقا رضا يكي از آن آدم‌هايي است كه اولين بار او را با كفش كتاني ديدمش. او به پدر ورزش‌ها علاقه‌اي ندارد. پس مي‌تواند در اين مورد خوب بنويسد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; اما مهمترين نكته اين مقاله اين‌ست كه نويسنده فوتبال را « هنر هشتم» ناميده. يعني ما مي‌توانيم به فوتبال هم گير بدهيم، چون هنر است و اتفاقا خيلي هنري تر بعضي هنرهاست. به نظر ما اين حركات غير موزون را از هنر حذف كنند، به جايش بگذارند فوتبال.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; با امضاي رضا امير خواني، مي‌رويم سراغ كارلوس كرش. اگر اسم اين مربي پرتقالي را نشنيده‌ايد، در آينده حتما بيشتر در موردش خواهيد شنيد. او در شرايطي كه در بسته‌هاي پرتقال و سيب، سير چيني مي‌گذارند و مي‌فرستند ايران، به كشور ما آمده تا سكان تيم ملي را به عهده بگيرد. در مورد خواهر زاده، دختر، پسر، همسر، پسرخاله و ساير بستگان ايشان چيزي نمي‌دانم. يعني نمي‌دانيم. اين‌ها را از عادل فردوسي‌پور بپرسيد. اما در مورد حركات او مي‌توانم چيزهايي بنويسم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اين مربي فوتبال، دقيقا مثل همه مربي‌هاي فوتبال است. يا مثل آنهايي است كه ما ديده‌ايم. اولش مي‌گويد كه هنوز تصميم‌اش را نگرفته و بعد از بازي با روسيه حرفش را مي‌زند، بعد مي‌گويد كه آمده ايران، چون مي‌خواهد چالش جديدي را تجربه كند. از يك طرف مي‌گويد كه تصميم‌اش قطعي نيست و از طرف ديگر مي‌رود خيابان فرشته، نياوران و تجريش دنبال خانه و بعد جايي را در شهرك غرب دست و پا مي‌كند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;خداد مي‌گويد به درد ما نمي‌خورد. اما فعلا كه انگار گرفتاري خانوادگي دارد و نمي‌خواهد بيايد ايران. اين هم يكي ديگر از مشكلات مديريت نفتي.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اما از طرفي مجيد كامپيوتر( ملقب به مجيد جلالي) مي‌گويد كه او به درد فوتبال ما مي‌خورد. مجيد خان راست مي‌گويد. كرش به درد فوتبال ما مي‌خورد، چون خوب بلد است همه را سر كار بگذارد. به مرور ورزيده‌تر هم مي‌شود.شايد اين دو شنبه بيايد. شايد هم نيايد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-7575605848627091794?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/7575605848627091794/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=7575605848627091794&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/7575605848627091794'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/7575605848627091794'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2011/02/blog-post_573.html' title='مربي پرتقالي يا موزي؟ مساله خيار نيست؟'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-3908833845380145615</id><published>2011-02-15T06:26:00.000-08:00</published><updated>2011-02-15T06:30:04.176-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سينما و موسيقي'/><title type='text'>گير به دو جشنواره فجر، شعر و سينما</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;يا «فردا به خواب‌ها گير مي‌دهيم»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يكي از بهترين دوستانم، يكي از آن‌هايي كه اگر بگويد بمير شايد sms به فرشته مرگ بفرستم، ديروز رسما اعلام كرد كه گيرهاي فانتزي بدهم. از اين گيرهاي بي‌خطر. من هم تصميم جدي داشتم كه امروز مثلا به خواب‌هايم گير بدهيم و به طور رسمي از خواب‌هايم بپرسم كه : چرا كلاهتو كج گذاشتي؟ ( يك قاعده دستور زبان فارسي مي‌گويد كه مي‌‌شود به غير جاندار، حتي در حالت جمع از فعل مفرد استفاده كرد. با اين همه از خواب‌هايم عذر مي‌خواهم،‌هرچند كه از همه جاندار‌هاي جهان، جاندارتر است. زندگي خواب‌ها). &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اما هر چه خواستم كه به اين پيشنهاد گوش فرا دهم، نشد كه نشد. يعني نشد كه به خواب‌هايم گير بدهم ، چرا كه دو جشنواره فيلم و شعر فجر، سرك كشيدند و گفتند: منم منم مادرتون، علف آوردم براتون. من هم مثل شنگول و منگول و اون يكي، گول خوردم و در را باز كردم. كلا گول خور بنده نه چندان حقير!!، ملس است و زود گول مي‌خورم. اين بود كه به طور ناخواسته، باز هم از جشنواره‌هاي فجر نوشتيم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;از جشنواره شعر فجر شروع مي‌كنم، چون اين جشنواره آن‌قدرها كه بايد مورد توجه قرار نگرفته و به قول دوستان،‌ كمي تا قسمتي ابري است. يكي از مصاحبه‌شوندگان با ستاد خبري اين جشنواره به نكته جالبي اشاره كرده است كه جاي گير دارد. ليد خبر را بخوانيد: « استاد ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد با بيان اينكه شاعران توانا معلمان بزرگ بشريت هستند از هيات داوران جشنواره شعر فجر خواست كه در انتخاب برگزيدگان سخت‌گيرانه‌تر عمل كنند.» يعني چه دوست عزيزم؟ يعني داورهاي سال‌هاي قبل، سخت‌گيرانه عمل نمي‌كردند؟ يعني مثلا به كسي آوانس مي‌دادند؟ سخت‌گيري اصلا يعني چه؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اما از اين طرف يك استاد پيشنهاد مي‌كند كه آثار را با سختگيري بيشتر داوري كنند و از سوي ديگر شنيده مي‌شود كه چند نفر مي‌خواهند آثارشان اصلا و ابدا داوري نشود. اين بخش دوم به جشنواره فيلم فجر مرتبط مي‌شود. شنيده شده است کمال تبریزی، رضا میرکریمی و مازیار میری از مهدی مسعودشاهی خواسته اند، فیلم هایشان که در بخش مسابقه حضور دارد، داوری نشود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دوست من! برادر من! كارگردان من! تويي كه خواب‌هاي من را به تصوير مي‌كشي! با تو ام،‌ اگر چه تو با من نيستي. نكند هستي. كسي دقيقا نمي‌داند. اما چرا نمي‌خواهي فيلمت داوري شود. از چه مي‌ترسي؟ اگر فيلمت داوري شود، چه اتقاقي مي‌افتد؟ راستش را بگو. به جان همين ستون «گيرنايي»، بگو تا ما هم براي روزهاي بعد سوژه داشته باشيم. بگو كه بدانيم چه كسي كلاهشو كج گذاشته. آخ اين رسم‌شه؟ بگو ديگه عزيز من. اگر نگويي البته بهتر است. فردا به خواب‌ گير مي‌دهم. دلي شاد مي‌شود و كسي آسوده مي‌خوابد.  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-3908833845380145615?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/3908833845380145615/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=3908833845380145615&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3908833845380145615'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3908833845380145615'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2011/02/blog-post_8521.html' title='گير به دو جشنواره فجر، شعر و سينما'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-4805874641677381008</id><published>2011-02-15T06:18:00.000-08:00</published><updated>2011-02-15T06:25:21.860-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سینما و موسیقی'/><title type='text'>بهروز افخمي جان! نامه بعدي‌ات را به كه مي‌نويسي؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;بهروز افخمي چند كار بلد است. كارگرداني بلد هست. تدوين بلد هست. فيلنامه‌نويسي بلد هست. گاهي بلد هست نماينده مجلس شود. بلد هست كه برود كشورهاي خارجي. بلد هست شخصيت‌ها را تغيير جهت دهد، يعني از بازيگري به سمت  داستان‌نويسي و سپس خانه‌داري سوق دهد. بلد هست شاگران خلف تحويل جامعه بدهد. (بنده نه‌چندان حقير!!، دو ترم در محضر ايشان تلمذ كرده‌ام و اتفاقا چيز‌هاي خوبي ياد گرفته‌ام، اما فوت كوزه‌گري را يادم نداد. يعني ياد نداد چطور مي‌شود بازيگر را تبديل به هلو كنم.) &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;استاد بنده، علاوه بر همه كراماتي كه داشت، يك كرامت جديد هم افزودن كرده برخود. او بلد شده است كه نامه بنويسد به رئيس خانه سينما. او بلد شده است نامه بنويسد به دبير جشنواره فيلم فجر. در هر دو مورد هم او بلد شده است بگويد اسم من را از تيترا‍ژ برداريد. يعني گفته است اين فيلم را بنده نساخته‌ام. يا اجازه نمي‌دهم از اسم من سو استفاده كنند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;باري! سخن از بهروز خان افخمي مي‌گفتيم كه چند وقتي است دست به قلم‌اش خوب شده و تند تند نامه مي‌نويسد به اين دوست و آن. در اين‌جا از او مي‌خواهم كه با قلم همايوني‌اش، يك نامه هم به گيرناي ما بنويسد و از ما در مورد كلاهمان بپرسد: چرا كلاهتو كج گذاشتي. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; الغرض! بهروزخان، ديروز دوشنبه به سالن ميلاد رفت و با خبرنگاران سخن گفت. جنجال شد. البته اي‌كاش ما بوديم و براي يادگرفتن فوت كوزه‌گري هم كه شده، چاقوي دسته زنجان را مي‌كشيديم بيرون. او كه چند وقت اخير، يك پايش اين‌جاست و يك پايش كانادا، به نمايش فيلم‌اش اعتراض كرد. بخشي از نامه استاد به مسعودشاهي، دبير جشنواره فيلم فجر را مي آوريم: «من خدا را شاهد مي‌گيرم كه به هيچ صورت در جريان شيوه‌ي صداگذاري و دوبله نبوده‌ام ، موسيقي را تاييد نكرده‌ام و تا چند هفته پيش اصلاً نمي‌دانستم چه كسي موسيقي را ساخته است و فقط با آقاي بهرام زند بيش از دو سال پيش در جلسه‌اي شركت كرده‌ام كه آن هم به خوردن چاي و شيريني و يادآوري خاطرات دوبلاژ سريال ( كوچك جنگلي) گذشت.»&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; حالا بپردازيم به نامه استاد به رئيس خلنه سينما: «هفته‌ي گذشته اطلاع رسيد كه فيلم «سن پترزبورگ» به صورت پنهاني تمام مراحل پس‌توليد را گذرانده و حتا پروانه‌ي نمايش گرفته و قرار است عيد فطر به نمايش درآيد. آقاي اعتباريان و خانم مهاجر در تمام مدت تدوين مجدد از تماس و گفت‌وگو با من فرار مي‌كردند و اكنون معلوم شده بعضي اخبار نادرست كه به من مي‌رسانده‌اند براي اين بوده است كه در مقابل عمل انجام‌شده قرار بگيرم.» &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;يعني آقاي افخمي در روزهايي كه ايران نبوده كارهايي را كرده‌اند كه او دوست نداشته است. اين‌است كه مي‌گوييم: برادر جان! بالاي سر كارت واستا تا مردم دزد نشن. ( اين يك ضرب‌الامثل است و توهين به هيچ كس نمي‌باشد( دقيقا نمي‌باشد.))&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;پانوشت: در اين‌جا رسما و اعلانا اعلام مي‌كنم كه بنده شاگرد كوچك بهروز افخمي هستم و كارهايي مثل راه ندادنش به سالن ميلاد را اصلا در شان او نمي‌دانم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-4805874641677381008?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/4805874641677381008/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=4805874641677381008&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/4805874641677381008'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/4805874641677381008'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2011/02/blog-post_8150.html' title='بهروز افخمي جان! نامه بعدي‌ات را به كه مي‌نويسي؟'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-441090047617159016</id><published>2011-02-15T06:13:00.000-08:00</published><updated>2011-02-15T06:17:46.856-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>گير امروز به روزنامه‌چي‌ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;وقتي حرف از آزادي و جامعه مدني از اين حرف‌هاي بي‌ادبي مي‌شود، همه‌مان خودمان را يك پا بي‌ادب مي‌دانيم و فكر مي‌كنيم كه افتخار دارد روشنفكري رفتار كنيم. كلي شعار مي‌دهيم كه گفتگو تمدن‌ها، چند صدايي، زنده باد مخالف من و از اين حرف‌هاي كوفتي بدرد نخور. اما خوشبختانه تا پاي عمل مي‌آيد، به اصل خودمان بر مي‌گرديم و مودب مي‌شويم. كاري به كار آن حرف‌هاي سوسولي نداريم و مردانه در مقابل هم مي‌ايستيم. نشان مي‌دهيم كه حرف هيچ‌كس را به جز خودمان قبول نداريم. نشان مي‌دهيم كه چند صدايي به جز «كشك و دوغ» نيست. نشان مي‌دهيم كه اگر پايش بيافتد طرف را خفه مي‌كنيم كه صدايش در نيايد. اين است رفتار ما. رفتار ديگران را متهم مي‌كنيم و شعارهاي بي‌ادبي مي‌دهيم و البته خدا را شكر كه به موقع سر به راه مي‌شويم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;اين را نوشتم تا برسم به دوستانمان در دو روزنامه شرق و روزگار. تا چند وقت پيش ما يك روزنامه فعال داشتيم به اسم « شرق». اين روزنامه، يك شوراي سردبيري داشت و چند نفر سرمايه‌گذار. بعد مثل 98 درصد از ايراني‌ها ( كه ما هم جزش هستيم )، يك نفر چيزي گفت كه چند نفر ديگر قبول نداشتند. بعد اون يكي چيز گفت كه اين يكي قبول نداشت. بعد دو طرف چيزي گفتند كه هيچ ربطي به هم نداشت. بعد نشستند و فكر كردند. بعد گفتند كه بهتر است هر كدام راه خودمان را برويم. و اين گونه بود كه روزنامه « روزگار» كه مدتي بود رفع توقيف شده بود، دوباره منتشر شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;اين‌جاست كه بايد بپرسيم كه چرا كلاهتو كج گذاشتي آقاي روزنامه‌نگار. چرا اين‌ كلاهت اين‌جوريه آقاي روزنامه چي؟ چرا توان شنيدن حرف ديگران را نداري؟ تو كه خودت ادعا مي‌كني ديگران اين‌جوري‌اند، پس چرا خودت؟ دقيقا چرا؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;مي‌دانيم كه تيرا‍ژ روزنامه‌ها در ايران كم شده است. مردم همان‌طور كه با سينما و تئاتر قهر كرده‌اند، روزنامه‌ها را هم كمتر تحويل مي‌گيرند. بخشي از ماجرا به ما ربطي به ما ندارد. مثلا فضاي وب گسترش پيدا كرده و مردم آنلاين مي‌خوانند. يا محدوديت‌هاي روزنامه‌گاري، گاهي كار را سخت مي‌كند. اما يكي از بزرگترين مشكلات روزنامه‌هاي ما اين است كه آن‌چنان كه بايد اطلاع‌رساني نمي‌كنند. يعني بنيه ضعيف مالي سبب شده تا روزنامه‌ها خيلي به خبرگزاري‌هاي وابسته باشند و اصطلاحا كپي – پيست كنند. حالا در اين شرايط، يكي مي‌آيد و بينه يك روزنامه را تقسيم بر دو مي‌كند. شايد مجبور مي‌شود. ما مناسبت‌ها را نمي‌دانيم. اما به هر حال اتفاق شيرين نيست. شايد شيرين‌تر اين بود كه مثلا روزگار شرق داشته باشيم، يا شرق روزگار تا اين كه دو روزنامه متفاوت. به گمان شما، با اين وضعيت روزنامه‌نگاري ما به كجا مي‌خواهد برود؟ يا چه هدفي را دنبال مي‌كند؟ آيا اين كارها به ضعف بيشتر ساختاري و محتوايي منجر نمي‌شود؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;پانوشت: اين متن به شكلي كوتاه شده در روزنامه آرمان منتشر شد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-441090047617159016?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/441090047617159016/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=441090047617159016&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/441090047617159016'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/441090047617159016'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2011/02/blog-post_15.html' title='گير امروز به روزنامه‌چي‌ها'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-3295939653532134139</id><published>2011-02-11T22:24:00.000-08:00</published><updated>2011-02-11T22:26:13.389-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبيات'/><title type='text'>اندكي عجله! نمايشگاه كتاب نزديك است</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;شايد براي خيلي‌ها مهم نباشد كه براي ناشران چه اتفاقي مي‌افتد. يعني شايد مهم نباشد كه فلان ناشر چند كتاب به نمايشگاه كتاب سال آينده مي‌رساند، همان نمايشگاهي كه ارديبهشت برگزار مي‌شود. چون وقتي مي‌روند نمايشگاه، به هر چيزي فكر مي‌كنند به جز خريدن كتاب. ( اي بابا ! آخه به من چه شما فكرتون مي‌ره جاهاي بد؟) براي اين عده، نمايشگاه كتاب جايي است كه مي‌شود چند ساعت تويش سياحت كرد، بعدش هم آمد بيرون و در فضاي نمايشگاه، بستني و ساندويچ خورد. به نظر ما، مايي كه به همه چيز گير مي‌دهيم و مي‌پرسيم « چرا كلاهشو كج گذاشته»، اين كار هيچ اشكالي ندارد، چرا كه ممكن يك لحظه، تنها يك لحظه طرف به اين فكر بيافتد كه براي كلاس هم كه شده، يك كتاب بخرد. در نتيجه ممكن است از خواب چند ساله بيدار شود و از اين به بعد باز هم كتاب بخرد. به قول سعدي: « ای که پنجاه رفت و در خوابی/ مگر این پنج روزه دریابی ».&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;لاجرم حالا كه سخن از شيخ اجل جاري شد، گذر عمر بديديم و بهاري كه پيش روست. اردي‌بهشت موسم نمايشگاه كتاب است و ناشران و ما چشم‌انتظار، تا ببنيم كه چه در نظر است و چه در گذر. آن كتاب كه قصد ابتيايش را داريم، به خرج‌اندر برآييم تا بميريم و ندانيم. ( بميري تو اي بي‌پولي)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;اين پاراگراف بالا كه بعد از شعر سعدي آمد و نشان از جوگيري ما داشت، يعني اين‌كه نمايشگاه كتاب به زودي شروع مي‌شود و ما هم دلمان مي‌خواهد كتاب بخريم. اما درست در همين شرايط، آقاي اشعري از كتابخانه ملي رفته و كسي به كتاب‌ها «فيپا» نمي‌دهد. يعني كتاب‌ها نمي توانند فعلا منتشر شوند. چند روز ديگر هم عيد مي‌آيد و بعد هم نمايشگاه. بعد تراكم كتاب‌هايي كه مي‌خواهند فيپا بگيرند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;اگر مي‌خواهيد نمايشگاه كتاب پرباري داشته باشيم، فعلا بي‌خيال مجوز بشويد. به هر حال به چند كتاب مجوز مي‌دهند به چند تا هم ديرتر. اما وقتي كتاب‌ها منتشر نشوند، آن بابايي كه مي‌رود نمايشگاه كتاب، چه بخرد؟ شايد همين يك كتابي كه فيپا نگرفته، او را از خواب هزار ساله بيدار كند. آقاي فيپا! كلاهتو درست كن لطفا!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;رونوشت: اين مطلب پيش از اين در ستون گيرنا روزنامه آرمان منتشر شده است.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-3295939653532134139?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/3295939653532134139/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=3295939653532134139&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3295939653532134139'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3295939653532134139'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2011/02/blog-post_86.html' title='اندكي عجله! نمايشگاه كتاب نزديك است'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-3159370467772364284</id><published>2011-02-11T22:22:00.000-08:00</published><updated>2011-02-11T22:24:16.676-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سینما و موسیقی'/><title type='text'>کارهای فرهنگی همان آب اضافه آبگوشت است</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;در روزگار قدیم که بیشتر مردم ایران آّبگوشت می خوردند، هر وقت قرار می شد مهمان تازه ای به خانه بیاید، پدر خانه ماجرا را به مادر خانه اطلاع می داد. مادر خانه هم کاسه « چه کنم؟» را می گرفت به دست و می پرسید که چه باید بکند. به هر حال در زمان گذشته از این رستوران هایی نبود که سرویس مثلا رایگان داشتند. این مثلا  رایگان را از آن رو نوشتم که به هر حال به دلیلی پولی را از ما می گیرند. اگر باور ندارید، بنده مدرک دارم و می توانم نشان دهم. حالا در آن شرایط قدیم، پدر خانه هم یک راه حل همیشگی داشت:« یک کاسه آب به آبگوشت اضافه کن. » مادر هم با اندوه می پذیرفت، چون وقتی آبگوشت آبکی و خوشمزه نیست، معمولا زن خانه به بی سلیقگی متهم می شود و نه مرد خانه. حالا شده ما و روزناها ها. حالا شده ما و جشنواره ها. ما و کتاب. مثلا وقت صفحه های روزنامه کم می شود، می گویند صفحات فرهنگی بیشتر ببندند. ما نقش همان آب اضافه آبگوشت را بازی می کنیم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;هر اتفاقی در روزنامه ها می افتد، اولین کاری را که می کنند، از صفحات فرهنگی می کاهند. مثلا اگر قرار است ویژه نامه ای برای جام جهانی داشته باشیم، صفحات فرهنگی من می شود. وقتی به روزهای انتخابات می رسیم، صفحات فرهنگی باید جایشان را به صفحات سیاسی بدهند. اگر هم می خواهند باشد، باید تریبون این حزب بدهند یا آن یکی جریان سیاسی. هنرمندها هم مجبور می شود شعار بدهند و ترقه ای به صدا در آورند. یکی نیست به داد ما برسد. ما نمی خواهیم سیاسی باشیم، چون در رفاقت سیاست و هنر، هنر بازنده می شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;ما به اتفاق های مهم فرهنگی جهان نگاه کنید. همیشه دعواهای سیاسی، جنگ ها، اعتراض ها و خلاصه همه چیزهایی که ربطی به هنر ندارد ، این اتفاق ها را تعطیل کرده است. جایزه نوبل در طول سال های جنگ دوم جهانی تعطیل شد. جشنواره های فیلم بارها به دلیل مشکلات سیاسی تعطیل شدند. بارها ، به بهانه های سیاسی کنسرت ها را تعطیل کرده اند. حالا هم نوبت به تعطیل کردن یکی از مهمترین نمایشگاه های کتاب جهان است. نمایشگاه کتاب قاهره، که مهمترین نمایشگاه کتاب در جهان عرب است، به واسطه اتفاق هایی که در این کشور در حال وقوع است، رو به تعطیلی است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;چین که میهمان ویژه نمایشگاه امسال بوده، دارد بی خیال می شود و ناشران انگلیسی و فرانسوی هم پروازهایشان را لغو می کنند. یعنی کتاب یک بار دیگر اسیر دیکتاتوری می شود. اما امیدواریم که هر چه زودتر مصر به آرامش برسد و نمایشگاه کتاب قاهره، با آزادی کامل برگزار شود، نکته ای که هیچ گاه در حکومت خودکامه حسنی مبارک وجود نداشت. مثلا دو سال قبل، یک ناشر مصری به دلیل چاپ کتابی از محمد البرادعی، راهی زندان شد. ماجرای دستگیری او، آن چنان پلیسی و عجیب بود که انگار بزرگترین قتل دنیا را انجام داده بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;آقایان! لطف ما فرهنگی ها را سیاسی نکنید. بگذارید رمان مان را بخوانیم، فیلم مان را ببنیم و یواشکی چای کم رنگ بنوشیم. ما هم کاری به شما نخواهیم داشت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;رونوشت: اين مطلب پيش از اين در روزنامه آرمان منتشر شده است.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-3159370467772364284?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/3159370467772364284/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=3159370467772364284&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3159370467772364284'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3159370467772364284'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2011/02/blog-post_2697.html' title='کارهای فرهنگی همان آب اضافه آبگوشت است'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-1491532392005301401</id><published>2011-02-11T22:19:00.000-08:00</published><updated>2011-02-11T22:21:43.120-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سينما وموسیقی'/><title type='text'>سينماها را تعطيل كنيد همه خلاص شوند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سينماها را تعطيل كنيد همه خلاص شوند. اصلا ما سينما مي‌خواهيم چه‌كار؟ اصلا معني دارد كه چند نفر آدم بي‌كار بروند جلو دوربين و لنز، چند نفر آن‌پشت يك وسيله سنگين به اسم بوم صدابرداري را بالا و پايين كنند، چند نفر با رنگ و لعاب به صورت بازيگران بيافتند و گريم كنند، يك نفر مدتي را به تدوين فيلم اختصاص دهد، يك نفر موسيقي بسازد و يك نفر ديگر صداگزاري كنند و فلان و بهمان و در نهايت يكي دو نفر آدم بيايد و فيلم را ببيند؟ اصلا ارزش دارد؟ به نظر بنده حقير گيرنايي، اين سينما را بي‌خيال شويد تا جمعي آدم از گرفتاري رها شوند. بروند براي خودشان كوه‌نوردي. بروند فيل هوا كنند. به هر حال فيلمسازي در اين‌جا كمتر از فيل هوا كردن نيست. ( بازي فيلم و فيلم را لطفا دريابيد ، اگر هم در نيابيد، به خودتان گير مي‌دهيم و مي‌پرسيم : چرا كلاتو كج گذاشتي؟)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;فيلم‌ها براي آن‌كه ساخته شوند چند مرحله را بايد طي كنند. اول اين‌كه نفر بيكار يك فيلمنامه بنويسد. بعد نگران باشد كه كسي فيلم‌نامه‌اش را نكشد بالا. بعد فيلمنامه براي تاييد برود فارابي. بعد پروانه ساخت صادر شود. بعد يك نفر آدم از جان‌گذشته پولش‌ را خرج نگاتيو كند و مدام غر بزند كه آقا كمتر خرج كنيد. بعد فيلم مراحل فني را طي كند. بعد چند نفر از عوامل به هم گير بدهند. ( مثال مسايلي كه بين بهروز افخمي و تهيه كننده فرزند صبح اتقاق افتاد). بعد هم كه فيلم ساخته شد، دوباره بايد پروانه نمايش صادر شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بعد از همه اين مسايل، فيلم بايد در جدول پخش قرار گيرد. اگر فيلم‌تان چند ستاره توي مايه‌هاي ايكس و ايگرگ داشته باشد، در چند سينما پخش مي‌شود، اگر نداشته باشد، يواشكي در يكي دو سانس پخشش مي‌كنند. همه اين‌ها را قبول كرديم. حالا يك مساله جديد اضافه شده است. مي‌خواهند از سينمادارها 3 درصد ماليات افزوده بر درآمد بگيرند. اي واي.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;اگر وضعيت ما به سامان بود و هر روز جلوي سينماها مردم صف مي‌كشيدند، كسي اصلا حرفي نداشت. آخه دوست مالياتي من! اين سينمايي كه تماشاگر با قهر كرده، آن‌قدر جان دارد كه تو مي‌خواهي از آن درآمد افزوده بگيري؟ آخ اين رسمشه؟ آخه شما كه دستت تو كاره، يعني اين سينما جون داره كه مي‌خواي ازش ماليات بگيري؟ ( ببخشيد اين قسمت‌ها را محاوره‌اي نوشتم. اين‌گونه نوشتم تا نشان دهم قصد و غرضي نداريم)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;ماليات اضافه بر سينماها، يعني درآمد كمتر ‌آن‌ها. درآمد كمتر آن‌ها يعني بالاتر رفتن قيمت بليت. بالا رفتن قيمت بليت، يعني حضور كمتر مردم در سينماها. ( خوب طرف تو اين آلودگي هوا، مي‌ره يه سي دي مي‌گيره با خونوادش مي‌بينه. رجوع كنيد به فيلم تبليغاتي وزارت ارشاد در مورد قاچاق فيلم. اين ديالوگ رو از اون‌جا برداشتيم)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;كاهش درآمد سينماها يعني اخراج كارمندهايي ديگر و بيكاري آن‌ها. كاهش درآمد سينماها، يعني كاهش درآمد فيلم‌ها و تهيه‌كننده‌ها. يعني ساخته شدن تعداد بيشتري از فيلم‌هاي آبگوشتي. شما را به خدا، رحمي به ما اهالي سينما كنيد. شما را به خدا، ماليات نگيريد. از اين ماليات‌هاي افزوده...&lt;/div&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;رونوشت: اين مطلب پيش از اين در روزنامه آرمان منتشر شده است.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-1491532392005301401?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/1491532392005301401/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=1491532392005301401&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1491532392005301401'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1491532392005301401'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2011/02/blog-post_11.html' title='سينماها را تعطيل كنيد همه خلاص شوند'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-1397038100740967137</id><published>2011-02-11T22:17:00.000-08:00</published><updated>2011-02-11T22:22:31.505-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سینما و موسیقی'/><title type='text'>جيك و جيك و 33فيلم در بخش مسابقه جشنواره فجر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جشنواره فيلم فجر امسال را بايد جشنواره رودربايستي‌ها ناميد، چرا كه از همه جاي آن همچنين رنگ و بوي مي‌آيد. مثلا يكي مي‌گويد اگر مي‌خواهيد فيلم من را نمايش دهيد، بايد همه بر و بچه‌ها سالن سينما يكي يك عدد سانديس بدهيد. وگرنه نمي‌آيم. مدير كل اداره نظارت و ارزشيبابي وزارت ارشاد هم به جايي اين‌كه جواب طرف را بدهد،‌ خيلي ساده و صميمانه مي‌گويد كه من جواب فلاني را خصوصي و يواشكي مي‌دهم. و احتمالا توي ذهن‌اش اين است كه به آن كارگران بگويد كه عزيزم! آخه كي بره سانديس بخره؟ همه بچه گرفتار جشنواره‌ان. كلي خبرنگار بي كارت هم داريم كه نمي‌دونيم چي جوابشونو بديم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بخش «نوعي نگاه» يكي از همين رودربايستي‌هاست. هنوز هيچ‌كس نمي‌داند اين بخش چرا ايجاد شده و چه كاركردي دارد. مي‌گويند كه نمونه برداري از بخش « نوعي نگاه» جشنواره كن است. اما نمي‌گويند كه دقيقا قرار است چه باشد. يعني نمي‌گويند كه قرار است همان كاركرد را داشته باشد يا راهي ديگر را برود. فقط جهت تكريم جماعت فيلمساز اين بخش را گذاشته‌اند و قرار است كه در اين بخش،‌ فيلم‌هايي كه در بخش مسابقه شركت نمي‌كنند، در اين بخش به نمايش در آيند. يعني چي آخه برادر؟ چرا كلاهتو كج گذاشتي؟ اگر قرار است كه فيلم‌هاي خارج از مسابقه را در اين بخش « نوعي نگاه» به نمايش در آورند، بخش بخش « خارج از مسابقه» چه تعريفي دارد؟ آخه اين رسمشه؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;اما رودربايستي‌ها به همين‌جا خاتمه پيدا نكرده. معمولا هر سال حدود بيست فيلم در بخش مسابقه سينماي ايران قرار مي‌گيرند. امسال سي و سه فيلم در اين بخش به نمايش در مي‌آيد و داوران به جاي قضاوت در مورد بيست فيلم، بايد سي و پنج فيلم را ببينند. يعني هيات انتخاب دلش نيامده كه فيلم‌ها را حذف كنند و همان بيست فيلم به بخش مسابقه راه دهد. يعني دلشان مي‌خواسته همه را شاد و خرسند نگه دارند. يعني يا هيات انتخاب نبوده يا اگر هم بوده دربايستي داشته براي انتخاب فيلم. يعني هر كدام از فيلم‌ها را كه مي‌خواسته‌اند كنار، كارگردان و تهيه‌كننده‌اش آمده جلو و گفته: «مني كه جيك و جيك مي‌كنم، نگاتيو خراب مي‌كنم واست، بزارم برم.» بعد طرف دلش سوخته و گفته « تو هم بمون»&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;اين‌جوري شده كه خيلي از فيلم‌ها كه اصلا و ابدا بختي ( = شانسي. فرصتي هم ذكر شده است) براي دريافت سيمرغ ندارند هم به بخش مسابقه راه يافته‌اند. شايد هم مشكل از تنور باشد و مي‌خواهند به اين وسيله داغش كنند. به هر حال يك تنور داغ اين روزها به خيلي كارها مي‌آيد و آدم اگر در سر دبيري آشنا ( مترداف با واژه نا آشناي پارتي ) داشته باشد، مي‌تواند به سنگك شب‌اش اميد بدارد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;به هر حال بيست و نهمين جشنواره فيلم فجر امسال 15 بهمن كارش را رسما شروع كرد و تا آن تاريخ، از دوستان و همكاران در اين جشنواره رسما تقاضا دارم تا كلاه‌هايشان را كج بگذارند و به همه جيك و جيك‌ها توجه كنند، چرا كه اگر اين اتفاق نيافتد، ستون گيرنا، به چه كسي گير دهد؟ رستم و اسفنديار هم كه ديگر مشاعيتي( مشاركت سابق) نمي‌كند. پس ما از چه بنويسيم؟ مني كه جيك و جيك مي‌كنم ، گيرناي كوچيك مي‌كنم، بزارم برم؟ يكي لطفا پيدا شود و بگويد:« تو هم بمون»&lt;/div&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;رونوشت: اين مطلب پيش از اين در روزنامه آرمان منتشر شده است.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-1397038100740967137?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/1397038100740967137/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=1397038100740967137&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1397038100740967137'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1397038100740967137'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2011/02/33.html' title='جيك و جيك و 33فيلم در بخش مسابقه جشنواره فجر'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-8339701910444917053</id><published>2011-02-08T23:59:00.000-08:00</published><updated>2011-02-10T06:22:53.178-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سینما و موسیقی'/><title type='text'>کفیگر فیلمسازان به کف ویکی لیکس می خورد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;فاصله میان شهرت و گمنامی دقیقا به اندازه یک لحظه است. یعنی شما می توانی در عرض چند ثانیه بدل به مشهورترین آدم روی زمین بشوی. البته باید کمی بخت یارت باشد ( قابل توجه دوستان فرهنگستانی: ننوشتم شانس داشته باشی) و به قول سینمایی ها کمی پیش تولید داشته باشی. البته این پیش تولید هم از ضروریات نیست. همان که شانس داشته باشی، از همه چیز مهمتر است. این عبارت «پیش تولید» را نوشتم که ذهنتان برای یک ماجرای سینمایی آماده باشد. امروز قرار است باز هم به سینمایی ها گیر بدهیم. چرا؟ چون بیشتر اهل کلاه گذاشتن و این ها هستند و در نتیجه بیشتر کلاهشان را کج می گذارند. اما به قول حافظ: «نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست / کلاه داری و آیین سروری داند.»&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;اما این آقای ویکی لیکس خوب بلد است مردم را سر کار بگذارد. الان چند ماهی است که هر جا را ( منظورم هر رسانه است) را باز می کنی، اسم و رسمی از وجود دارد. مثلا یک روز فاش می کند که ملک فلان عربی سر سفره یواشکی خیار را با پوست خورده و گفته : احسن. و یک بار فاش می کند که جوراب یکی از سیاستمدارها در یک جلسه مثلا مهم بو می داده و همین نکته سبب شده تا مذاکرات شکست بخورد. همین جور که پیش می رود باید منتظر چیزهای جدید هم باشیم. من در همین جا از آقای ویکی لیکس می خواهم هیچ چیزی را در مورد بنده فاش نفرماید، بنده هم قول می دهم یک سبیل مصنوعی برای ایشان بخرم و چربش کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;برگردیم به همان مساله پیش تولید خودمان و از چند سینماگری که هنوز اسم شان را نمی دانیم بپریسم که :« چرا کلاهتو کج گذاشتی؟»&lt;br /&gt;ماجرا دقیقا از همان جایی شروع شد که آقای ویکی لیکس (ژولیان آسانژ) کارش را شروع کرد. او اطلاعات سری بسیاری را از وزارت امور خارجه آمریکا لو داد. همه ( به جز سیاست مادرهای امریکایی) خوشحال و شاد بودند تا شیوه شکلات خریدن عمه خانم هم فاش شد. آن وقت بود که به خطر آقای ویکی لیکس پی بردند. اما کار از کار گذشته بود. ویکی لیکس معروف شده بود و البته پولدار و از طرفی هم گفته اند پول، پول می آورد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بعد آقای ویکی لیکس اعلام کرد که می خواهد کتاب خاطراتش را منتشر کند که یعنی بد نیست آدم چیزهایی را از خودش هم فاش کند. تا این جای کار، مساله هیچ ربطی به کج گذاشتن کلاه از سوی سینماگران ندارد. از این جا مربوط می شود، دقیقا از این جا: « کتاب جنجالی‌ترین مرد 2010 «ژولیان آسانژ» بنیانگذار «ویکی لیکس» با وجود آنکه هنوز وارد بازار کتاب جهان نشده است، مورد توجه سینماگران و کمپانی‌های تولید فیلم قرار گرفته است. کمپانی‌های مختلفی قصد تولید فیلم از این سرگذشت «آسانژ» را دارند و در این زمینه رقابت شدیدی میان کمپانی‌های فیلمسازی به ویژه در هالیوود شکل گرفته است.»&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;یعنی آقا جان ما سوژه نداریم و خورده ایم به کف دیگ. یعنی آقاجان یک سوژه برای ما پیدا کنید تا فیلم بسازید. یعنی فیلمسازی فقط پول و دیگر هیچ. فقط امیدوارم که یکی از آن کارگردان های مورد علاقه ما فریب نخورد. به هر حال پول و یک چیز دیگر، هر کسی را رام می کند، آن قدر که من یکی دیگر نمی پرسم:« چرا کلاهتو کج گذاشتی؟»&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-8339701910444917053?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/8339701910444917053/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=8339701910444917053&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/8339701910444917053'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/8339701910444917053'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2011/02/blog-post_6045.html' title='کفیگر فیلمسازان به کف ویکی لیکس می خورد'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-2980193013494560627</id><published>2011-02-08T01:09:00.000-08:00</published><updated>2011-02-10T06:22:31.843-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>سه پوستر براي يك جشنواره</title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;در ستون امروز مي‌خواهيم يك گير ملس به دوستان برگزاركننده جشنواره تجسمي فجر بدهيم، چرا كه اگر اين كار را نكنيم، فكر مي‌كنند خيلي در معرض ديد نيستند و ممكن است افسرده شوند. به هر حال گير داده شده بهتر است از نديده شدن و افسردگي گرفتن. به هر حال ما هم مصاحبه آقاي شالويي،مدير كل هنرهاي تجسمي و رييس شوراي هنري سومين جشنواره تجسمي فجر را خوانيده‌ايم كه خبر داده راديو بيشتر خبرهاي تجسمي را پوشش مي‌دهد. ( بابت طولاني شدن جمله عذرخواهي مي‌كنم. اما بيشتر به سمت طولاني آقاي شالويي مرتبط مي‌شود).&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;/span&gt;اما مثل مجري‌هاي تلويوزيون گير دادنمان را با سلام و صلوات شروع نمي‌كنيم. يعني نمي گوييم كه شما با تشكر از زحمت‌هايي كه كشيده‌ايد و برنامه‌هاي مدوني كه داريد، فلان و فلان. چون تشكر كردن در ذات ما نيست. ما مدام بايد بگوييم چرا «كلاتو كج گذاشتي؟» ( رجوع كنيد به ستون گيرنا به مورخ پنجشنبه 7 بهمن) و گير بدهيم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;در اين‌جا مي‌شود گيرهاي زيادي داد كه آخريش به پوسترهاي جشنواره تجسمي فجر برمي‌گردد. در خبرها آمده كه « پوسترهاي سومين جشنواره بين‌المللي هنرهاي تجسمي فجر منتشر شد ». يك بار با دقت اين تيتر را بخوانيد. يك بار ديگر. متوجه شديد؟ پوسترهاي جشنواره&lt;span style="font-size:0;"&gt; &lt;/span&gt;و نه پوستر جشنواره. يعني به جاي يك پوستر، امسال ما سه پوستر داريم، دو پوستر در بخش اصلي جشنواره و يك پوستر در بخش جنبي.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;اين‌كه بخش جنبي و اصلي دو پوستر متفاوت داشته باشند، اصلا مورد انتقاد ما نيست، چون دبير جشنواره سال آينده در اين مورد كارهايي خواهد كرد. مثلا يك خبر از دبير جشنواره تجسمي سال آينده منتشر مي‌شود با اين مضمون: « به دليل كم كردن هزينه، امسال پوستر بخش جنبي و اصلي يكي مي‌شود». در نتيجه ما به اين بخش كاري نداريم و مي‌رويم سر همان قضيه دو پوستر براي بخش اصلي كه مي‌شد يكي هم باشد و معمولا هم همين‌طور است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;طراحي دو پوستر بخش اصلي را دو تن از صاحب‌نامان گرافيك انجام داده‌اند: ابراهيم حقيقي و رضا عابديني. حالا بياييد دو سه فرضيه را دنبال كنيم. فرضيه اول اين است كه دبيرخانه جشنواره فراخوان داده و چند كار رسيده است. حالا ميان كار ابراهيم حقيقي و رضا عابديني كدام كار را بايد انتخاب كرد، دو گرافيست با دو سبك كاري متفاوت و البته خوب. پس هر دو مي‌گذاريم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;فرضيه دوم اين است دو مدير به دو گرافيست سفارش داده باشد. هر دو حالا كارها را آورده‌اند. پس هر دو مي‌گذاريم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;پس هر دو مي‌گذاريم تا به كسي برنخورد و احتمال جابه‌جايي سرمايه هم بيشتر مي‌شود. به هر حال خدا را خوش مي‌آيد كه افراد بيشتري سر سفره بنشينند. و احتمال هم نمي‌دهيم كسي به اين مسايل توجه كند. شايد اين هم بخشي از مسابقه باشد يا به حسابش بياورند. اصلا شايد چه اهميتي دارد يك جشنواره سه پوستر داشته باشد؟ يعني سه پوستر داشتن، بهتر است از پوستر نداشتن. كسي هم ما به بي‌برنامه بودن متهم نمي‌كند. كلا هم بر سر نمي‌گذاريم كه كسي بگويد :« چرا كلاتو كج گذاشتي؟»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;اين مطلب پيش از اين در روزنامه آرمان منتشر شده بود.&lt;/span&gt; &lt;p style="TEXT-ALIGN: justify" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-2980193013494560627?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/2980193013494560627/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=2980193013494560627&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/2980193013494560627'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/2980193013494560627'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2011/02/blog-post_08.html' title='سه پوستر براي يك جشنواره'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-3999706171241723237</id><published>2011-02-08T01:03:00.000-08:00</published><updated>2011-02-08T01:07:30.073-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='موسیقی و سینما'/><title type='text'>چقدر بزرگداشت،؟ چقدر قدرداني؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" latentstylecount="156"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0cm; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 	{size:595.3pt 841.9pt; 	margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; 	mso-header-margin:35.4pt; 	mso-footer-margin:35.4pt; 	mso-paper-source:0; 	mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; 	mso-para-margin:0cm; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-ansi-language:#0400; 	mso-fareast-language:#0400; 	mso-bidi-language:#0400;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;داستان خيلي جالبي در مورد روباه، گرگ و شير وجود دارد كه خيلي‌ها جاها به درد مي‌خورد. مي‌گويند كه روباه مي‌خواسته سلطان جنگل باشد تا حال آقا گرگه را جا بياورد. در نتيجه وقتي قرار مي‌شود كه آقا شيره برود مرخصي، روباه با&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;كلي خودشيريني مي‌شود سلطان جنگل. روز اول روباه، همين جوري و الكي گير مي‌دهد به آقا گرگه. مي‌گويد كه « چرا كلاتو كج گذاشتي؟» و بعد پقي مي زند توي گوشش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;آقا گرگه شكايت به شير مي‌برد كه اين روباه، الكي گير مي‌دهد. حالا اين‌كه وسيله ارتباطي چه بوده، در داستان ذكري نيامده. شما فكر كنيد پيامك (&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=""&gt;sms&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;) زده. در همان لحظه، تماسي بين آقا شيره و روباه در مي‌گيرد به اين مضمون«: اگه مي خواي به آقا گرگه،‌ گير بده. اصلا اشكالي نداره. اما سعي كن كه منطقي باشه. مثلا بهش بگو بره نون بخره. اگر سنگك خريد،‌بگو چرا لواش نخريده و خلاصه يه گيري بده.»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;فرداي روز، آقا گرگه خسته و خواب‌آلود از خواب بيدار بيدار شد و راهي چشمه شد تا آب بنوشد. همان كله صبح، روباه و گرگ بار ديگر همديگر را ديدند. مي‌دانيد روباه چه گفته اما جواب گرگ را بايد بنويسيم. آقا گرگه گفت:« لواش مي‌خواي يا سنگك؟ تفتون مي‌خواي يا بربري؟»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;و بعد آقا روباه كه حالش گرفته شده بود گفت:« چرا كلاتو كج گذاشتي؟»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;حالا شده حكايت ما. روزگاي دلمان مي‌خواست كه قدر هنرمندانمان را بدانند. روزگاري مي‌گفتيم كه قدر هنرمندانمان را بايد تا زماني كه زنده‌اند بدانيم. روزگاري مي‌گفتيم كه هنرمند نياز به كمك و مشاركت دارد، هنرمند دلجويي مي‌خواهد. هنوز هم اين‌چيزها را مي‌گوييم. مي‌گوييم كه « گاهي چقدر زود دير مي‌شود» و نگذاريد تا دير شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اين روزها يك اتفاق خوب را شاهد بوديم، اتفاق خوبي كه تبديل شده به چاي دوم زوري. در هفته گذشته سه بزرگداشت براي قباد شيوا گرفته‌اند. يك بزرگداشت ديگر در راه است. اگر بزرگداشت از محمد احصايي و چند هنرمند ديگر را به اين فهرست اضافه كنيم،‌ اين هفته‌ها مدام بزرگداشت داشته‌ايم. در بيشتر بزرگداشت‌ها هم آيدين آغداشلو سخنراني دارد. با اين همه مگر يك آدم چقدر مي‌تواند در مورد يك آدم ديگر صحبت كند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;گيرم قباد شيوا بدش نيايد كه در هفتاد سالگي كلي تقدير و تشكر شود. گيرم آيدين آغداشلو فروتني كند و سخنراني را قبول كند، ما چرا خودمان را تكرار مي‌كنيم؟ بزرگداشت زيادي، دقيقا مثل آن است كه هيچي برگزار نشده. به قول دكتر محمدرضا شفيعي كدكني، وقتي كسي براي اولين بار لوبيا را با چشم بلبل تشبيه كرد، تشبيه بزرگي بوده. ديگرا مقلد بوده‌اند. شايد به جاي همه يان بزرگداشت‌هاي ريز و درشت، مي‌شد يك بزرگداشت مفصل برگزار كرد. دقيقا مثل مديريت شهري عمل مي‌كنيم. يك روز آسفالت مي‌كنند و روز ديگر براي لوله‌كشي گاز خيابان را مي‌كنند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اصلا آيا بزرگداشت‌ها دردي را از هنرمند دوا مي‌كنند؟ يعني « چرا كلاتو كج گذاشتي؟»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;اين مطلب پيش از اين در روزنامه آرمان منتشر شده بود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-3999706171241723237?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/3999706171241723237/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=3999706171241723237&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3999706171241723237'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3999706171241723237'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='چقدر بزرگداشت،؟ چقدر قدرداني؟'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-979004714712073078</id><published>2011-01-29T23:50:00.000-08:00</published><updated>2011-01-29T23:51:54.534-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>تكريم از اهالي رسانه يا نداشتن سينمايي كه دو هزار صندلي داشته باشد؟</title><content type='html'>&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;گيرنا-2&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;چيزهايي در گذشته وجود داشت كه وقتي كسي مي‌گفت،‌ بعيد بود جان سالم به در ببرد، اما الان خيلي راحت مي‌گويند و مي‌خندند. اسم‌اش را هم گذاشته‌اند شوخي و خنده. كسي هم قرار نيست از اين حرف‌ها ناراحت شود. شايد مردم با جنبه‌تر شده‌اند يا شايد آلودگي هوا، پوستشان را كلفت‌تر كرده است. هر چه هست،‌اين روزها حرف‌هايي را به هم مي‌زنيم كه اگر پدر و پدربزرگمان به هم مي‌زدند، شايد الان پدركشتگي داشتيم با هم.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;br /&gt;مثلا لحظه‌اي را تجسم كنيد كه سر سفره مهماني نشسته‌ايد. صاحب‌خانه كلي تعارف و اين‌ها كه بخور اين غذا را. بخور كه وگرنه ديگر از اين چيزها گيرت نمي‌آيد. بخور كه اگر نخوري مجبور مي‌شويم سطل آشغال و اگر بريزيم سطل آشغال، ممكن است گربه‌هاي محل مريض شوند.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;br /&gt;حالا طرف مي‌ماند كه بخورد يا نه. مي‌ماند كه اين چه جور شوخي است و گير مي‌كند كه بخندند يا نه. و اين حكايت روزگار ماست، حكايت روزگاري كه نمي‌دانيم بخنديم يا نه.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;br /&gt;مدير روابط عمومي جشنواره فيلم فجر با رسانه‌ها مصاحبه كرده كه سينماي رسانه‌ها و هنرمندان يكي مي‌شود. يعني مثلا شما مي‌تواني بروي و در كنار جمشيد هاشم‌پور ( آريا سابق )، نيكي كريمي ، مهتاب كرامتي، محمدرضا فروتن و هر كس ديگري كه علاوه بر بازي كردن در سينما فيلم هم مي‌بيند، تخمه بشكني و فيلم‌هاي جشنواره را ببيني. اول كه اين خبر را مي‌خواني قند توي دلت آب مي‌شود، اما بعدش چه؟&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;br /&gt;چند وقت پيش اعلام كردند كه سينماي هنرمندان و اهالي رسانه با هم فرق مي‌كنند و سينماگران و اهالي رسانه، مثل خورشيد و ماه به هم نمي‌رسند. چند تهيه كننده و كارگردان هم مصاحبه كردند با خبرگزاري‌ها و شادي‌شان را ابراز كردند كه اين جماعت خبرنگار جنبه ندارد و بهتر است « تهيه كننده ها با تهيه‌كننده‌ها» و « خبرنگارها با خبرنگارها» باشند. يكي‌شان كه كمي رك تر بود و با صداقت بيشتر، از جلسات نقد و بررسي گفت كه خبرنگارها پوست‌شان را كنده‌اند.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;br /&gt;در اين شرايط آدم مي‌ماند كه به فيلمسازها و تهيه‌كننده‌ها گير بدهد كه جنبه انتقاد شندين ندارند يا به روابط عمومي جشنواره فيلم فجر. اما از آن‌جايي كه گير دادن به دوست روابط عمومي جشنواره فيلم فجر كم‌خطر تر است و بعدا هم فرصت داريم به فيلمسازها و تهيه‌كننده‌ها گير بدهيم، الان روي اين يكي تمركز مي‌كنيم.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;br /&gt;دوست روابط عمومي ما جناب آقاي گودرزي ،‌ در ابتدا كلي از اين حرف‌ها زده كه جهت تكريم خبرنگار و اين‌ها، ما سالن‌هاي سينماي اهالي رسانه و سينما را يكي كرديم. اما جلوتر كه مي‌رويم مي‌گويد«:امسال 2000 نفر از اهالی رسانه درخواست حضور دریافت کارت داده‌اند که به هیچ عنوان در هیچ سالنی نمی‌توانیم امکام حضور این تعداد از افراد را به وجود آوریم.»&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;br /&gt;دوست عزيزم جناب آقاي گودرزي،‌ آخر چرا مساله تكريم و اين‌ها را پيش مي‌كشي؟ خيلي راحت بگو سينمايي نداريم كه دو هزار نفر جا داشته باشد، در نتيجه سينماي هنرمندها را هم به سينماي اهالي رسانه اضاف كرديم. به خدا هيچ اتفاقي نمي‌افتد. تو كه دوست رسانه‌اي ما هستي، چرا يك مساله را اين‌قدر غامض ( دقيقا غامض) مي‌كني؟ &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;br /&gt;حالا تا روزهاي پاياني جشنواره فيلم فجر، كلي برنامه و اتفاق داريم. در اي‌جا به عنوان يك همكار مي‌خواهيم كه به «گيرنا» كمك كني. جاي دوري نمي‌رود. &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-979004714712073078?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/979004714712073078/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=979004714712073078&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/979004714712073078'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/979004714712073078'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2011/01/blog-post_220.html' title='تكريم از اهالي رسانه يا نداشتن سينمايي كه دو هزار صندلي داشته باشد؟'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-6609962165342878425</id><published>2011-01-29T23:47:00.000-08:00</published><updated>2011-01-29T23:50:24.028-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>نيش و نوش همراهاند هميشگي هم‌اند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;مقدمه: ستوني را راه انداخته‌ام در روزنامه آرمان. صفحه آخر. از اين به بعد، يادداشت‌هاي اين ستون را اين‌جا منتشر مي‌كنم. باشد كه مورد قبول واقع شود.&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;روزي كه سقراط، همان فيلسوف بزرگ يونان باستان درگذشت، در زير بالش‌اش كتابي را پيدا كردند كه همه را شگفت‌زده كرد. كتاب باليني اين فيلسوف نامدار، مي‌توانست خيلي از كتاب‌ها باشد ، اما كسي گمان نمي‌كرد كه نوشته‌اي از ﺁﺭيستوفانس باشند، همان طنزنويسي كه هميشه با سقراط شوخي مي‌كرد و دوستداران فيلسوف را ناراحت مي‌كرد.  ﺁﺭيستوفانس هميشه خواب همراهان و مجيزگويان سقراط را آشفته مي‌كرد و اگر دستشان مي‌رسيد، او را براي هميشه افقي مي‌كردند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;سقراط اما، اين نوشته‌ها را پنهاني مي‌خوانده و احتمالا از آن‌ها مي‌آموخته است. قصد و هدف  ﺁﺭيستوفانس هرچه بوده، فيلسوف بزرگ همه دوران‌ها، آن را به نفع خودش استفاده مي‌كرده و سعي مي‌كرده كه ضعف‌هايش را بپوشاند و درست كند، نه اين‌كه صورت مساله را پاك كند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;حالا شده حكايت ما و اين ستون «گيرنا». قرار است توي اين ستون تنگ و تاريك، روشن‌ترين حكايت‌هاي روز را به شفافي خورشيد بنويسم. و گير بدهيم به همه، از خودمان گرفته تا خودتان كه قرار است اين ستون را بخوانيد. قرار است گاهي ناراحتتان كنيم و گاه بخندانيم، چرا كه معتقديم در هر نيشي، نوشي پنهان است و زندگي بايد نوش و نيش را با هم داشته باشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;پس لازم و بديهي است كه اگر خوشتان آمد اين مطالب را بريزيد دور و اگر بدتان آمد و فكر كرديد بايد بريزيدش دور، يواشكي ( دقيقا يواشكي )، نوشته‌ها را بگذاريد يك جاي امن تا بعدها دوباره بخوانيدش. زير بالش را پيشنهاد نمي‌دهيم، چون بعد از مرگ سقراط با شوكران، بعد از مرگ همه به زير بالش نگاهي مي‌اندازند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;پيشنهاد سازنده ما به شما اين است كه هيچ وقت از ما پيشنهاد سازنده نخواهيد. يعني نخواهيد كه يك قلم‌به دست فلك‌زده، چيزي را به شما پيشنهاد دهد. ما فقط نق مي‌زنيم و پيدا كردن راه حل را به كساني واگذار مي‌كنيم كه بابت اين كار پول مي‌گيرد. باشد كه چيزهاي حلال و خوش‌بو به سر سفره ببرند. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-6609962165342878425?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/6609962165342878425/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=6609962165342878425&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/6609962165342878425'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/6609962165342878425'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2011/01/blog-post_29.html' title='نيش و نوش همراهاند هميشگي هم‌اند'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-5930033493308676113</id><published>2011-01-01T03:54:00.000-08:00</published><updated>2011-01-01T04:07:32.184-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='موسیقی و سینما'/><title type='text'>بيچاره رسول‌اف كه مثل پناهي مشهور نيست</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;چند سال پيش و در آن روزهايي كه سر پرشوري داشتيم، روزي فرصت ديدن احمد شاملو فراهم شد. غول زيباي شعر نشسته بود و ما در مقابل‌اش ايستاده. او با آرامش و منطقي حرف مي‌زد و ما شوريد و عصيانگر. چيزي را گفت كه هر چه گذشت بيشتر به آن پي بردم. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;شاملو گفت( نقل به ضممون): شما نهال‌هاي كوچكي هستيد كه با يك باد كوچك، از پا مي‌افتيد. بگذاريد ريشه‌هايتان در خاك گسترده‌تر شود و تنه‌هاتان ستبرتر، آن‌گاه حرف بزنيد و اعتراض كنيد. از بين بردن يك درخت تنومند دشوار است.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;شاملو راست مي‌گفت. چه بسيار نهال‌هايي كه اسفندماه مي‌كارند و به فروردين نرسيده از پا مي‌افتند. اما مبادا كه درختي در 15-10 چنين شود. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;محمد رسول‌اف، فيلمسازي جوان است كه به همان درخت نازك مي‌ماند. نمي‌دانم چه كرده و چه در سر داشته است. حتي نمي‌خواهم از او دفاع كنم. فقط حرفم اين است كه رسول‌اف مظلوم واقع شده است. بيشتر نگاه‌ها در چند وقت اخير متوجه جعفر پناهي بوده است و كسي به ياد رسول‌اف نيست. چرا؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;شايد رسول‌اف به شهرت پناهي نباشد و نتوانسته باشد خود را مانند او رسانه‌اي كند. اما حكم او شباهت بسياري به حكم پناهي دارد و طرفه آن‌كه، به احتمال زياد، جرمش سبك‌تر است.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;لطفا به ياد رسول‌اف‌ها باشيم و هنرمند را به يك يا دو اسم مطرح محدود نكنيم. و اين را كسي مي‌نويسد كه همان نهال كوچك مانده و به بادي فرو مي‌ريزد و البته هيچ ادعاييش هم نيست. تنها براي همكار فيلمسازي چند خط نوشته است. همين.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-5930033493308676113?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/5930033493308676113/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=5930033493308676113&amp;isPopup=true' title='19 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/5930033493308676113'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/5930033493308676113'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='بيچاره رسول‌اف كه مثل پناهي مشهور نيست'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>19</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-3353264315499663249</id><published>2010-12-26T22:14:00.000-08:00</published><updated>2010-12-27T01:14:15.614-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>از كجا مي‌توان فهميد كه بازاري‌ها در ايران قدرت داشته‌اند؟</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;بحث به همان مساله مرغ و تخم‌مرغ برمي‌گردد. و البته عجيب نيست كه در ايران زندگي ما برپايه مرغ و تخم‌مرغ بگردد و البته اين بايد براي ما عجيب باشد، چرا كه جد مثلا كبير ما داريوش، سفارش كرد به جستن آب. و اين‌كه اگر در جستجوي آباداني هستيد، به جستجوي آب برويد. طنز ماجرا آن‌جاست كه ما مرغ و تخم‌مرغ را به داريوش ترجيح داده‌ايم و البته آب را در سد سيوند به خورد كوروش بستيم تا حساب كار دست جانشين بيايد كه اگر دست از پا خطا كند،‌ صفايي به منشور حقوق بشرش هم خواهيم داد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;به همان ماجراي مرغ و تخم‌مرغ برگرديم تا تخم‌مرغ گنده‌اي به سمت‌مان نيامده و بقالي سركوچه، چيزي را تحريم نكرده. چون بقالي سركوچه مي‌تواند كاري را انجام دهد كه صد مدير و ناظم از انجام دادن آن عاجزند. ياد آن روزها به خير (؟؟؟؟) كه دوستان از بقالي سركوچه مي‌پرسيدند كه ما را مي‌شناسد يا نه و بيچاره بقالي سركوچه ما در مي‌ماند به پاسخ. بايد مي‌پرسيد كه قصد خيري در كار است يا ناني كه محتاج قاتي است. و كار. و البته هر كدام از اين دو، پاسخ مختلف داشت و هر دو دسته از در فريب وارد مي‌شدند. و به قول داريوش ترانه: « من هميشه باختم».&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;اما همه اهل بازار،‌ همچون بقالي سركوچه ما نبوده‌اند. و شايد اصلا نشود بقالي سركوچه ما را اهل بازار دانست. او تجارت مي‌كند از راه فروش اما اهل بازار نيست. يعني از آن جنس نيست كه دكان‌ها را بستند تا كار محمد‌علي شاهي به بند وصل شود يا محمدرضا شاهي، از تخت برافتد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;بازاري‌ها مصداق كامل پيروزي ثروت بر دانش‌اند. گاه خود فرزنداني از جنس دانش مي‌سازند و گاه دانش را مي‌خرند و به حجره مي‌برند،‌ همچنان كه دلبركان صيغه‌اي. و اعتراض پذيرفته نيست، چرا خود ضرب‌الامثلي ساخته‌اند كه دست و دهان مي‌بندد: &lt;strong&gt;« كاسب حبيب خداست.»&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;اما دخل و تصرف ‌آن‌ها در زبان و فرهنگ، افزون است بر اين. همين قضيه ريال و تومان را در نظر آريد. رسم منسوخ شده 999 تومان را تصور كنيد تا حساب ريال و تومان دست‌تان بيايد. چه كسي دوست دارد كالا ارزان‌تر به نظر برسد؟ فروشنده يا كاسب؟ و نتيجه بگيريد كه چرا تومان در زبان فارسي جا افتاده است. و ماجرا به چند سال اخير هم مرتبط نمي‌شود. سال‌هاست كه چنين مي‌كنيم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;و بازار و بازاري‌ها، هرگاه با مردم بوده‌اند، كار به جايي رسيده و است و هر گاه جز مردم، عرصه بر دو تنگ شده است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;اين‌است كه افزايش ماليات بر درآمد و به كل درآمد بازاريان، هيچ واكنشي را از سوي مردم در پي ندارد و از اين‌سو، اعتراض‌هاي مدني مردم، خواب آشفته بازاريان را كاري ندارد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;و اين روزها، به نظر مي‌رسد بازار ديگر قدرت پيشين ندارد. و وقتي قدرت بازار كم مي‌شود، قدرت به منشاش برگشته است. به سربازان و نظامي‌مردها. و حالا بايد منتظر باشيم تا به‌جاي تومان و سنگ ترازو، واحد پول، پوكه و پياده‌نظام شود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-3353264315499663249?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/3353264315499663249/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=3353264315499663249&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3353264315499663249'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3353264315499663249'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/12/blog-post_26.html' title='از كجا مي‌توان فهميد كه بازاري‌ها در ايران قدرت داشته‌اند؟'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-7995833600264690503</id><published>2010-12-18T00:27:00.000-08:00</published><updated>2010-12-18T01:05:34.485-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزتوشت'/><title type='text'>آقاي ساركوزي! بنده بدهي‌هاي 206 ام را پرداخت كرده‌ام ،‌ حراج‌اش نكنيد</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;بعد از حراج كشتي‌هاي ايراني ، همان سه كشتي معروف را مي‌گويم كه به دليل بيمه و اينا حالش را گرفتند، به اين فكر افتادم كه همه مدارك مرتبط با پژوي 206 ام را علني كنم تا نكند ساركوزي احمق به سرش بزند و بخواهد ماشينم را كه هنوز قسط‌هايش را نداده‌ام حراج كند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;بيمه اين ماشين توسط شركت وزين ايران‌خودور به مدت يك‌سال پرداخت شده. اگر دعوايي داريد، يكي ديگر از ماشين‌هاي ديگر اين شركت را بكشيد جلو.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;قسط اول از سه قسط خودرو را پرداخت كرده‌ام و مداركش هم موجود است. قسط عقب افتاده‌اي هم ندارم. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;هيچ وسيله جانبي را به ماشين وصل نكرده‌ام تا از گارانتي خارج شود. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;در نتيجه شما آقاي ساركوزي و ديگر شركت‌هاي فرانسوي بدانيد و آگاه باشيد كه نمي‌توانيد اين خودروي بنده را از نظر قانوني حراج كنيد. خيلي هم حرف بزني آقاي ساركوزي، مدارك مرتبط با همسرتان را رو مي‌كنم. ايشان هم چند سال قبل، پول بيمه را پرداخت نكرده بود. مدارك ديگري هم در دست دارم كه مي‌خواهم آن‌ها را به قيمت خوبي به ويكي‌ليكس بفروشم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-7995833600264690503?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/7995833600264690503/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=7995833600264690503&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/7995833600264690503'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/7995833600264690503'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/12/206.html' title='آقاي ساركوزي! بنده بدهي‌هاي 206 ام را پرداخت كرده‌ام ،‌ حراج‌اش نكنيد'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-1593812397646346146</id><published>2010-12-14T02:07:00.000-08:00</published><updated>2010-12-14T03:08:43.805-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رونوشت'/><title type='text'>آقاي رئيس! ديگر چه كسي به شما اعتماد خواهد كرد؟</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_bUBb_6z5EB0/TQdQJ1mFloI/AAAAAAAAAFA/9_KDZ5l-BAw/s1600/image012.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5550493195693299330" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 126px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_bUBb_6z5EB0/TQdQJ1mFloI/AAAAAAAAAFA/9_KDZ5l-BAw/s200/image012.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;هرچند هيچ چيز در اين مملكت عجيب نيست، اما ديروز بدجوري غافلگير شدم. منوچهر متكي، در عرض چند ثانيه ديگر وزير امور خارجه نبود. آن‌هم در يك ماموريت خارجي و زماني كه احتمالا ديدارهايي را با ديپلماتيك‌هاي خارجي در برنامه داشت. متكي يكي از وزيرهايي است كه از نخستين روز كار دولت نهم در كابينه بود.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;سخن از تغيير و تحولات كابينه نيست. حتي به مانند آقاي شريعتمداري از آن انتقاد نمي‌كنيم كه چرا آقاي متكي در يك ماموريت خارجي و در آستانه عاشورا حسيني بركنار شده است. شريعتمداري در يادداشت امروز خود، مطالبي را بيان كرده كه مسعود بهنود هم مي‌تواند آن‌را نوشته باشد، گيرم كه نثر اين دو تفاوتي بنيادين با هم داشته باشد و تكيه شريعتمداري بر مسايل ديني و مذهبي بيشتر باشد. يادداشت آقاي شريعتمداري را مي‌توانيد&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;a href="http://www.kayhannews.ir/890923/2.htm"&gt; اين‌جا&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; بخوانيد. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;سخن ما از بي‌اعتمادي است. رئيس جمهور در چند ساله كار خود جابه‌جاي بسياري داشته است، از بركناري (استعفاي) وزير ارشاد تا مسايل مرتبط با بانك مركزي. اين حق مسلم هر رئيس‌جمهوري است كه كابينه را با توجه به افكار و برنامه‌هايش تغيير دهد، اما نكته آن‌جاست كه اين جابجايي‌هاي ناگهاني سبب مي‌شود كه ديگر اعتمادي در ميان نباشد و كار كردن در بي‌اعتمادي، دشوارترين كار دنياست.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;آقاي رئيس جمهور! شما در حال ايجاد يك جو بي‌اعتمادي هستيد. شما دوستانتان را از خود دور مي‌كنيد. به نظر مي‌رسيد كه شما، بعد از وقايع اخير، مي‌بايست بيشتر هواي اطرافيانتان را داشته باشد، همان كساني كه در حاشيه مسايلي كه نامشروعيت دولت را يدك مي‌كشيد، در كنار شما ماندند. آيا رفتاري اين‌چنين سبب نمي‌شود تا ديگران نسبت به شما بي‌اعتماد شوند؟ آيا آن‌ها به اندازه گذشته ، شما را دوست خود خواهند دانست و در كنارتان خواهند ماند؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;ديپلماسي با شتاب كنار نمي‌آيد و حتي يك مدير ساده مي‌داند كه گاه براي انجام تصميم‌اش بايد شكيبايي كند و انتخاب را بگذارد براي لحظه درستش. اگر چنين نباشد، مسايلي شخصي به ميان مي‌آيد و اين در شان يك رئيس‌جمهور نيست كه مصلحت مردمي را فداي مساله‌اي شخصي كند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;شريعتمداري، ماجرا به قضيه آقاي رحيم مشايي ارجاع مي‌دهد و اينكه او را رئيس جمهور به عنوان نماينده ويژه خود در امور خاورميانه، آفريقا، آسيا و... برگزيده بود و البته اين انتساب با اعتراض‌هايي همراه بود. معترضان متعقد بودند كه نبايد موازي كاري كرد. هر چند اين تنها فعاليت موازي در سه دهه اخير ( و شايد همواره ايران) نبود، اما اين بار ديگر سكوت جايز نبود. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;با همه انتقادي كه رهبر انقلاب اسلامي به اين مساله داشت، « سه روز قبل، آقاي اسفنديار رحيم مشايي حامل پيام رئيس جمهور به ملك عبدالله پادشاه اردن بود. اين مأموريت آقاي مشايي با جايگاه رسمي وي به عنوان رئيس دفتر رئيس جمهور همخواني چنداني ندارد و به پست و جايگاه «مأمور ويژه» شبيه تر است شايد اين مأموريت با اعتراض آقاي متكي روبرو شده باشد! » ( يادداشت آقاي شريعتمداري).&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;و اين‌هاست كه بركناري آقاي متكي، رنگ وبوي خاصي به خود گرفته است و همه شوكه شده‌اند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;و به اين ترتيب است كه به قول فروغ، يكي مي‌رود و يكي مي‌ماند. اما خدا نكند كه فردا روز مجبور شويم آگهي تسليتي براي روزنامه‌ها بفرستيم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-1593812397646346146?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/1593812397646346146/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=1593812397646346146&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1593812397646346146'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1593812397646346146'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/12/%D8%A2%D9%82%D8%A7%D9%8A-%D8%B1%D8%A6%D9%8A%D8%B3-%D8%AF%D9%8A%DA%AF%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D9%83%D8%B3%D9%8A-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF.html' title='آقاي رئيس! ديگر چه كسي به شما اعتماد خواهد كرد؟'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_bUBb_6z5EB0/TQdQJ1mFloI/AAAAAAAAAFA/9_KDZ5l-BAw/s72-c/image012.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-5636220208895021194</id><published>2010-12-09T10:56:00.000-08:00</published><updated>2010-12-09T11:00:13.169-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>دکمه راستین بر کت شکسپیر</title><content type='html'>یادداشتم درباره نمایش « هیاهوی همهمه همگانی» به کارگردانی شادمهر راستین را در &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;a href="http://khabaronline.ir/news-113995.aspx"&gt;اینجا&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; بخوانید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-5636220208895021194?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/5636220208895021194/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=5636220208895021194&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/5636220208895021194'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/5636220208895021194'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/12/blog-post_7057.html' title='دکمه راستین بر کت شکسپیر'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-8923327144120319880</id><published>2010-12-09T01:15:00.000-08:00</published><updated>2010-12-09T02:12:29.423-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبيات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رونوشت'/><title type='text'>احمد غلامي را به ما پس بدهيد</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_bUBb_6z5EB0/TQCrc8RAwEI/AAAAAAAAAEw/ckr9oXG743I/s1600/m01-09.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5548623254622617666" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 150px; CURSOR: hand; HEIGHT: 225px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_bUBb_6z5EB0/TQCrc8RAwEI/AAAAAAAAAEw/ckr9oXG743I/s320/m01-09.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;نه. نمي‌خواهم از اين متن‌هاي شعاري بنويسم كه احمد غلامي را آزاد كنيد. مي‌خواهم او را به ما پس بدهيد، با ما و به ادبياتي كه دست‌كم كم هزار سال سابقه دارد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;احمد غلامي را از سال‌هاي پاياني دهه 70 مي‌شناسم. روزنامه فتح. پيش از آن «شباب» را مي‌خواندم و البته «خرداد» را. اما فقط يك خواننده بودم تا اين‌كه مردي را ديدم كه چشماني سبز و چهره‌اي گشاده داشت. از سياست مي‌گريخت و دل‌خوش بود به نوشتن و ادبيات. و البته سينما و خلاصه جنس‌اش از هنر بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;اما تعطيلي هر كدام از اين روزنامه‌ها، احمد را يك گام به سمت سياست نزديك‌تر كرد. و بعد همشهري بود. همشهري تهران و آن ضميمه هشت صفحه‌اي عالي كه اگر خودم در آن نمي‌نوشتم،‌ مي‌توانستم بيشترش از مزايايش بنويسم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;غلامي به من آموخت كه بنويسم. كلمات وحشي‌ام را مهار كنم، و اين آموختن و استاد و شاگردي چنان بود كه هيچ‌گاه به طور مستقيم چيز نگفت. همه به احترام بود و اشاره. نكته مهم اما اين نبود. او به من انسانيت را آموخت. آموخت كه مي‌توان با يك خبرنگار يك لاقبا مي‌توان با احترام و محبت حرف زد. و من احترام و محبتم را با تقديم كتاب شعرم به او نشان دادم. « ما از اول يك نفر بوديم » را به استادم تقديم كردم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;و بعد روزنامه« شرق». سه بار تعطيلي اين روزنامه، غلامي را سياسي‌تر كرد. اين بود كه در آن ضميه روزنامه « اعتماد»، گاه گاهي چيزهايي مي‌نوشت كه به سياست پهلو مي‌زد. و درگشايش مجدد «شرق»،‌ اين گرايش كمي بيشتر شد، با اين همه هرگز آن‌قدر قوي نشد كه غلامي را يك نويسنده ادبي سياسي بدانيم. او روزنامه‌نگاري است فرهنگي،‌ كه گاه از منظر انسانيت، چيزي مي‌نويسد كه شما ممكن است سياسي تعبيرش كنيد .&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;و اگر چنين است، و اگر اين‌گونه شده كه نويسنده دوست داشتني ما، مثل روزهايي نيست كه سياست، بازي كثيفي بود برايش، مقصر شماييد. شمايد كه او را پله پله از ما دور كرديد. خسرو گلسرخي در بيدادگاه شاه گفت: شما بچه‌هايي را كه كتاب مي‌خوانيد به زندان مي‌فرستيد و وقتي آن‌ها آزاد مي‌شوند، مسلسل دست مي‌گيرند. و شما با احمد ما چنين كرديد، هر چند كه درايت و بزرگواري او چنان نبود كه از كوره در برود. فقط كمي از ما و ادبيات دور شد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Verdana;"&gt;لطفا احمد، استاد احمد غلامي را به ما برگردانيد. او را بيش از اين از ما و ادبيات دور نكنيد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-8923327144120319880?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/8923327144120319880/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=8923327144120319880&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/8923327144120319880'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/8923327144120319880'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/12/blog-post_09.html' title='احمد غلامي را به ما پس بدهيد'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_bUBb_6z5EB0/TQCrc8RAwEI/AAAAAAAAAEw/ckr9oXG743I/s72-c/m01-09.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-3565519937877321578</id><published>2010-12-05T04:58:00.000-08:00</published><updated>2010-12-05T05:03:27.732-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبيات'/><title type='text'>يك داستان جديد</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;امروز صبح طرح يك داستان جديد در ذهنم جرقه است. شايد موضوع اصلا به خواب ديشبم مرتبط نباشد، اما به گمانم همان خواب هوايي‌ام كرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;دوستي را در خواب ديدم كه دست كم 5 سال است كه نديده‌امش. اصلا هيچ خبري ازش ندارم. بي‌ربطي خواب آن‌جاست كه شوهرخاله‌ام هم بود، آن هم با لباسي كه هرگز او را با آن نديده‌ام. پدرم هم بود. و همه چيز آن‌قدر عجيب پيش رفت كه وقتي از خواب بيدار شدم، حس كردم بايد داستاني بنويسم. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;و در اين داستان از حسي غريب ( و شايد قريب ) مي‌نويسم كه در چند وقت اخير آمده سراغم. حسي از تازگي. و بابت همه اين‌ها ممنونم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-3565519937877321578?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/3565519937877321578/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=3565519937877321578&amp;isPopup=true' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3565519937877321578'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3565519937877321578'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/12/blog-post_05.html' title='يك داستان جديد'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-6364838867028179205</id><published>2010-12-04T02:09:00.000-08:00</published><updated>2010-12-04T02:17:23.851-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>تعطيلي‌هاي بي‌خود و ادامه هواي آلوده در تهران/ مديراني را كه تعطيل نمي كنند اعدام كنيد</title><content type='html'>وقتي هيچ چيز توي مملكت حساب و كتاب نداشته باشد و هيچ‌كس حرف آن‌يكي را گوش نكند، اوضاع همين مي‌شود كه هست. الان چهار هفته است كه سه روز آخر هفته تعطيل است. البته آن روز آخري را خدا تعطيل كرده، اما دو روز چهارشنبه و پنجشنبه را دولت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي‌گويند كه هوا آلوده است و البته ريه بنده هم به اين نكته شهادت مي‌دهد. اما چه فايده كه وقتي دولت تعطيل مي‌كند، مراكز خصوصي بسياري تعطيل نمي‌كنند. به همين دليل ترافيك در تهران تغريبا هيچ تغييري نكرد. ريه‌هاي من هم هنوز مي‌سوزند و مي‌سازند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پيشنهادم اين است كه اگر مي‌خواهند تعطيل كنند، همه را تعطيل كنند . توصيه موصيه را هم بگذارند كنار و دستور دهند همه جا تعطيل شود، وگرنه برخورد مي‌شود. اصلا مديراني را كه تعطيل نمي‌كنند، اعدام كنند. اين‌جوري نمي‌شه كه يك عده تعطيل باشند و عده ديگر دمشان را بگذارند روي كولشان و بروند سر كار. اين اصلا با عدالت جور نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و آلودگي‌ها ادامه دارد...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-6364838867028179205?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/6364838867028179205/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=6364838867028179205&amp;isPopup=true' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/6364838867028179205'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/6364838867028179205'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/12/blog-post_04.html' title='تعطيلي‌هاي بي‌خود و ادامه هواي آلوده در تهران/ مديراني را كه تعطيل نمي كنند اعدام كنيد'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-5009056782764297372</id><published>2010-12-02T23:56:00.000-08:00</published><updated>2010-12-03T01:01:20.133-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>شهلا جاهد يا مطلب پست قبلي را اصلاح مي‌كنم</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;صبح چهارشنبه كه شهلا جاهد را آويزان كردند، مدام در گودر مي‌چرخيدم و از تا از زواياي مختلف ماجرا را ببينم. خوب بود، هر چند كه اصل ماجرا تلخ بود. خودمم هم هر جور به ماجرا نگاه مي‌كردم، تلخ بود. يك تراژدي تمام عيار بود. و به گمانم، همه ما مقصريم. همه ما كه درست به دنيا نگاه نمي‌كنيم و اجازه هم نمي‌دهيم درست به دنيا نگاه كنند. اما قبل از اين‌كه در اين‌باره بنويسم، درباره پست قبلي‌ام مي‌نويسم: يك توضيح ضروري.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;يكي از دوستان كه اسمش را هم ننوشته بود،‌ متهمم كرده كه مثل دائي‌جان ناپلئونم. دوستم شايد راست بگويد. در سه كامنتي كه بر اين پست آمده، نوشته شده كه اگر از افشاي بيشتر اطلاعات نمي‌ترسيدند، مدير ويكي‌ليكس را دنبال نمي‌كردند و متهمش نمي‌كردند. چون از مي‌خواهند بترسانندش. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;حالا مي‌شود از چند زاويه نگاه به ماجرا نگاه كنيم. نخست اين‌كه وقتي بازي شروع مي‌شود، بايد قواعد بازي را رعايت كرد. يعني اين‌كه، اينترپل در جستجوي مدير ويكي‌ليكس است تا نشان دهد كه اين مسايل به نفع كشورها نيست. شايد اينترپل هم بازي خورده باشد. از كجا مي‌دانيم؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;اگر اين يك بازي سياسي باشد و بخواهند آتش ماجرا را داغ نگه‌دارند، چه منطقي بهتر از اين. به قول ماركز، وقتي جزييات ماجرا عنوان مي‌شود، همه چيز رنگ واقعي بيشتري به خود مي‌گيرد. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;اما به گمانم بايد از زاويه‌اي ديگر به ماجرا كنيم، نكته‌اي كه بعد از نوشتن پست قبلي به آن رسيدم. به گمانم آمريكايي بلند كه خوب از يك فاجعه استفاده كنند، مثل يك نقاش حرفه‌اي. پيكاسو مي‌گفت تفاوت يك نقاش حرفه‌ايي و آماتور آن است كه نقاش آماتور نمي‌داند از لكه افتاده بر تابلو چه كند و نقاش حرفه‌اي آن را بدل به يك خلاقيت مي‌كند. آمريكايي‌ها هم از اين لكه افتاده بر تابلو، بهره‌برداري خود را مي‌‌كنند. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;نكته مهمي در يكي از كامت‌ها بود كه سخت به آن ايمان دارم. ما ايراني‌ها مدام چشم‌مان به دنبال كسي است كه كارمان را راه بياندازد. راست گفته دوستي كه اسمش را نمي‌دانم. راست گفته.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;اما برسيم به ماجراي شهلا جاهد. نخست اين‌كه من با مجازات اعدام مخالفم. به گمانم از هر زاويه كه به ماجرا نگاه كنيم، اعدام مجازات خوبي نيست. اگر قرار بود اعدام سبب شود تا ديگران، دست از جنايت بردارند، تا كنون چنين شده بود و جنايت ، با چنين افزايشي توام نبود. به گمانم، كسي كه جنايت مي‌كند، چنان از عقل به دور مي‌افتد كه به مجازات نمي‌انديشد. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;از سويي گمان كنيد كسي كه چند نفر را كشته، آيا با يك بار اعدام به مجازات مي‌رسد؟ چرا شهلا جاهد در 23 شهريور به فرياد آمد كه تكليفم را يكسره كنيد؟ از آن رو نبود كه خسته شده بود؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;و دلايلي بي‌شمار كه به گمانم اعدام را يك واقعه غير انساني مي‌كند...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ديگر اين‌كه جنايت شهلا جاهد هنوز اثبات نشده بود. عبدالصمد خرمشاهي، 10 دليل و مدرك دارد كه شهلا قاتل نيست. هنوز هم بر اين آرا اصرار دارد. اين دلايل را مي‌توانيد در سايت‌ها بخوانيد و تكرارشان جز ملال، چيزي بر ما نمي‌افزايد و ملالي كه بر زبان لال شهلا بود، چيزي از اين كم نداشت.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;شهلا اعدام شد و صندلي را پسر نوجوان ناصر محمدخاني و لاله سحرخيزان( مقتول) از زير پاي قاتل برداشت. آيا اين پسر نوجوان تا پايان عمر انساني عادي خواهد بود؟ آيا آرامش خواهد داشت؟ دريغ.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ناصر محمدخاني بعد از اعدام به قطر رفت. آيا او تا پايان عمر، آرام خواهد بود؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;مشلات ريشه‌دارند. ما تنها صورت مساله را پاك مي‌كنيم. ما تنها معلول‌ها را از بين مي‌بريم. شما گمان ببر آن دختر نوجواني كه پدرش بر اثر مشكلات اقتصادي فرار كرده و به آغوش مهر پدري نياز دارد، مي‌تواند چه موجود هولناكي شود. شما گمان ببر پسركي را دلش مادر مي‌خواهد و مادر، به هواي زندگي بهتر تركش كرده. شما گمان ببر بر دختركي مشهدي، كه پدرش او را به مواد فروش داده تا بار ديگر بتواند خود را «بشاژد» و دختر 9 ساله را معتاد كرده باشند و مرد مواد فروش دخترك را جلوي زنش آزار داده باشد. ( خبري كه سه روز پيش منتشر شد). شما گمان ببر بر تجاوز به عنف. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;به علت‌ها توجه كنيم. معلول‌ها ما را به ناكجا آباد خواهند برد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-5009056782764297372?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/5009056782764297372/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=5009056782764297372&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/5009056782764297372'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/5009056782764297372'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/12/blog-post_02.html' title='شهلا جاهد يا مطلب پست قبلي را اصلاح مي‌كنم'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-91713984301638316</id><published>2010-12-01T01:06:00.000-08:00</published><updated>2010-12-01T01:28:45.652-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>سايت ویکی‌لیکس، حماقت يا هوشمندي؟</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;وقتي سايت ویکی‌لیکس اعلام كرد كه مي‌خواهد اطلاعات محرمانه وزارت دفاع آمريكا را لو بدهد، پيش خودم گفتم، اگر اين اتفاق قرار بود در ايران بيافتد، حتما قبل از انتشار سايت فيلتر مي‌شد و دست‌اندركارانش به جرم اقدام عليه امنيت ملي، به هتل اوين برده مي‌شدند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;حتي بعد از آن‌كه سندها منتشر شد و گمان كردم آمريكايي‌ها به تته پته افتاده‌اند، گفتم بد نيست چيزي بنويسم توي اين مايه‌ها: به ايران بياييد تا به شما درس سياست بدهيم. شما خيلي راحت مي توانيد اين اطلاعات را سندسازي بناميد و حالش را ببريد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;اما بعد از خواندن اظهارات خانم هيلاري كلينتون، به نتيجه ديگري رسيدم. آمريكايي آن‌قدري كه من فكر مي‌كردم خنگول نبودند. آن‌ها دارند به دولت ايران چنگ و دندان نشان مي‌دهند. مي‌خواهند بگويند كه ما به شما حمله مي‌كنيم و همه كشورهاي منطقه هم پشت ما هستند. يعني مي‌خواهند اين نقش را بازي كنند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;يعني به جاي اينكه مثل جورج بوش گاوچران مدام بگويند كه ايران محور شرارت است و ما فلان و بهمان مي‌كنيم، ترفند هوشمندانه‌تري به خرج داده‌اند. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;در اين شرايط وزیر خارجه گفته كه انتشار چنین اسنادی در همکاری ایالات متحده با دیگر کشورها تاثیر خواهد گذاشت اما وی در عین حال ابراز اطمینان کرد که مناسبات آمریکا با دیگر کشورها استوار خواهد ماند. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;او همچنين گفته اسنادی که ویکی‌لیکس منتشر کرده، از جمله حاکی از آن است که شماری از کشورهای عرب منطقه در خفا به آمریکا فشار می‌آورند که به ایران حمله کند و تاسیسات اتمی را نابود سازد. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;به گفته هیلاری کلینتون همه آن به اصطلاح گزارش‌های دیپلماتیک که منتشر شده، تاییدکننده این واقعیت است که ایران تهدید بسیار جدی‌ای در چشمان همسایگانش و نگرانی جدی‌ای برای فراسوی منطقه است.»&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; او تاکید کرده به خاطر چنین نگرانی گسترده‌ای بود که آمریکا توانست در پشتیبانی بین‌المللی برای تصویب قطعنامه چهارم تحریمی علیه ایران به دست آورد. وزیر خارجه ایالات متحده همچنين گفته هر کسی که این گزارش‌ها را می‌خواند به این نتیجه می‌رسد که «این نگرانی درباره ایران، موجه و گسترده هستند.» &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;من اصلا و ابدا به زوج باراك و هيلاري اعتماد ندارم. باراك همان كسي است كه خليج فارس را خليج عر. ب.ي ناميد و از چشم ما افتاد. و هيلاري هم دست كمي از او ندارد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;كس نخارد پشت تو، جز ناخن انگشت من.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-91713984301638316?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/91713984301638316/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=91713984301638316&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/91713984301638316'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/91713984301638316'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='سايت ویکی‌لیکس، حماقت يا هوشمندي؟'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-5481368348255900155</id><published>2010-11-10T04:42:00.000-08:00</published><updated>2010-11-10T04:50:11.912-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبيات'/><title type='text'>روایت هوشنگ مرادی کرمانی از میزان دستمزد ناصر ملک‌مطیعی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;امروز مصاحبه‌ام با هوشنگ مرادي كرماني، همان نويسنده دوست‌داشتني قصه‌هاي مجيد، در روزنامه و ايضا خبر سايت خبرآنلاين منتشر شد. اگر دوست داشتيد اين مصاحبه را بخوانيد. متن خلاصه در &lt;a href="http://www.khabaronline.ir/news-107256.aspx"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;اين‌جا&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;و متن كامل در &lt;a href="http://www.khabaronline.ir/news-107144.aspx"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;اين‌جا&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;آمده است. بديهي است كه در متن خلاصه اسمي از من به ميان نيامده. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;لطفا نظرهايتان را حتما برايم بنويسد. همين جا. توي وبلاگ. آن‌جا هم نظر داديد،‌ اجرتان به سلينجر.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-5481368348255900155?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/5481368348255900155/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=5481368348255900155&amp;isPopup=true' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/5481368348255900155'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/5481368348255900155'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='روایت هوشنگ مرادی کرمانی از میزان دستمزد ناصر ملک‌مطیعی'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-3089617834857462154</id><published>2010-11-06T04:43:00.000-07:00</published><updated>2010-11-06T04:56:42.890-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>برو حالشو ببر، مهم نيست با چه فيلمي/ آب معني 5 هزار تومني در سينما آزادي</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;ديروز بعد از مدتي پام به سينما باز شد. رفته بودم سينما آزادي فيلم « سن پطرزبوگ» رو ببينم كه متاسفانه بليتش تموم شده بود. از بين بقيه فيلم‌ها ، با توجه به چيزهايي كه شنيده بودم، «لطفا مزاحم نشويد» رو انتخاب كردم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;بدون چيس و پفك و تنها با يك عدد آب‌معدني وارد سالن شدم. اما قبل از ورود اتفاقي افتاد كه گزينه است براي &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;«مملكته كه داريم»&lt;/span&gt; . ماجرا از اين قرار بود كه دنبال سالن نمايش فيلم مي‌چرخيدم. اولش از دو پسر جوان كه يك ظرف حاوي چيپس، ماست و يك چيز ديگر در دست داشتند، پرسيدم كه در اين سالن چه نشان مي‌دهند. گفتند كه نمي‌دانند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;بعدش از پيرمردي كه او هو چيپس دستش بود پرسيدم. او هم نمي‌دانست. نفر سومي كه چيپس نداشت هم نمي‌دانست. با صداي بلند و بي‌اختيار گفتم: يعني شما پول دادين و بليت خريدن، اون‌وقت نمي‌دونين كه قرار چه فيلمي ببنين؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;كه يك‌نفر را بانگ برآمد: حالشو ببر بابا... بي‌خيال... هر چي شد برو ببين.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;پانوشت مهمتر از متن:&lt;/strong&gt; خريدن يك آب‌معدني در سينما آزادي ممن است 5 هزار تومن خرج در دست شما بگذارد. آن دستگاه‌ها پولي كه اسكناس مي‌گذاري و كد مي‌زني، اغلب پول‌ها را قبول نمي‌كند. مثلا حتما بايد 200 تومني طرح قديم داشته باشي. 200 جديد كه مال 5 سال پيش است را اين دستگاه‌ها قبول نمب‌كند. طبقه اول هم كه بروي، مي‌گويند پول خرد ندارند. در نتيجه بايد يك آبميوه 2500توماني بخري تا بتواني يه قلوپ به گلوي تشنه‌ات برساني. وحتما همراهي هم هست. در نتيجه 5300 تومان براي يك آب‌معدني كوچك...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-3089617834857462154?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/3089617834857462154/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=3089617834857462154&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3089617834857462154'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3089617834857462154'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/11/5.html' title='برو حالشو ببر، مهم نيست با چه فيلمي/ آب معني 5 هزار تومني در سينما آزادي'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-7381304126932865439</id><published>2010-10-29T23:27:00.000-07:00</published><updated>2010-10-29T04:05:49.961-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>فرار از زندان، شكوري راد و پديده‌اي به نام ناآگاهي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;خدا را شكر كه ديروز علي شكوري راد به خانه برگشت. حالا هر دليل و علتي مي‌خواهد داشته باشد، شكوري راد ديگر در بازداشت نيست و حالا كه من اين مطلب را مي‌نويسم، حس مي‌كنم هنوز مي‌توان به آينده اميدوار بود.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;مدتي است طولاني كه مي خواهم درباره او و بسياري از كساني بنويسم كه در راستاي « تر و خشك سوزي » ، مسر ذهني متفاوتي پيدا كرده‌اند. اين فكر مدت‌ها در ذهنم وجود دارد كه چرا ما ايراني‌ها به‌جاي آن‌كه بر دوستان خود بيافزاييم، دوشمنان خود را افزون مي‌كنيم.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;فكرهاي مختلفي توي سرم مي‌چرخد كه همه آن‌ها به نوعي به هم مربوط‌اند، از سريال تلويزيوني « فرار از زندان » تا بازي‌هاي تيم تراكتور سازي و در نهايت شخصيتي همچون علي شكوري راد كه هميشه دوست‌اش داشته‌ام.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;از سريال شروع مي‌كنم، چون مي‌تواند مقدمه‌اي بر بحثم باشد. چند وقتي كه شب‌ها را با ديدن قسمتي از سريال « فرار از زندان » سر مي‌كنيم و نگران « مايكل » ايم كه آيا نجات خواهد يافت يا نه. اما در نهايت او نجات پيدا مي‌كند، چون سريال‌هاي تلويزيوني معمولا پايان‌هاي خوش دارند. اما بحث و فكري كه توي سرم مي‌چرخد چيزي ديگر است. &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;سريال « فرار از زندان » را شبكه فكس‌نيوز ساخته يا پخش كننده جدي آن بوده است. هر گاه روزنامه كيهان از اين شبكه تلويزيوني مي‌نويسد، داخل پرانتز از آن به عنوان رسانه‌اي مرتبط با پنتاگون ياد مي‌كند. درست و غلطي ماجرا در اين‌جا اهميت ندارد، نكته مهم آن است كه « فرار از زندان » نقدي جدي را به دولت و سيستم قضايي آمريكا وارد مي‌كند. يعني آن‌ها پول مي‌دهند كه از خودشان انتقاد شود. نتيجه ماجرا مي دانيد چيست؟&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;در برخورد اول، ما حس مي‌كنيم كه همه اين‌ها داستان است و چنين اتفاقي شدني نيست.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;در برخورد دوم، وقتي كسي حرفي مي‌زند آن‌ها سرشان را به راحتي بالا مي‌اندازند كه « يعني مي‌دونيم. ما خودمون نشون داديم كه...»&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;در برخورد سوم، همه چيز فرافكني مي‌شود.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;اما ما چگونه برخورد مي‌كنيم؟ كاملا برعكس. آن‌هايي را كه انتقاد كوچكي دارند، به رفتاري نادرست تبديل مي‌كنيم به دشمناني جدي. كسي همچون علي شكوري‌راد را كه نماينده مجلس بوده، خود را پايبند به قانون اساسي اعلام مي‌كند و همواره از نظرات بنيان‌گذار حمايت كرده، بازداشت مي‌كنيم. آيا او فردي است كه هدف بدي را دنبال مي‌كند؟&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;به نظرم هم ما و هم دولت مي‌دانيم كه قدرت و تجلي هر حكومتي در كنار انتقاد قدرت مي‌گيرد. يعني تا زماني كه اجازه انتقاد داده نشود، پايه‌هاي دولت محكم نخواهد شد. اين مسايل حتي در سخنان رئيس دولت هم مشهود است. او به ويژه در دوره اول رياست جمهوري‌اش، انتقاداتي جدي را مطرح مي‌كرد. مثلا مي‌گفت : وضع جاده‌هاي ما خوب نيست؟ يعني خودش هم مي‌دانيست كه بايد انتقاد وجود داشته باشد. اما ما مي‌دانيم كه طرح انتقاد از سوي رئيس دولت چندان پسنيده نيست. او خود بايد به رفع مشكل بپردازد. روزنامه‌نگاران و كارشناسان باشد منتقد باشند و وقتي انتقاد با دردسر همراه مي‌شود، جاي خالي منتقد را بايد خود رئيس دولت پر كند.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;يادم نمي‌رود كه سعيد حجاريان در روزهاي پاياني دولت اصلاحات از نقد نكردن به اصلاحات نوشت و اين‌كه اين نكته سبب ضعف آن شده است. او معتقد بود كه منتقدان از اصلاحات نقد نكرده‌اند،‌چرا كه مي‌ترسيده‌اند گزك دست طرف مقابل بدهند. و اين نكته به ضعف حركت‌هاي اصلاحي انجاميده است. حجاريان راست مي‌گفت.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;اما اين كه ما ايراني‌ها، به جاي آن‌كه دا در گرو دوستي‌ها داشته‌ باشيم، به جدايي و دشمني فكر مي‌كنيم، تنها به سياست بر نمي‌گردد. همه آن هايي كه از تيم تراكتورسازي تبريز و طرفداران چيزهايي مي‌دانند، شنيده‌اند كه افرادي به ميان طرفدارها ميان طرفدار‌ها مي‌آيند كه فوتبال برايشان كمتري اهميتي ندارد، كساني كه خواستار جدايي‌طلبي‌اند. واقعا در هزاره 21 و زماني كه كشورهاي مستقل مي‌خواهند در كنار هم باشند، جدايي‌طلبي محلي از اعراب دارد؟&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;آيا ما نمي‌توانيم با هم دوست باشم و در عين حال از هم انتقاد كنيم؟ آيا ما نمي‌توانيم به هم احترام بگزاريم و اجازه بدهيم هر كس حق خود را داشته باشد؟ آيا علي شكوري‌راد ها نمي توانند بي دغدغه حرف بزنند؟ &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-7381304126932865439?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/7381304126932865439/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=7381304126932865439&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/7381304126932865439'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/7381304126932865439'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/10/blog-post_21.html' title='فرار از زندان، شكوري راد و پديده‌اي به نام ناآگاهي'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-4911925779208061249</id><published>2010-10-29T02:32:00.000-07:00</published><updated>2010-10-29T02:38:24.456-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزتوشت'/><title type='text'>پوزش از همه دوستاني كه مي‌خواستيم آن‌ها در نمايشگاه مطبوعات ببنيم</title><content type='html'>فرصت نشد كه در نمايشگاه مطبوعات ببنيم شما را و اين به آن علت نبود كه نمي‌خواستيم. به آن علت نبود كه دير اقدام كرديم و يا برنامه‌اي نداشتيم. اما به هر علتي كه شايد ذكرش دردي از ما و شما دوا نكند، امسال غرفه‌اي به چلچراغ تعلق نگرفت. و دريغي كه بر دل ما ماند. دريغ كه ديدار دوست ميسر نشد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-4911925779208061249?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/4911925779208061249/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=4911925779208061249&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/4911925779208061249'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/4911925779208061249'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/10/blog-post_29.html' title='پوزش از همه دوستاني كه مي‌خواستيم آن‌ها در نمايشگاه مطبوعات ببنيم'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-1426628585658499275</id><published>2010-10-17T23:06:00.000-07:00</published><updated>2010-10-17T23:17:04.092-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>يك حس غريب</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;دوست دارم يك روز صبح كه ايميلم را چك مي‌كنم،‌ يك نفر كه او را نمي‌شناسم چيزي برايم بفرستد كه برايم جالب باشد. دوست دارم اتفاق تازه‌اي برايم بيافتد. دوست دارم تازه شوم. اندازه شوم. دفتر عمرم ورق بخورد، پر آوازه شوم. دوست دارم خودم باشم. دوست دوست دارم تو هم خودت باشي. هماني كه نمي‌شناسمت.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-1426628585658499275?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/1426628585658499275/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=1426628585658499275&amp;isPopup=true' title='19 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1426628585658499275'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1426628585658499275'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/10/blog-post_17.html' title='يك حس غريب'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>19</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-8366111494751152074</id><published>2010-10-13T06:45:00.000-07:00</published><updated>2010-10-13T06:48:14.357-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سينما و موسيقي'/><title type='text'>امشب ديگر شب مهتاب نيست/ مرضيه درگذشت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;نمي‌خواستم چيزي درباره مرضيه بنويسم چون اين روزها هر چيزي كه مي‌نويسي، تعبيري سياسي پيدا مي‌كند. اما ديدم كه نمي‌شود. او هشتاد و پنج سال زندگي كرد و خاطره‌هاي زيادي براي مردم ما به گذاشت، هر چند كه خاطره‌ سال‌هاي اخيرش را دوست ندارم: &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;امشب شب مهتابه عزيزم رو مي‌خوام&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;و به اين ترتيب ديگر امشب شب مهتابي نخواهد بود. و او رفت تا به قول فروغ، تنها صدايي بر جا بماند. او ايران نبود و با اظهار نظرهايي كه مي‌كرد، جايي در ايران نداشت. اما ما خيلي از وقت‌ها چشم‌هايمان را مي‌بنديم و تنها به صدا گوش مي‌دهيم و چه فرق مي‌كند كه اين صدا، در محافل شخصي و غير شخصي،‌ چه اظهار نظرهايي كرده باشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;شايد مرضيه را در پرلاشز دفن كنند، همان‌جا كه هدايت و غلامحسين ساعدي خفته‌اند.مرضيه سرطان داشت و خود مي‌دانست كه رفتني‌است. و امروز چهارشنبه، 21 مهرماه رفت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;مرضیه با نام اصلی اشرف‌السادات مرتضایی در سال ۱۳۰۴ شمسی در شهر تهران در خانواده‌ای هنردوست به دنیا آمد و به تشویق مادر خود به تمرین آوازخوانی پرداخت. این خواننده معروف و محبوب ایرانی در سال ۱۳۲۲ فعالیت هنری خود را با بازی در نمایش «شیرین و فرهاد» در تهران آغاز کرد و به موفقیت بسیار دست یافت. آن طور که در «دانش‌نامه آزاد ویکی‌پیدیا» آمده است، او نخستین خواننده زنی بود که در برنامه گل‌ها به آوازخوانی پرداخت. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-8366111494751152074?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/8366111494751152074/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=8366111494751152074&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/8366111494751152074'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/8366111494751152074'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/10/blog-post_997.html' title='امشب ديگر شب مهتاب نيست/ مرضيه درگذشت'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-210653468090693621</id><published>2010-10-13T05:06:00.000-07:00</published><updated>2010-10-13T06:30:23.146-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزتوشت'/><title type='text'>هفته عجيبي بود و بگذشت/ توپ طلا براي علي پروين/ شكلات بخوريد و حرف بد نزنيد</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;اين هفته، يكي از عجيب‌ترين هفته‌هاي همه عمرم بود. نپرسيد چرا. چون هيچ‌كس از فلان مقام مسوولي كه رفته بود نمايشگاه كتاب لرستان هم اينو نپرسيد. بنده خدا گفت كه اين بهترين نمايشگاهي بود كه در همه عمرم ديده‌ام. هيچ كس هم نپرسيد كه اصلا قبلا نمايشگاه رفتي يا نه. اما قضيه من فرق مي‌كند. چون حتما هفته‌هاي قبلي بوده‌ام. شاهد و مدركش هم موجوده.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;هفته گذشته، يعني اواخر هفته گذشته‌تر اعلام كردند كه ماريو وارگاس يوسا برنده نوبل ادبيات شده. در آن لحظه قيافه علي پروين جلوي چشمم آمد كه با آن شكم گنده‌اش، جايزه توپ طلاي جهاني را بالاي سر برده است. ممكن است علي پروين بازيكن خوبي بوده باشد، اما الان ديگر اصلا بازيكن نيست. ايضا ماريو بارگاس يوسا كه من همان جواني را هم دوستش نداشتم. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;مي‌گويند كه روزي ماريو وارگاس يوسا داشته سوار خر مي‌شده. يعني به تازگي كه سن‌اش رفته بالا. كمي زور مي‌زند و نمي‌تواند. بعد بلند مي‌گويد: جواني كجايي كه يادش بخير. بعد كمي به اطراف نگاه مي‌كند و وقتي مي‌بيند خبري از ماركز و دن دليلو و فونتس نيست، مي‌گويد: آره. واقعا يادش به خير. دختر خوبي بود. هميشه كمك مي‌كرد سوار بشم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;در اين هفته كريم باقري هم خداحافظي كرد. علي پروين در مورد گفت: اي كاش آق كريم، تو تيروون ( همان تهران )، چار گوشه زيمينو مي‌بوسيد و مي‌لفت. پيشنهاد مي‌كنم كه بعد از بازي استقلال و پرسپوليس، آقا كريم به خاطر روي ماه علي آقا هم كه شده يكبار ديگر خدا حافظي كند. خداحافظي كه بد نيست. سلامتي مياره.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;در هفته گذشته همچنين بحث يارانه‌ها جدي‌تر شد. يكي از اساتيد گفت كه فعلا مقدار يارانه‌ها را لو نمي‌دهيم چون خوب نيست. اما به نظرم بايد هر چه زودتر اين كار را انجام دهند. چون مردم به هر حال بايد بدانند كه چه خاكي به سر خودشان كنند. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;از ظريفي پرسيدند: اين اعضا و جوارحي كه داري، همه‌اش مال خودت است.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;هيچي جواب نداد. چون اگر جواب من و شما را مي‌داد كه ديگر ظريف نبود، مي‌شد خانم خانه يا ضعيف يا سليته.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;خبرهاي هم در مورد شكلات منتشر شد. خلاصه اينكه اين مديرهاي شركت‌هاي شكلات سازي خوب دم خبرنگارها را ديده‌اند انگار. چون جملگي نوشته‌اند كه شكلات خوب است براي آدم و عمر را زياد مي‌كند و حضرت نوع، روزي سه بسته « توبلرونه » مي‌خورده و فلان كسك كه 1000 سال عمر مي‌كرده، « كيت كت » مي خورده. اما به نظر من همين « آيدين » و « آناتا » و « فرمند » خودمان را بخوريد بهتر است.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;و آخرين خبر اينكه مرضيه، خواننده ايراني در پاريس درگذشت.  آن طور که در «دانش‌نامه آزاد ویکی‌پیدیا» آمده است، او نخستین خواننده زنی بود که در برنامه گل‌ها به آوازخوانی پرداخت. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;يك خبر ديگري هم بود كه يادم نمي‌آيد. بي‌خيال. اصلا اجازه بده ما در اين كار مشكاركتي نداشته باشيم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-210653468090693621?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/210653468090693621/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=210653468090693621&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/210653468090693621'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/210653468090693621'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/10/blog-post_13.html' title='هفته عجيبي بود و بگذشت/ توپ طلا براي علي پروين/ شكلات بخوريد و حرف بد نزنيد'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-4056245455036047788</id><published>2010-10-06T02:18:00.000-07:00</published><updated>2010-10-06T02:31:51.571-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبيات'/><title type='text'>تني پيچيده بر تنها</title><content type='html'>گاهي سر مي‌رود از من&lt;br /&gt;اين تن.&lt;br /&gt;و من بي‌وطن&lt;br /&gt;به تن‌تن‌هاي تو اي دنيا&lt;br /&gt;اي روياي بي‌واسطه&lt;br /&gt;اي زيبا...&lt;br /&gt;بي‌خود شده‌ام،&lt;br /&gt;داغ درست مثل يك دانه عرق&lt;br /&gt;كه مي‌پيچد و مي‌لزرد بر تن&lt;br /&gt;بر تنها و&lt;br /&gt;مي‌ريزد بر تن.&lt;br /&gt;و سرد همچون دندان‌هاي تو&lt;br /&gt;و سرخ&lt;br /&gt;و سيب&lt;br /&gt;و بهشتي كه همان يك سيب بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاشكي هميشه مي‌شد خود را سپرد به تن&lt;br /&gt;به تن‌تن... به قله‌هاي برآمده از نفس&lt;br /&gt;به داغي خورشيد دفن شده در بدن&lt;br /&gt;و لا به لاي ضربه‌هاي تند مويرگ&lt;br /&gt;درخت را به دنيا آورد.&lt;br /&gt;و هديه كرد به تن.&lt;br /&gt;كاش مي‌شد...&lt;br /&gt;كاش...كا..ش..ش&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-4056245455036047788?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/4056245455036047788/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=4056245455036047788&amp;isPopup=true' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/4056245455036047788'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/4056245455036047788'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='تني پيچيده بر تنها'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-8621471542743025501</id><published>2010-09-30T05:48:00.000-07:00</published><updated>2010-09-30T06:01:36.733-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سينما و موسيقي'/><title type='text'>آيا خانه سينما به سرنوشت انجمن صنفي روزنامه‌نگاران دچار مي‌شود؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;پيش از تحرير: &lt;/span&gt;مي‌گويند تيتر يا عنواني كه با علامت سوال تمام شود، اصلا خوب نيست،‌ اما ما كجاي كارمان خوب است كه اين يكي خوب باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جلسه مطبوعاتي رسانه‌اي وزير ارشاد كه به مناسبت برپايي چهارمين جشنواره رسانه‌هاي ديجيتالي برگزار شد، چندان پر رونق و شلوغ نبود، آ‌ن‌هم نه براي آنكه خبرنگاران دوست ندارند تا در مراسمي از اين دست شركت كنند، كه روزنامه‌ها و سايت‌هاي خبري آن‌قدر كم شده‌اند كه تعداد كمي مي‌توانند براي تهيه خبر به مراسمي از اين دست بروند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما همه اين مسايل دليل نمي‌شود كه حرف‌هاي مهم گفته نشود. وزير ارشاد چند نكته را مطرح كرد كه تقريبا رسانه‌ها آن را نقل كرده‌اند و خواهند كرد. اما او يك نكته مهم در مورد خانه سينما گفت كه شايد از نظرها دور مانده باشد. وزير ارشاد از "انجمن صنفي روزنامه‌نگاران ايران" گفت كه چندي است تعطيل شده است . يا تعطيل‌اش كرده‌اند. و دليل اين تعطيلي هم به نظر او، سياسي كاري انجمن صنفي روزنامه‌نگاران بوده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وزير ارشاد گفت كه انجمن بايد در كارهاي صنفي فعاليت مي‌كرده، مثلا وام مي‌داده يا امنيت شغلي اعضا را تامين مي‌كرده ، اما در نهايت دچار سياسي كاري شده و بعد هم پلمپ. و اين حرف‌ها را زماني مطرح كرد كه از ماجراي مراسم خانه سينما اظهار گلايه مي‌كرد. يعني معتقد بود كه آن مراسم مي‌خواسته جنب.ش سبز را به نوعي زنده كند. يعني يكي مچبند سبز بسته و دستش را برده بالا و ديگري هم خواستار بازگشت فيلمسازهاي ضد انقلاب بوده... و اين‌ها يعني سياسي‌كاري. همان كاري كه انجمن صنفي روزنامه‌نگاران كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي اين دو را كنار هم مي‌گذاريم، نتيجه چندان جالب نيست. يعني ممكن است خانه سينما را تعطيل كنند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بعد از تحرير: &lt;/span&gt;مرگ مي‌خواي؟ برو خبرنگار شو...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-8621471542743025501?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/8621471542743025501/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=8621471542743025501&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/8621471542743025501'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/8621471542743025501'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/09/blog-post_30.html' title='آيا خانه سينما به سرنوشت انجمن صنفي روزنامه‌نگاران دچار مي‌شود؟'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-1335971968212498299</id><published>2010-09-29T03:46:00.000-07:00</published><updated>2010-09-29T03:58:25.845-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سينما و موسيقي'/><title type='text'>بگذاريد مهران مديري يك هنرمند بماند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;همه كساني كه بازي ديشب ايران و ايتاليا را ديدند،‌ خوب مي‌دانند كه بازيكن‌هاي واليبال ما اگر دچار احساسات نمي‌شدند و واقعا خودشان بودند،‌ اين بازي را مي‌بردند. اما آن‌ها در لحظاتي از بازي به واسطه احساسات پيش افتادند و در لحظاتي ديگر به همين دليل باختند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;اين نكته ريشه در فرهنگ ما دارد كه سال‌هاست با آن زندگي كرده‌ايم. ما ايراني‌ها مردماني احساساتي هستيم. اگر حس پيروزي در رگمان گردش كند، پيروز خواهيم بود و اگر روحيه خود را ببازيم، شكست حتمي خواهد شد. آنچنان كه در ست دوم بازي با ايتاليا بازي كرديم و در ست پاياني چنان بوديم تا ببازيم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;ما بازي با ايتاليا را باخيتم كه هر چند اشك خيلي‌هامان را در آورد، اما در نهايت فرصت بسيار است و جوانان بسياري در راهند تا در آينده، با اقتداري بيشتر پيروز ميدان باشيم. نكته اما در زندگي ماست و اينكه افتادن به دام احساسي‌گري چه آفتي براي ما خواهد داشت. و اين آفت‌ها گاه بسيار بزرگند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;strong&gt;برسيم به  مهران مديري، هنرمندي كه همواره او را دوست داشته‌ام،&lt;/strong&gt; چه زماني كه در "نوروز 72"، چهره‌اي ناشناخته بود در كنار چند چهره ناشناخته ديگر و چه زماني كه در دوران مجلس ششم، با نمايندگان شوخي كرد و صداي خيلي‌ها را در آورد. وقتي كه چندي قبل و در مراسمي ديگر از كمال‌المك گفت و حمايت از هنرمندان پيشكسوت را طلب كرد هم دوستش داشتم . بعدش هم دوستش داشتم و برايم مهم نبود كه در فلان جلسه كه باعث بدنامي چند هنرمند شد، شركت كرده باشد يا نه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;اما زماني كه "قهوه تلخ" در آستانه پخش عمومي قرار گرفت. احساس كردم با مديري فرسنگ‌ها فاصله دارم. زماني كه ديدم موج تبليغات اينترنتي و دهان به دهان، احساسات مردم را به بازي مي‌گيرد تا چند حلقه بيشتر سي‌دي به فروش رود حس كردم با مديري بيگانه‌ام.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;شايد روح آقاي بازيگر از ماجرا خبر نداشته باشد. اما چندي است كه بعضي‌ها از سر بي‌خبري كاري را آغازيده‌اند كه چندان در شان او نيست. مي‌گويند كه چون مديري از چند مقام دولتي انتقاد كرده و در فلان جلسه شركت نكرده است، اجازه پخش سريال‌اش را نداده‌اند. پس جماعت بشتابيد و سي‌دي‌هاي بهترين كارگردان طنز ايران را بخريد. كپي نخريد تا فروش سي‌دي‌هاي او بالا رود و فلان و بهمان. اصلا هم به استناد حرف‌هايشان توجهي ندارند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;strong&gt;در اين‌كه بايد سي‌دي‌هاي اصل ( اورژينال ) بخريم كسي شكي ندارد . در اين كه مهران مديري يكي از طنازان خوب تلويزيون ايران است شكي نداريم. در اين‌كه بايد سريال او را كه در قالب سي‌دي‌ها اصل بخريم مشكوك نيستيم،&lt;/strong&gt; اما از اين‌كه عده‌اي مي‌خواهند با استفاده از احساساتي‌گري و بازي با احساسات مردم به نان و نوايي برسند ، قضيه برايمان كمي مشكوك مي‌شود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;همه مي‌دانيم كه اگر قرار بود اجازه پخش به سريال مديري ندهند، اجازه پخش ويديويي آن را نيز نمي‌دادند. همه مي‌دانيم كه اگر انتقاد مديري از فلان مقام دولتي، مثلا او را در محاق مميزي برده باشد، وزارت ارشاد كه خود بخشي از دولت است اجازه اكران خانگي را نمي‌داد. همه مي‌دانيم كه اگر شركت نكردن در فلان جلسه، دليلي براي پخش نشدن تلويزيوني "قهوه تلخ" شده باشد، به همان دليل مشابه وزارت ارشاد مي‌تواند پخش خانگي آن را نيز با دشواري مواجهه كند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;اما چنان نيست و همه اين را مي‌دانيم. اين‌كه اشكال ماجرا كجاست، نكته‌اي نيست كه در اين نوشته بخواهيم به آن بپردازيم. اما چنان‌چه عوامل سريال با رسانه‌ها گفتگو كرده‌اند، انگار مشكلي مالي با تلويزيون بوده و تلويزيون با رقم درخواستي تهيه‌كننده موافق نبوده است. همين. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;strong&gt;آيا سزاوار است در اين شرايط كساني با استفاده از احساسات مردم، نكته‌اي متفاوت را مطرح كنند؟ آيا شان مهران مديري را بايد اين‌قدر پايين بياوريم كه نيازمند چنين تبليغاتي باشد؟ آيا كار او چنان پتانسيلي ندارد كه خود به خود به خانه‌ها و دل‌هاي مردم راه پيدا كند؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt; همگان مي‌دانيم كه مهران مديري چنين قدرتي را دارد. همه مي‌دانيم كه گرچه او بهترين كارگردان طنز ايراني نيست، اما بي‌شك يكي از بهترين‌هاست. و همه مي‌دانيم كه اين بازي در شان او نيست، چه كساني كه گذشته او را يادآوري مي‌كنند و براي شوخي با نمايندگان مجلس ششم طردش مي‌كنند و چه كساني كه نرفتن او را به فلان مجلس دليلي بر قهرماني‌اش بر مي‌شمرند. همه مي‌دانيم كه مديري يك هنرمند است. پس بگذاريد او يك هنرمند بماند. او را وارد اين بازي‌ها نكنيم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;تذكر :&lt;/strong&gt; &lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;strong&gt;اين مطلب روز گذشته در سايت خبر آنلاين منتشر شد و بازتاب‌هايي داشت كه در صورت تمايل مي‌توانيد آن‌ها را &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://khabaronline.ir/news-96133.aspx"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;اينجا&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;strong&gt;بخوانيد.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-1335971968212498299?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/1335971968212498299/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=1335971968212498299&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1335971968212498299'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1335971968212498299'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/09/blog-post_29.html' title='بگذاريد مهران مديري يك هنرمند بماند'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-3353384716631725864</id><published>2010-09-24T01:25:00.000-07:00</published><updated>2010-09-24T02:03:43.955-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبيات'/><title type='text'>منتقد يا مولف؟ احمدي‌نژاد كدام يك است؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چند سال پيش يكي از هنرمندان كه حتا الان اسم‌اش را به خاطر ندارم، گفت كه "منتقدان، هنرمندان شكست‌خورده‌اند." او فكر مي‌كرد كه هر وقت كسي نتوانست هنرمند شود، احتمالا منتقد سينمايي يا ادبي خواهد شد. اين‌كه اين دوست ما چقدر درست مي‌گفت از آن چيزهايي نيست كه بخواهم در موردش بنويسم . اين‌جا مي‌خواهم از سخنراني شب گذشته آقاي رئيس‌جمهور در مجمع عمومي سازمان ملل بنويسم. حالا اين كه منتقد و سخنراني چه ربطي به هم دارد، به صبر و حوصله شما بر مي‌گردد كه تا اندازه تاب مي‌آوريد و تا آخر مطلب مي‌خوانيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرف‌‌هاي احمدي‌نژاد واقعا قشنگ بود. شايد براي اهل سياست اين حرف‌ها قشنگ نباشد، اما براي من كه كلا به همه چيز مشكوكم، اين حرف‌ها قشنگ بود. او از واقعه 11 سپتامبر نوشت و اين‌كه اين ماجرا مستمسكي شده براي امريكا تا سنگ خودش را به سينه ديگران بزند. شايد اين حرف از نظر سياسي غلط باشد. يا الكي باشد. ( البته اونا مي‌گن‌ها ) يا اصلا با خودمان فكر كنيم كه چرا طرف آن‌را گفته. اما وقتي نگاهي فلسفي به آن بيندازيم خواهيم ديد كه بد هم نيست‌ها. خيلي‌ها قبلا از اين حرف‌ها زده‌اند كه اتفاقا بعضي‌هايشان فيلسوف پست‌مدرند. مثلا بودريار در سال‌هاي جنگ عراق ( آن جنگ اولي كه طوفان صحرا داشت )، گفت كه جنگ عراق اتفاق نيافتاده. يعني همه اين‌چيزهايي كه ما ديديم كار رسانه‌ها و تبليغات بوده. ( مثلا خيلي از اين دستگاه‌هاي شكم لاغر كن كه واقعيت ندارند و كلا سر كاري هستند.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا چه اشكالي دارد كه رئيس جمهور ما حرف‌هاي فلسفي بزند و پست‌مدرن باشد؟ چه اشكالي دارد كه يك سوال طرح كند؟ چطور مي‌شود نخست وزير شما ، كارتون دوبله مي‌كند، تخت با مانكن هديه مي‌گيرد، خانم بازي مي‌كند و تا وقتي به رئيس جمهور ما مي‌رسد، نمي‌شود كمي فلسفي باشيم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما اگر تا اين جاي كار حوصله‌تان سر نرفته باشد برايتان خواهم نوشت اصل مطلب را. اما ااميدوارم با فاميل نشده باشيم . منظورم همان فحش‌هايي  است كه شايد نثارم كرده باشيد. البته داخل پرانتز عرض كنم كه در مورد دادن نكات زيادي مطرح است. اگر شما آقا باشد اين كار برايتان خوب نيست. و اگر خانم باشيد ( خير است انشاالله) مهم نيست، چون فحش دادن خانم‌ها معمولا مثل مشت‌هاي نرمي است كه موقع عصبانيت به شما مي‌زنند و شما قلقلكتان مي‌آيد و مي‌گوييد باز هم بده.  فحش بده.  او هم مي‌گويد دروغ بگو پينوكيو . دروغ بگو . بد. بد. ... و از اين چيزها. مي‌دانم كه دلتان مي‌خواهد بيشتر زواياي اين مساله را باز كنم، اما من ماجراي منتقد و هنرمند را خواهم نوشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سخنراني ديشب، رئيس جمهوري از وتو كردن نقد كرد. كه ديگر دوست و دشمن قبول كردند حرفش پربيراه نيست. از سياست‌هاي جنگ‌طلبانه آمريكا و غرب گفت. و خلاصه كلي نقد كرد. اگر او نمي‌توانست رئيس جمهور يك كشور باشد احتمالا با خودمان مي‌گفتيم چون هنرمند نشده و دستش به قدرت نرسيده، از اين حرف‌هاي منتقدانه مي‌زند. اما آقاي رئيس جمهور كه خودش هم دستي بر آتش دارد چرا از اين حرف‌هاي منتقدانه مي‌زند؟ يعني هنرمند بودن و منتقد بودن، اين‌جوري نيست كه اگر طرف نتوانست رئيس جمهور شود نقد قدرت كند. اين‌جاست كه حرف آن دوست هنرمندانمان نقض شد و من سال‌ها به دنبال اين قضيه بودم تا مشت محكمي به دهان اين ياوه‌گوي ضد منتقد بزنم. ( بابا جون من نقد ادبي و سينمايي مي‌نويسم خوب. تا حالا خوردم و دم نزدم)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ياد شعري از دوست و استاد بزرگوارم سيد علي صالحي افتادم  كه حال همه ما منتقدها خوب است. اما تو باور.... ( اي بابا . اين فعل‌هاي فارسي هم همش به نكن و بكن مربوط مي‌شود)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-3353384716631725864?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/3353384716631725864/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=3353384716631725864&amp;isPopup=true' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3353384716631725864'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3353384716631725864'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/09/blog-post_24.html' title='منتقد يا مولف؟ احمدي‌نژاد كدام يك است؟'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-1847331548782791605</id><published>2010-09-19T04:21:00.000-07:00</published><updated>2010-09-19T04:34:02.445-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبيات'/><title type='text'>شغل كثيف و بي آبروي نويسندگي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چندي پيش و بعد از مدت ها گذارمان افتاد به يكي از كشورهاي همجوار. و از قضا شهري كه نصف‌اش اروپايي و نصف‌اش آسيايي است. ما هم كه از بچگي بزرگترين خلافمان اين بود كه سي دي غير مجاز گوش بدهيم، گفتيم سري به يكي از كتابفروشي‌ها برويم. هر چه همراه اول محترم گفت كه بابا تو كه تركي بلند نيستي تا كتاب بخري و سي دي ها به 1/100 قيمت توي ايران پيدا مي‌شه، گوش ندادم و وارد كتابفروشي شدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشمتان روز بد نبيند. وارد كتابفروشي كه شدم هوا روشن بود، خارج كه شدم هوا تيره تار بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كلي سي دي مختلف ديدم. كلي كتاب ديديم به زبان انگليسي، تركي و آلماني. شايد باورتان نشود. سي دي آلبوم هاي jacqe berel را او ديدم. اما فقط توانستم يك سي دي احمد كايا بخرم. 14 yt، يعني 10000 تومان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز بعد يك ديكشنري تركي به فارسي خريدم. 7 هزار تومان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اين يعني نويسنده يا خواننده اين كتاب‌ها چيزي گيرش مي‌آيد. اينكه از گرسنگي نميرد. اما ايران بر عكس است. از آن طرف مي‌گويند كه بچه خوبي باش و چيزهاي بد ننويس. از اين طرف هم وقتي مي‌خواهند كتاب و سي دي‌ات را بخرند، فكر مي‌كنند دارند بهت حال مي‌دهند كه قرار است نوشته‌ات را بخوانند. اين است كه نويسندگي تبديل مي‌شود به شغلي كثيف و هيچ‌كس حال نمي‌كند بنويسد و ادبيات ايران هم درجا مي‌زند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;پند اخلاقي: &lt;/span&gt;اگر مي‌خواهيد ادبيات ايران پيشرفت كند، بايد كتاب گران شود. يعني از اين حالت مفت بودن دربيايد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-1847331548782791605?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/1847331548782791605/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=1847331548782791605&amp;isPopup=true' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1847331548782791605'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1847331548782791605'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='شغل كثيف و بي آبروي نويسندگي'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-8767489892490840763</id><published>2010-08-02T22:40:00.000-07:00</published><updated>2010-08-02T22:44:36.600-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبيات'/><title type='text'>شعر و سياست</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;خيلي وقت پيش، فيم مستندي درباره شاملو ديدم. از شاملو پرسيدند كه ارتباط شعر و سياست چيست؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;گفت: ارتباط شعر و سياست شبيه ارتباط نخود فرنگي و كلاه سيلندر است. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;يعني هيچ ارتباط به هم ندارند. به همين دليل است كه معتقدم  شاعر از انسان و دردهايش مي‌نويسد. همين. و حالا ممكن است كسي برداشت سياسي كند. اين قضيه هيچ ربطي به شاعر ندارد و شاعر شعار نمي‌دهد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-8767489892490840763?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/8767489892490840763/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=8767489892490840763&amp;isPopup=true' title='31 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/8767489892490840763'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/8767489892490840763'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='شعر و سياست'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>31</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-1397712280660129708</id><published>2010-07-31T04:25:00.001-07:00</published><updated>2010-07-31T04:35:58.064-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبيات'/><title type='text'>بياييد و با هم نويسندگانمان را دوست داشته باشيم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" latentstylecount="156"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0cm; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 	{size:595.3pt 841.9pt; 	margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; 	mso-header-margin:35.4pt; 	mso-footer-margin:35.4pt; 	mso-paper-source:0; 	mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; 	mso-para-margin:0cm; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-ansi-language:#0400; 	mso-fareast-language:#0400; 	mso-bidi-language:#0400;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;ده سال از درگذشت شاملو گذشت، اما در شرايطي كه همه انتظار داشتيم كه مراسمي در خور اين شاعر ايراني برگزار شود،‌ اتفاق خاصي نيافتاد و ادبيات باز هم در حاشيه اتفاق‌هايي افتاد كه ربطي به آن ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاملو در همه دو دهه‌اي كه بعد از انقلاب در ايران زندگي كرد، كتاب‌هايش را منتشر كرد و اگر نقدي داشت، آن‌گونه نبود كه باعث گله و شكايت كسي شود. او هرگز بازداشت را تجربه نكرد و بیشتر کتاب هایش منتشر شد، چون شاملو شاعري بود كه مي‌خواست در كشورش زندگي كند و همه قانون‌هاي كشورش را مراعات مي‌كرد. اگر هم نقدي بود، اگر هم صحبتي بود و اگر گلايه‌اي، همه براي كشوري بود عاشقانه دوستش داشت، براي مردمي بود كه هميشه براي آن‌ها سروده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اين شرايط همه انتظار داشتيم كه ياد اين شاعر گرامي داشته شود . همه انتظار داريم كه بزرگداشت شاملو، بزرگداشتي براي شعر و ادبيات باشد. كه نشد. &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;اما بي‌اعتنايي به ادبيات، قاطي كردن شعر و سياست فقط مربوط به شاملو و دهمين سال درگذشتش ندارد. از آن سوي بام، كساني قدر شاعراني همچون قيصر امين‌پور را نمي‌دانند، چون فكر مي‌كنند كه او شاعري دولتي است. كه نبود. كساني كه شعر و سياست را قاطي مي‌كنند فراموش مي‌كنند كه ادبيات خانواده بزرگي است كه جايي براي ديگران در آن نيست، آنچنان كه قيصر شعر فارسي، قيصر امين‌پور ، فروغ فرخزاد را خواهر خود مي‌دانست.&lt;/span&gt; حالا شما تلاش كنيد تا اسم فروغ را ادبيات حذف كنيد. باور كنيد كه نمي‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;صادق هدايت 60 سال پيش مرده است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;صادق هدايت يكي از آن نويسنده‌هايي بود كه هرگز كار سياسي نكرد. او در روزهايي كه همه عضو حزب توده مي‌شدند و كمونيست شدن مد بود، عضد اين حزب نشد. هدايت به عنوان يك نويسنده و روشنفكر، منتقد بود. فقط همين . نه بيشتر و نه كمتر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او به كساني كه احساسات مردم را بازيچه‌ قرار مي‌داند تا جيب‌هايشان را پر كنند، انتقاد مي‌كرد. او يكي از بزرگترين منتقدان رضا خان بود و همه مي‌دانند كه داستان "سگ ولگرد" او بيشتر از همه به استبداد رضاخان برمي‌گرد. درست در همان روزها بود كه هدايت ايران براي رجاله‌ها گذاشت و به غربت پناه برد. هدايت در غربت هم وضع خوبي نداشت تا آن‌كه جهان را گذاشت را گذاشت و رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صادق هدايت روي خيلي از نويسنده‌ها تاثير گذاشت، از جمله جلال آل‌احمد. مي‌گويند هدايت اصلا از رفتن به جشن عروسي و اين چيزها خوشش نمي‌آمد، اما به جشن سيمين و جلال رفت. و جلال آل احمد هم تاثير خيلي زيادي از او گرفت. و جلال همان نويسنده‌اي است كه "غربزدگي" و "در خدمت و خيانت روشنفكران" را نوشت. او حتي يك بار هم در اين كتاب‌ها هدايت را نقد نكرد. و نكته جالب ديگر اينكه كتاب‌هاي صادق هدايت بارها بعد از انقلاب تجديد چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هدايت 60 سال است كه مرده، يعني 27 سال قبل از انقلاب. اما اين روزها بعضي‌ها يادشان افتاد كه كتاب‌هايش خوب نيستند. و واقعا هم بعضي از كتاب‌هاي صادق هدايت خوب نيست، نه براي اينكه محتواي خوبي ندارد. بعضي از كتاب‌هاي هدايت واقعا خوب نيستند، چون شعاري هستند و مدام شعار مي‌دهند، به جاي آنكه داستان يا شعر باشند. بيشتر منتقدان ادبي هم اين مساله را تاييد مي‌كنند و بدون اينكه اتفاق خاصي نياز باشد، اين كتاب‌ها به مرور حذف مي‌شوند. اما اين روزها بعضي‌ها خواسته و ناخواسته باعث مي‌شوند كه اين كتاب‌هاي نه‌چندان خوب، اسم‌شان دوباره بر سر زبان‌ها بيافتد، آن‌هم كتاب‌هايي كه گذر زمان داشت حذف‌شان مي‌كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان‌طور كه كسي به كتاب "آهنگ‌هاي فراموش‌ شده" شاملو را جدي نمي‌گيرد چون كار خوبي نيست و خود شاملو هم اصلا دوست نداشت دوباره منتشر شود، كارهاي بد و ضعيف صادق هدايت هم در گذر زمان حذف مي‌شود، اما نمي‌شود كارهايي مثل "بوف كور"، "سگ ولگرد"،‌ "داش آكل" و "سه قطره خون" را نديده گرفت. اجازه بدهيم كه زمان اين كارهاي بد را الك كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شاملو يك شاعر و شهروند ايراني بود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;درست يك دهه از مرگ احمد شاملو مي‌گذرد. در اين دهه اتفاق‌هاي زيادي افتاد كه ربطي به شاملو ندارد، اما همين اتفاق‌ها كه ربطي به شاعر ندارد باعث شدند تا او مدام در حاشيه قرار بگيرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امسال هيچ مراسمي براي شاعر برگزار نشد ، حتي به اندازه يك آدم معمولي كه خانواده‌اش برايش بزرگداشت مي‌گيرند، براي شاملو مراسمي برپا نكردند. يعني شاعري كه شعرهايش به زبان‌هاي مختلف ترجمه مي‌شود، شاعري كه خيلي از مردم شعرهايش را زمزمه مي‌كنند، روزنامه‌نگاري كه منتقد هميشگي رژيم شاه بود، مترجمي كه شعرها وداستان‌هاي خيلي خوبي را به فارسي ترجمه كند، شهروندي درجه دو در ايران به حساب مي‌آيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شايد مي‌گويند كه برگزار شدن مراسم بزرگداشت شاملو، ممكن است تشنج ايجاد كند كه البته واقعا اين‌طور نيست. حتي مراسم راهپيمايي شاعر هم باعث اين كار نشد. در ضمن آيا مي‌شود مسابقه فوتبال استقلال و پرسپوليس را برگزار نكرد، چون ممكن است داور اشتباه كند يا فلان بازيكن حرف بدي بزند؟ شايد تماشاگران صندلي‌هاي اتوبوس را خراب كنند و خيلي شايد ‌هاي ديگر، اما مسابقه برگزار مي‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما شاملو را دوست داريم، نه فقط براي اين شعرهاي قشنگي مي‌گفت و حس آدم‌ها را خوب بيان مي‌كرد. او را دوست داريم چون نويسنده‌اي پژوهشگر بود. فرهنگ چند جلدي «كوچه» را مي‌شود نديده گرفت؟ تصحيح ديوان حافظ را مي‌شود نديد؟ ترجمه‌هاي بي‌نظيرش را مي‌توانيم كنار بگذاريم؟ سابقه‌اش در روزنامه‌نگاري را مي‌توانيم نبينيم؟ اصلا فكر كنيم شاملو شاعر نيست،‌ اما فقط براي همان فرهنگ «كوچه» نبايد ستايش‌اش كنيم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به قول خود شاملو، كه هميشه مي‌خواست در ايران زندگي كند و ايراني باشد، "روزگار غريبي است".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شعرهاي قيصر شناسنامه اويند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اما این مسایل فقط به دولت و مسایل دولتی مربوط نیست. درست در شرايطي كه شاملو و هدايت به دليل بي‌سليقه‌گي قرار است حذف بشوند، عده‌اي كه خودشان را مثلا روشنفكر مي‌دانند،‌ قيصر امين‌پور را، قيصر شعر فارسي را بي‌آنكه بخوانند رد مي‌كنند، چون مي‌گويند كه او شاعري دولتي است و شعرهايش دولتي‌اند. چه بي‌رحمند اين دوستان و چه تلخ است بي‌آنكه چيزي را بخواني، درباره‌اش قضاوت كني.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي قيصر رفت،‌ وقتي كه او ما را با دنيايمان تنها گذاشت، جلوي بيمارستان دي، محمدرضا شفيعي كدكني جلوي بيمارستان زار مي‌زد. شفيعي كدكني آدم كوچكي نيست. هيچ ربطي هم به دولت ندارد. اين روزها هم در يكي از دانشگاه‌هاي آمريكا درس ادبيات مي‌دهد و تحقيق مي‌كند. شعر قيصر بود كه او را به جلوي بيمارستان كشاند و نه چيزي ديگر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا كمي كلي‌تر به قضيه نگاه كنيم. ما هميشه به آدم‌هايي كه زندگي خصوصي افراد را در كارهايشان دخالت مي‌دهند، انتقاد مي‌كنيم. مثلا مي‌گوييم كه اگر شاملو فلان اشتباه را در زندگي شخصي‌اش كرده، هيچ ربطي به آثارش ندارد. اما چرا وقتي به آدمي مثل قيصر امين‌پور مي‌رسيم، كارهاي نكرده‌اش را بهانه مي‌كنيم؟ خوشبختانه آن‌هايي كه قدشان كوتاه است و مي‌خواهند براي ادبيات نسخه بپيچند، در همان خان اول مي‌مانند. مردم خودشان راه درست را انتخاب مي‌كنند. اين روزها شعرهاي قيصر شعر فارسي كه در اوج خلاقيت ما را تنها گذاشت، بيشتر خواننده را در ميان جوان‌ها دارد. جوان‌ها به اين حرف‌ها توجهي نمي‌كنند و آن‌چيزي را مي‌خوانند كه دوستش دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قيصر ، شاعر بود و عافيت‌طلب نبود. قيصر تنها بود و اگر نبود، در سومين سالگردش مراسمي در شان‌اش برگزار مي‌كردند. قيصر تنها بود و اگر نبود، مزارش را در شان يك شاعر درست مي‌كردند، كتابخانه‌اي كه مي‌خواستند كنار آرامگاهش بسازند پيشكش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و جالب آنكه بعضي‌ها همين حرف‌ها را به نوعي در مورد سهراب سپهري هم مي‌زنند. بيچاره سهراب، فقط يك و نيم سال بعد از انقلاب زنده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;فروغ از شعر فارسي حذف شدني نيست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;44 سال از مگر فروغ فرخزاد گذشته است، شاعري كه همگان اهميتش را در زبان فارسي مي‌دانيم. آن وقت در تذكره‌اي كه چند وقت پيش منتشر شد، اسم فروغ را حذف كرده بودند. واقعا آيا مي‌شود كه فروغ را حذف كرد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فروغ فرخزاد دو دوره شاعري دارد كه خودش هم نيمه اولش را خيلي قبول نداشت. او خودش را به دوره بعد از "تولدي ديگر مربوط مي‌دانست. مي‌گفت كه "عصيان" و "ديوار" به دختركي تازه كار تعلق داشته كه خيلي كار برايش جدي نبوده. او مي‌گفت كه "تولدي ديگر" شروع كار شاعري‌اش است و از قضا بعد از آن، كتابي منتشر نشد ، هر چند كه بعد از جوانمرگي فروغ، "ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد" منتشر شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا شما بياييد در مورد شاعري كه فقط همين يك كتاب "تولدي ديگر" را نوشته بحث كنيد، اگر چه خيلي از شعرهاي كتاب‌هاي قبلي‌اش هم قابل دفايند. آيا شاعري كه فقط يك شعر "علي كوچيكه" را سروده، قابل حذف شدن است؟ آيا شاعري كه "آيه‌هاي زميني " را سروده قابل حذف شدن است؟ نه. جوابش دقيقا "واضح و مبرهن" است: نه. نه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حذف اسم فروغ فرخزاد اين سوال را در ذهن مردم به وجود مي‌آورد كه مگر او چه كرده بود. آن وقت ممكن است بعضي‌ها با ذره بين بيافتند توي شعرهاي فروغ. آن‌وقت ممكن است چيزهايي مورد توجه قرار بگيرد كه فروغ خودش هم در بلوغ شاعرانه‌اش دوستشان نداشت. و همه اين‌ها به دليل آن است كه بعضي‌ها به اشتباه سياست و ادبيات را قاطي مي‌كنند. و گاهي بعضي از اين مسايل، كاملا شخصي و سليقه‌گي است. به عنوان مثال، سردبير يكي از روزنامه‌هايي كه در آن كار مي‌كردم، هميشه روي اسم شاملو خط مي‌كشيد چون خودش دوستش نداشت. همين.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;و ديگراني كه همه ايراني بودند...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;جامعه معاصر ما تنها به همين اسم‌ها ظلم نكرده است. امسال كتاب‌هاي خيلي از نويسنده‌ها فرصت پيدا نكردند تا در نمايشگاه كتاب حاضر شوند. وقتي پاي صحبت موسلان مي‌نشينيم، حرف‌ها منطقي‌اند، اما آيا نمي‌توان گاهي كارها را سهل‌تر گرف؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثلا گفته مي‌شود كه كتاب‌هايي كه قبل از سال 1384 منتشر شده‌‌اند، نبايد در نمايشگاه باشند. اما كتابي كه در طي 5 سال هنوز توسط كسي خريده نشده، آيا مي‌تواند يكدفعه خواننده پيدا كند؟ گيرم كه اين كتاب اصلا خوب نباشد، وقتي كه اين كتاب را از نمايشگاه جمع آوري مي‌كنند، تنها اتفاقي كه مي‌افتد اين است كه توجه بيشتري به آن خواهد كرد. انسان هميشه كنجكاو است و دلش مي‌خواهد بداند در اطرافش چه خبر است. عده‌اي سودجو هم در اين ميان پيدا مي‌شوند و كتاب‌هاي بي‌زبان را فتوكپي مي‌كنند و مي‌گذارند جلوي كتابفروشي‌ها دانشگاه تهران. كتاب‌ها به بدترين شرايط توسط مردم خريده مي‌شود در حالي كه نسخه‌هاي درست و حسابي آن در انبارها خاك مي‌خورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امسال كتاب‌هاي عباس معروفي را جمع كردند، كتاب‌هاي هوشنگ گلشيري و غلامحسين ساعدي را. اما اين نكته چه پيامدي دارد؟ آيا مي‌شود اسم گلشيري را از ادبيات معاصر حذف كرد؟ جواب در يك كلمه "نه" است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما مي‌توانيم جور ديگري هم به ماجرا نگاه كنيم. اصلا مي‌توانيم اجازه بدهيم كه دايره دوستان ما بزرگتر شود. مثلا چند سال قبل، به نويسنده‌اي كه سياست‌هاي آمريكا در مورد جنگ عراق و افغانستان را نقد كرده بود، جايزه دادند. اين نكته به معني آن نيست كه جورج بوش آدم خيلي خوبي بود. شايد او حتي مي‌خواست كه سر به تن نويسنده كتاب نباشد. اما دندان روي جگر گذاشت و اجازه داد كه نويسنده كتابش را منتشر كند و جايزه هم بگيرد. بعد هم اين طرف و آن‌طرف كلي پز داد كه ببنيد من چه آدم خوبي هستم. بوش كه دستش به خون هزاران عراقي و افغاني آلوده بود، گاهي از اين اداها در مي‌آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بايد دايره دوستانمان را بزرگتر كنيم و از روي سليقه قضاوت نكنيم، آن هم كه تيراژ كتاب در ايران به زور به 2 هزار تا مي‌رسد و كتاب‌هايي بعد از 5 سال هنوز فروخته نشده‌اند. بايد نگاهمان را عوض كنيم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-size:85%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-1397712280660129708?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/1397712280660129708/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=1397712280660129708&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1397712280660129708'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1397712280660129708'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/07/blog-post_31.html' title='بياييد و با هم نويسندگانمان را دوست داشته باشيم'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-3863094063262046106</id><published>2010-07-30T00:52:00.000-07:00</published><updated>2010-07-30T01:02:34.795-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبيات'/><title type='text'>ارنست همينگوي هم تو زرد از كار در آمد</title><content type='html'>ارنست همينگوي با آن‌ها شكار رفتن‌اش، با آن همه ماهيگيري‌اش، با آن همه ماجرا‌جويي‌اش و در نهايت با آن همه ميلي كه مثلا به خانم‌ها داشت، احتمالا هم‌جنس‌باز بوده. عجيب نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پژوهشگران كه دست از سر اين نويسنده برنمي‌دارند،‌ جديدا و از روي نامه‌هاي او كشف كردند كه ارنست‌خان رابطه داشتن با مردها را به زن‌ها ترجيح مي‌داد اما به هر حال چون مي‌دانسته كار بدي مي‌كند، رازش را لو نداده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثلا نامه‌هاي او به اگنس، و البته نامه‌هاي اگنس به او نشان مي‌دهد كه خانم پرستار به اين دليل با آقاي نويسنده ازدواج كرده كه او از انحراف اخلاقي در امان بماند.&lt;br /&gt;پژوهشگران كلي سند و مدرك ديگر هم رو كرده‌اند كه ادعايشان را اثبات مي‌كند. اما از آن‌جايي كه اين ماجرا ربطي به مرد ابركي ندارد، چيزي درباره‌شان نخواهيم نوشت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-3863094063262046106?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/3863094063262046106/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=3863094063262046106&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3863094063262046106'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3863094063262046106'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/07/blog-post_30.html' title='ارنست همينگوي هم تو زرد از كار در آمد'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-3374223590762309427</id><published>2010-07-15T01:52:00.000-07:00</published><updated>2010-07-15T02:10:19.575-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزتوشت'/><title type='text'>من دانشمند باراني هستم، به خارج مي‌روم تا عاقبت به خير شوم</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;الان گرسنه‌ام. يعني خيلي گرسنه‌ام. اما غذا نمي‌خورم. نه آنكه خدا نكرده مرتاض و اينها شده باشم. نه آنكه بخواهم تارك دنيا شوم. به آينده فكر مي‌كنم. مي‌خواهم پول‌هايم را جمع كنم تا بروم يك سفر خارجي. فكر بد نكنيد. نمي‌خواهم در كشورهاي خارجي كارهاي بد بكنم. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;مثلا اگر بتوانم بروم تركيه، شايد كسي من را آن‌جا بدزد، ‌بعد بروم كشورشان كمي تپل مپل شوم، كمي كمبود خوابم را جبران كنم و برگردم به آغوش گرم ميهن. اصلا شايد آن‌جا بخواهند گولم بزنند و دست به... دول غربي از اين كارها مي‌كنند ديگر.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;بعد هم اخبارم را هي منتشر مي‌كنند كه ابرك شلوار پوش، دانشمند باراني كشور، دارد آن‌جا اذيت مي‌شود. وقتي مشكلات زيادي كشيدم به كشور برمي‌گردم و استقبال مي‌كنند ازم. خدا را چه ديدي، شايد دانشمند باراني كشور، صاحب خانه شود. شايد مجبور نباشد از 7 صبح تا 11 شب سگ‌دو بزند ( با عرض معذرت از صادق هدايت و سگ‌ولگرد) .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;خدا را چه ديدي، شايد نماينده مجلس شدم. آن‌وقت حالي از مردم مي‌گيرم كه بدانند نماينده خوب يعني چه. شايد هم رئيس جمهور بشوم. آن‌وقت حتما در مورد كراوات حرف نمي‌زنم. اصلا بعضي‌ها بدشناسند. هر حرفي بزنند يكي بهشان گير مي‌دهد. بگويند ما با كروات مردم گير مي‌دهيم، يك سري گير مي‌دهند، بگويند گير مي‌دهيم، يك سري ديگر گير مي‌دهند. پس من حرفي نمي‌زنم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;خدا را چه ديدي، شايد همين جور كه مورد استقبال قرار مي‌گيريم، تيري به گوشه ناخنم بخورد. آن‌وقت مشهورتر مي‌شوم. فرنگي‌ها مي‌گويند كه "ديدي، دانشمند باراني به زور و ارعاب به كشورش برگردانده شد" و داخلي‌ها بگويند:" اين‌ها نمي‌خواهند ما در كشورمان باران صلح آميز داشته باشيم." شايد با همان ناخن شكسته، جانبازي چيزي بشوم و ماشين وارد كشور كنم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;خدا را چه ديدي... شايد عاقبت به خير شديم. پس گرسنگي مي‌كشم به اميد آينده.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-3374223590762309427?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/3374223590762309427/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=3374223590762309427&amp;isPopup=true' title='18 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3374223590762309427'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3374223590762309427'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/07/blog-post_15.html' title='من دانشمند باراني هستم، به خارج مي‌روم تا عاقبت به خير شوم'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-7269229108017526960</id><published>2010-07-12T02:18:00.000-07:00</published><updated>2010-07-12T02:28:36.173-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزتوشت'/><title type='text'>دنياي به كام ما شد و فرشته‌ها بالاي سرما به پرواز در آمدند</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_bUBb_6z5EB0/TDrgHWCkffI/AAAAAAAAACY/94Pa4C91cnQ/s1600/spain_142874f.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5492949112311807474" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 218px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_bUBb_6z5EB0/TDrgHWCkffI/AAAAAAAAACY/94Pa4C91cnQ/s320/spain_142874f.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;بالاخره دنيا به كام ما شد و فرشته‌ها بالاي سر ما به پرواز درآمدند. اسپانيا قهرمان شد.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;اسپانيا اسپانيا عشق...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-7269229108017526960?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/7269229108017526960/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=7269229108017526960&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/7269229108017526960'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/7269229108017526960'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/07/blog-post_12.html' title='دنياي به كام ما شد و فرشته‌ها بالاي سرما به پرواز در آمدند'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_bUBb_6z5EB0/TDrgHWCkffI/AAAAAAAAACY/94Pa4C91cnQ/s72-c/spain_142874f.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-36577680349057642</id><published>2010-07-05T22:44:00.000-07:00</published><updated>2010-07-05T22:56:32.704-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>دنبال بدبختي مي‌گرديد؟ يك ماشين از ايران خودرو بخريد</title><content type='html'>دستم به جايي نمي رسد. به چه كسي حرفم را بگويم؟ واقعا اند بدبختي نيست كه تو 16 ميليون پول بي‌زبانت را بدهي و يك ماشين مثلا صفر بخري و ماشين آن‌قدر سر و صدا كند تا بيچاره‌ات كند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفته پيش رفتم نمايندگي ايران خودرو. گفتند كه بايد ببري همان نمايندگي كه ماشين را بهت تحويل داده. يعني سر كاري داداش...برو پي كارت. يا اينكه پول بده. پرسيدم كه همين؟ گفتند كه همين.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به فكر ناقصم زد كه بروم نمايندگي اصلي كه سر "يادگار امام" است. يك كاغذ دستم دادند كه برو زنگ بزن و نوبت بگير. حس كردم دارم غذا را از پشت سر مي‌خورم. گفتم: آقا من خودم اينجام. مسخره نيست برم از صد متر اون‌ورتر زنگ بزنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشاني يك نمايندگي ديگر را دادند كه كمي آن‌طرف‌تر قرار دارد. نزديك بلوار استاد معين. رفتم آنجا. گفتند كه برو چهارشنبه ديگه بيا. يعني 9 روي ديگر. با كلي التماس قبول كردند كه شنبه صبح بروم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شنبه صبح توي يك صف طولاني ماندم تا طرف بيايد و بگويد كه بايد براي آچار كشي هم بايد پول بدهي. بنزين هم كه زياد مي سوزد شما بايد پول بدهي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عصر رفتم و 14 هزار تومان دادم. اما بعد از طي 1 كيلومتر ديدم كه ماشينم بيشتر از قبل صدا مي دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الان تبديل شده‌ام به مبلغ منفي ايران‌خودرو چون كسي نيست كه كمكم كند. اي خدا........................&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-36577680349057642?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/36577680349057642/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=36577680349057642&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/36577680349057642'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/36577680349057642'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='دنبال بدبختي مي‌گرديد؟ يك ماشين از ايران خودرو بخريد'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-4470447512757530827</id><published>2010-06-28T04:12:00.000-07:00</published><updated>2010-06-28T04:13:30.522-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>نامه سوم از جنس رابينسون كروزيي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;يه نامه ديگه از دوستم م.م.اباتري&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلام رفیق ، دوست ، همشهری و ... عزیز دل من&lt;br /&gt;خوبی؟ چه خبر؟ حالت چطوره؟&lt;br /&gt;اگه به قول قدیمیا از احوالات ما جویا باشی به همون بدی همیشم. گاهی فک می کنم اگه یه روز احساس خوبی بهم دست بده احتمالا از ترس سکته کنم بمیرم. بگذریم . به قول هیچکس یه روز خوب می یاد . و بازم به قول هیچکس قول بده که هرسربازی دیدی گل بدی بهش . گفتم سرباز ، یاد ریگی افتادم . دیدی بیچاره چه جوری تاب تاب می خورد . شاید بگی آها مچتو گرفتم .تو چه رابینسون کوروزوی هستی که تلویزیونم داری ؟؟؟ باید بگم که من بی گناهم . همه مدارکشم موجوده . از وقتی این رسیورهای ملی اومده دیگه ما هم از نعمت تلویزیون بهره مند شدیم تو جزیرمون . بلاخره دولت خدمت گذاره دیگه&lt;br /&gt;راستی رفیق خوبم&lt;br /&gt;نامه خودمو تو وبلاگت خوندم . وووووووویی . نمی دونی چقد ذوق کردم . حیف که اینجا کسی نیست بهش نشون بدم تعریف کنه...به قول گیلکا ...ته قربان&lt;br /&gt;رفیق خوبم دلم می خواست می تونستم بشینم روز و شب برات بنویسم . بنویسم  . بنویسم . اما خوب هم تو خسته می شی هم نمی خوام پر حرفی کنم . رفیق خوبم . اینجا هنوز هوا بارونیه . حداقل می تونیم ادعا کنیم لاندن ایران زندگی می کنیم دیگه&lt;br /&gt;رفیق خوبم&lt;br /&gt;خیلی دوست دارم بیان توی کارگاه های چهل چراغ . ولی نمی تونم . کاش تو شهرستانم امکانات بود . اما شاید یه روز اومدم قاچاقی نشستم تو کلاست&lt;br /&gt;رفیق خوبم&lt;br /&gt;می دونی ؟ چند روز دیگه تولدمه . به نظرت خیلی بده آدم تو تیر 69 اونم توی گیلان به دنیا بیاد. نه ؟ خودم که خیلی بدم میاد . توی ماهی به دنیا بیای که چهل هزار نفر دم گوشت پرکشیده باشن . چه ماهه بدی . چقدر بد . چقدر . چهل هزار مرگ و چند صد تولد . چقدر بده . خیلی&lt;br /&gt;خدا بیامرزتشون .می دونی رفیق ؟ من اصلا بچه زلزلم . به دنیا اومدنم با زلزله رودبار بود . بالغ شدنم با زلزله بم . قول می دم زن نگیرم وگرنه تهران رو سرتون خراب میشه&lt;br /&gt;رفیق خوبم&lt;br /&gt;بازم برات نامه می نویسم . راستی . این هفته مطلبت تو چل چراغ . خیلی دلم گرفت رفیق . همیشه آرزو داشتم بچه همون موقع ها بودم . همیشه آرزو داشتم می تونستم تو این جور جاها رفت و آمد کنم . همیشه دوست داشتم با هدایت سر یه میز بشینم. فک کن . نه تو رو خدا فک کن . بعد بهش می گفتم اسلام علیک یا صادق&lt;br /&gt;فک کن . نه تو رو خدا فک کن . احتمالا لیوانشو پرت می کرد تو صورتم&lt;br /&gt;راستی رفیق . اگه تابستون بیام تهران اجازه دارم بیام چهل چراغ؟&lt;br /&gt;خیلی دوس دارم ببینمتون&lt;br /&gt;قربانت . بازم واست نامه می نویسم . این رابینسون کوروزوی خسته همیشه به یادته و واست نامه می نویسه  . فعلا&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-4470447512757530827?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/4470447512757530827/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=4470447512757530827&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/4470447512757530827'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/4470447512757530827'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/06/blog-post_9091.html' title='نامه سوم از جنس رابينسون كروزيي'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-3312188114081865448</id><published>2010-06-28T04:01:00.000-07:00</published><updated>2010-06-28T04:11:48.279-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>يك نامه ديگر از رابينسون كروزو به كروزي ديگر</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-style: italic; font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;اين نامه دوم كه دوستم، دوست ناشناسم،‌ م.م.اباتري واسه فرستاده.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلام دوست خوبم&lt;br /&gt;شيشه حامل نامت به دستم رسيد . لازم نيست كه بگم چقد خوشحال شدم . خودت مي توني حدس بزني&lt;br /&gt; حتما و حتما جاتو اينجا خالي ميكنم . حتما و حتما جات نفس مي كشم . قول مي دم وقتي امتحانات تموم شد . وقتي رفتم وسط شاليزار . وقتي چشمم افتاد به موجي كه باد روي شالي هاي تازه ايجاد مي كنه ، حتما يادت بيافتم . قول مي دم جاتو خالي كنم رفيق خوبم&lt;br /&gt; رفيق خوبم . بعضي وقتا فك مي كنم ادبيات ، كلمات ، لغات ، حروف ، چقدر ناتوانن . فك مي كنم چقدر بده كه آدم نتونه چيزي رو كه توي قلبش داره به زبون بياره . مي دوني رفيق؟ چند سال پيش يه روز كه خيلي خسته بودم و دلم شكسته بود ، متوجه شدم چقدر زبان انسانيه ما الكنه . مي دوني ؟ فهميدم هميشه وقتي توي قلبم فرياد مي زنم فقط زمزمش از زبونم بيرون مي ريزه . خيلي بده رفيق . خيلي بده كه از درون بجوشي اما نتوني بريزيش بيرون . خيلي بده كه كلمات اينقدر ناتوان باشن . مثلا فك كن . نمي دونم تا به حال عاشق كسي يا چيزي شدي يا نه . تصور كن كه اون لحظه داري به عشقت نگاه مي كني . اونم داره به تو نگاه مي كنه . اون وقت نهايت قدرت ادبيات و زبان انساني ما اينه كه بهش بگي : دوستت دارم . مي بيني رفيق؟ مي بيني چقد ناجوره . چقد ضعيفه . مي بيني؟ اين دوستت دارم چقدر از احساس قلبي آدمو بيرون مي ريزه ؟ چقدر مي تونه دل آدمو خالي كنه ؟ هيچي . حداقل واسه من كه اينطوري بوده . توي اين بيست سالي كه توي اين جزيره جبر زمانه تنهاي تنهام ، خيلي به معناي كلمات فكر كردم ، خيلي به فكر كردن ، فكر كردم ، خيلي به اين كه به فكر كردن ، فكر مي كنم ، فكر كردم . شايد بعضيا بهش بگن ديوونگي . شايد بعضيا بهش بگن حماقت . اما من نمي دونم به اين كارم چي بگم. هميشه به اين فك مي كنم كه چرا بايد توي اين زمونه توي اين مكان به دنيا بيام . توي اين جزيره ناجور . توي اين جزيره ... بازم كلمه ها كم ميارن واسه توصيف جزيره اي كه نوزده ساله توش اسيرم . توي جزيره اي كه بايد توش بميرم&lt;br /&gt;نمي دونم اصلا به كتاب هاي آسماني معتقد هستي يا نه . نمي دونم چقد واست مهمن . اما راستش رفيق&lt;br /&gt;يادمه چند سال پيش تورات دستم بود . امتحان فيزيك سال دوم دبيرستان بود . اما من روز قبلش به جاي فيزيك داشتم تورات مي خوندم . مي دوني رفيق؟ اونجايي كه «موشه» بالاي كوه به درخت مي رسه . يادته؟ وقتي نعلينش رو مي كنه و زانو مي زنه . يادته اونجاش كه خدا به موشه مي گه : گوسپندان مرا چوپاني كن؟ نمي دونم چرا . اما رفيق اونجا گريه ام گرفت ناجور . خيلي ناجور . تا قبلش فك مي كردم ديوونم . به خودم ميگفتم : آخه خره . به تو چه ربطي داره كه چرا فلان چيز فلان طور نيست .به تو چه ربطي داره كه چرا عليرضا ، پسر همسايه واسه يه دور دوچرخه سواري ، بايد با كسي بچرخه كه مي دوني ... . چرا آرزو ، دختر خالت ، يواشكي سيگار مي كشه . به تو چه ربطي داره كه معلم ادبياتت تمام زندگيشو سر توتو باخته . اصلا به تو چه ربطي داره كه كي به كي نامه مي نويسه . كي از كي مي دزده . سرتو بنداز پايين .كور شو . كور&lt;br /&gt;اما مي دوني رفيق ؟ وقتي به اين جمله تورات رسيدم دلم به حال موشه سوخت . دلم سوخت . چون ديدم چقدر بهش سخت گذشته وقتي شنيده بايد گوسفندايي رو هدايت كنه كه همه خودشونو علامه دهر مي دونن. گوسفندايي كه قدم زدن پشت ديوار عادت ها و سنت هاشون واسشون كابوسه . گوسفندهايي كه شرافتشون به شكمشون بنده . گوسفندهايي كه از من و تو رابينسون كوروزو مي سازن . دلم به حالش سوخت و به حال خودم . مي دوني رفيق من ؟ يه زماني مي خواستم ناتور دشت باشم . يه زماني مي خواستم اينقدر دستام بزرگ و سينه هام ستبر باشه كه بتونم همه بچه هاي دنيا رو توي بغلم محكم چنگ بزنم . مي دوني ؟ يه زماني خيلي دوس داشتم ناتور دشت باشم . اما مي دوني كه نميشه . يعني خودم فهميدم . امتحاناتم تموم شده بود . رفتم يك ماه باطري سازي . سخت بود .گرم بود . داغ بود . اما وقتي به آخرش فكر مي كردم ، سختي هاش قابل تحمل مي شد . وقتي حقوق يه ماهمو گرفتم ، دستام همه ريش ريش بود . پوستم همه سوخته بود ، كلي فحش تازه هم ياد گرفته بودم . پولو گذاشتم تو جيبمو و رفتم بازار .يه دوچرخه قرمز خريدمو و رفتم مدرسه عليرضا و تحويل مديرش دادم . رفيق خوبم  . وقتي عليرضا رو با دوچرخه تازش توي كوچه ديدم ، حس كردم واقعا ميشه . اما اشتباه مي كردم رفيق خوبم . مگه چند تا عليرضا رو مي شه نجات داد . مگه اصلا با خريدن يه دوچرخه مي شد مطمئن بود كه ديگه عليرضا نجات پيدا كرده . سرتو درد نيارم . فهميدم كه نميشه . فهميدم زيادي دارم آرمانگرايي ميكنم . واسه همين بود كه اومدم به اين جزيره . به اين جزيره جبر زمان . به اين جزيره قانون جنگل . به اين جزيره بي تفاوتي . به اين جزيره احساس گناه . به اين جزيره تنهايي.&lt;br /&gt;رفيق خوبم . پر حرفي كردم . راستش دليلش اين بود كه الان كه دارم نامه رو مي نويسم ، عليرضا رو از پنجره خونمون مي بينم كه داره پشت خونمون وسط درختا يواشكي سيگار مي كشه . شايد اگه پنج سال پيش بود جلوشو مي گرفتم . اما مي دوني رفيق؟ ديگه فهميدم كه تورات ، قصه س. قصه هاي كه شايد يه رابينسون كوروزو از عقده هاش نوشته . از خدايي كه مي تونس جايي بالاي يه كوه ، ملاقاتش كنه . حيف رفيق . حيف ... ببخش كه پر حرفي كردم ، بعد از ظهر مي خوام برم خونه پدر بزرگم . پيله ابريشم گذاشته . مي خوام برم پيله ها رو ببينم . مثل اينكه امروز قراره پروانه بشم . كاش اين جزيره لعنتي يه پيله باشه . كاش ...ر.  &lt;br /&gt;رفيق خوبم . اين نامه رو توي بطري مي زارم . سرشو گره مي زنم . الان اينجا بارون داره شروع مي شه . دلم رفته پيش پدرم . وقته ويجينه . مي دوني كه . بطري رو ميندازم به آب . و براش دست تكون مي دم . همشهريت از راه دور مي بوستت . فعلا&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-3312188114081865448?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/3312188114081865448/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=3312188114081865448&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3312188114081865448'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3312188114081865448'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/06/blog-post_28.html' title='يك نامه ديگر از رابينسون كروزو به كروزي ديگر'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-7818693804344494145</id><published>2010-06-18T08:33:00.000-07:00</published><updated>2010-06-18T08:40:17.148-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبیات'/><title type='text'>ساراماگو نویسنده کوری درگذشت</title><content type='html'>ژوزه ساراماگو، نویسنده رمان "کوری" و برنده جایزه نوبل هم مرد. آدم دستش به نوشتن نمی رود. آدم حس می کند که همه شخصیت های مهم دنیا دارند می میرند و یک کمی چیپ است در این دنیا بودن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساراماگو هیچ وقت نویسنده محبوب من نبوده و رمان کوری اش را هیچ وقت دوست نداشته ام. به نظرم او در این رمانش خیلی شعاری عمل کرده. روزنامه نگاری اش را هم ندیده ام. اما به هر حال او آدم مهمی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در گذشت این نویسنده ضد آمریکایی را به همه کمونیست های جهان تسلیت می گویم. او سالها عضو حزب کمونیست پرتقال بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-7818693804344494145?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/7818693804344494145/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=7818693804344494145&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/7818693804344494145'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/7818693804344494145'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/06/blog-post_18.html' title='ساراماگو نویسنده کوری درگذشت'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-7571535357916587099</id><published>2010-06-16T23:43:00.000-07:00</published><updated>2010-06-16T23:49:10.361-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>نامه‌اي از يك رابيسون كروزو به رابيسون كروزيي ديگر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-style: italic; font-weight: bold;"&gt;اين نامه رو يه دوست برام فرستاده. گذاشته بودش توي شيشه و هل داده بود توي دريا تا از جزيره تنهايي خودش بياد توي جزيره تنهايي من. روي من خيلي تاثير گذاشت. اسم اين دوستم، م م اباتري هست. نامه رو به‌طور كامل گذاشتم اينجا.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلام همشهري . سجاد عزيزم&lt;br /&gt;خوبي ؟ خوشي ؟ سلامتي؟&lt;br /&gt;چته نشستي توي اون تهران پر از دود و دم و ترافيك و رفيقاي نامرد و مرداي نارفيق؟&lt;br /&gt;پاشو بيا يه كم اينجا . بيا ببين . همين الان كه دارم اين متنو برات تايپ مي كنم ، پنجره اتاقم بازه . بوي شاليزار پيچيده توي اتاقم . باد گرمي مي زنه كه نگو . پاشو بيا ببين موقع نشا شده . بيا ببين چه منظره قشنگيه . چه آب و هواييه.&lt;br /&gt;جات خالي. راستش يه كم دلم گرفته بود . از يه طرف درسا سخته . هيچي هم نخوندم . همه رو هم انبار شده . امتحاناتم كه ديگه نگو . پدرم دراومده.&lt;br /&gt;گفتم پدرم . پدرم از صبح رفته سرزمين .هنوز نيومده . صدبار بهش مي گم آخه بابا . تو كه اين حقوق بخور و نمير آموزش و پرورشو كه مي گيري ديگه كشاورزيت چيه . اما خب بابامه ديگه . كاريش نمي شه كرد . امتحاناتم نمي زاره برم كمكش . هرچند چيز زيادي از كشاورزي سرم نميشه.&lt;br /&gt;سرتو درد نيارم . فقط گفتم يه سلامي كرده باشم . دلم يه خورده وا شه . دوباره خرداد شده . پارسال . يادش بخير . يادته چه شور و حرارتي بود ؟ يادته چه روزايي خوبي بود ؟ يادته اميدها ؟ آرزوها ؟ من كه فك مي كردم اين چهار سال نكبت تموم ميشه . به دلم برات شده بود . اما ... ولش كن . دنيا همينه  ديگه . ياد پارسال مي افتم . مي بيني رفيق؟ پس فردا بيست و دومه . يادته ؟ چه روزي بود . چه روزي سفيدي بود و چه شب سياهي...بگذريم.&lt;br /&gt;رفيق خوبم . توي اين روزا گاهي فكر مي كنم چقدر شبيه رابينسون كورزو شدم . باور كن . حالا باز وضع تو بهتره . تهراني . حداقل اونجا دو نفر هستن كه حرفتو بفهمن . اما اينجا چي؟ هيچي. گاهي پيش مياد كه آدم بين يه عالمه آدم ديگس . اما تنهاي تنهاست . باورت ميشه؟ تنهاي تنها . مثل رابينسون كوروزو . توي اين جزيره سرگردوني . توي اين جزيره جهل . توي اين جزيره تكرار . توي اين جزيره سنت . توي اين جزيره ...ولش كن.&lt;br /&gt;اين چند خطو كه نوشتم حسابي دلم خنك شد رفيق . اين ايميل مث يه نامس كه گذاشتمش تو بطري ميخوام بندازمش توي يه درياي بزرگ  بزرگ بزرگ.&lt;br /&gt;حالا اينكه برسه به دستت . نرسه به دستت. بخوني . نخوني . خدا ميدونه.&lt;br /&gt;راستي يه چيزي نوشتم . نمي دونم داستانك هست ، نيست . اصلا وقتشو داري بخوني ، نداري . اما واست مي نويسمش . ديگه به كرم خودته . شايد ديدي اصلا اون گوشه خالي صفحه ادبياتت يه جاي خالي واسش پيدا كردي و چاپيدي . من كه هميشه شبا خوابشو مي بينم . خوابشو مي بينم كه يه روز مي رم روزنامه فروشي . چهل چراغو برمي دارم و داستانك خودمو توش مي بينم . به هرحال آرزو كه برجوانان عيب نيست . هست ؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-7571535357916587099?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/7571535357916587099/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=7571535357916587099&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/7571535357916587099'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/7571535357916587099'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/06/blog-post_16.html' title='نامه‌اي از يك رابيسون كروزو به رابيسون كروزيي ديگر'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-569937237492856438</id><published>2010-06-15T21:54:00.000-07:00</published><updated>2010-06-15T22:51:07.529-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>راننده‌اي كه در مورد گشت ارشاد و بوق زدن زياد مي‌دانست</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ديروز حس كردم كه گوشم دارد كر مي‌شود. يعني توي ماشين نشسته بودم و رفته بودم توي اين حس كه هنوز ماه معظم تير نيامده، پولش را به يك حرف بي‌ادبي داده‌ام كه حي كردم صداي بوق دارد گوشم را كر مي‌كند. اول احساس بود و بعد شد :" الحساس و المشاهده".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راننده ماشيني كه توي آن نشسته بودم دستش را گذاشته بود روي بوق و همين‌جور فشار مي‌داد. من مانده بودم كه چه بگويم كه پيرمرد كناري به جايم حرف زد:" آقا، جاي نرم گير آوردي كه همين‌جور فشار مي‌دي؟" و من ، شايد بوق ماشين و همه خيابان حس كرديم كه تا آن ماجرايي كه بعد از فشار اتفاق مي‌افتد، اتفاق نيافتد اين بابا دست از بوق برنمي‌دارد. طي يك اقدام پيش‌بيني شده و هماهنگ همه‌مان از كشورهاي خارجي پول گرفتيم و داد زديم: " آقا بسه..." انگار پاي قوم خويش خودمان در كار باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راننده نه تنها بس نكرد كه درست مثل يكي از جاسوس‌هاي آمريكايي حرف‌هاي بي‌ناموسي هم زد. گفت:" آخه شما به اين ...كش‌ها نيگا كن. من گذاشتم رو بوق كه اينا رو بكنم... نصيحت بكنم. اصلا من چرا بايد دستمو بزارم رو بوق؟ ضعيفه هميشه مي‌گه كه بوق نزن. حتي چند نفر هم از من شكايت بردن... اصلا من خودم از دست بوق زدن خودم شاكي‌ام..."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از آن‌كه آه همه فروكش كرد، راننده دست را از بوق برداشت. اما دستش را از بوق برنداشته بود كه دوباره گذاشت. يكي از آن نواميس مردم را ديد كه بوق‌خورش ملس بود. دستش را روي حساس‌ترين قسمت بدنش گذاشت و گفت: " آخه چرا اينا رو جم نمي‌كونن؟ ... نژاد هم يه چيزش مي‌شه‌ها ، مي‌گه به اين‌ها كاري نداشته باشن... آخه مي‌شه به اين‌ها كاري نداشت؟ والا"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پيرمردي كه در مورد جاي نرم حرف زده بود، گفت:" اما گشت‌ها همچنان هستند كه... به وظيفه‌شون عمل مي‌كنن." و مرد راننده در حالي كه بي‌خيال عضو شريف‌اش مي‌شد گفت:" مگه اين‌ها نيروي انتظامي نيستن؟ مگه نيروي انتظامي رو وزالت كشور رييس‌اش ني؟ مگه وزالت كشور زير نظر رئيس‌جمهور ني؟ بعد مي‌آن فاميل بابا رو مي‌گيرن و مي‌خوان ارشاد كنن؟ مگه شير تو شيره؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پيرمرد گفت:" تو هم اينو فهميدي؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد دوباره صداي بوق بلند شد. همه با هم فرياد زديم: " بس كن ديگه ..."&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-569937237492856438?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/569937237492856438/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=569937237492856438&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/569937237492856438'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/569937237492856438'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/06/blog-post_15.html' title='راننده‌اي كه در مورد گشت ارشاد و بوق زدن زياد مي‌دانست'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-5313386352671557974</id><published>2010-06-13T00:45:00.000-07:00</published><updated>2010-06-13T00:59:22.655-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>اگه عاشق کسي شدي</title><content type='html'>&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شکسپير: &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگه عاشقه كسي شدي،&lt;br /&gt;بهش نچسب، بزار بره&lt;br /&gt;اگه برگشت كه ماله توئه&lt;br /&gt;اگر برنگشت، سم كه داري، خودتو بکش!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;خوشبين: &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگه عاشقه كسي شدي،&lt;br /&gt;بهش نچسب، بزار بره....&lt;br /&gt;نگران نباش، حتماً بر مي گرده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شکاک: &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگه عاشقه كسي شدي،&lt;br /&gt;بهش نچسب، بزار بره....&lt;br /&gt;اگه برگشت، ازش بپرس چرا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سياسي:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگه عاشقه كسي شدي،&lt;br /&gt;بهش نچسب، بزار بره....&lt;br /&gt;انتخابات شركت كن.&lt;br /&gt;اگه راي نياوردي، مي‌ري زندون مياد ديدنت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ناشکيبا: &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگه عاشقه كسي شدي،&lt;br /&gt;بهش نچسب، بزار بره...&lt;br /&gt;اگه تو يه مدتي برنگشت، فراموشش کن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;صبور: &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگه عاشقه كسي شدي،&lt;br /&gt;بهش نچسب، بزار بره...&lt;br /&gt;اگه برنگشت، اونقدر صبر کن تا برگرده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;خوشگذران: &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگه عاشقه كسي شدي،&lt;br /&gt;بهش نچسب، بزار بره...&lt;br /&gt;وقتي برگشت، اگه هنوز عاشقش هستي،&lt;br /&gt;دوباره ولش کن بره&lt;br /&gt;دوباره....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;فعال دفاع از حقوق حيوانات : &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگه عاشقه كسي شدي،&lt;br /&gt;بهش نچسب، بزار بره...&lt;br /&gt;درواقع همه موجودات زنده حق دارن که آزاد باشن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;وکلا: &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگه عاشقه كسي شدي،&lt;br /&gt;بهش نچسب، بزار بره...&lt;br /&gt;بند 1-a از پاراگراف 13a-1 بند الحاقي دوم از&lt;br /&gt;" قانون آزادي ازدواج" به طور صريح مي گويد که ... .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بيل گيتس: &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگه عاشقه كسي شدي،&lt;br /&gt;بهش نچسب، بزار بره...&lt;br /&gt;اگه برگشت، من فکر مي کنم که مي تونيم براي نصب مجددش يه هزينه هايي رو پرداخت کنيم&lt;br /&gt;البته بهش بگو که بايد خودشو بهتر کنه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;زيست شناس: &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگه عاشقه كسي شدي،&lt;br /&gt;بهش نچسب، بزار بره...&lt;br /&gt;حتما" متحول مي ش ه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آمارشناسان: &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگه عاشقه كسي شدي،&lt;br /&gt;بهش نچسب، بزار بره...&lt;br /&gt;اگه اونم عاشق تو باشه، احتمال بازگشتش زياده،&lt;br /&gt;اگر عاشق تو نباشه، به هر حال توزيع Weibull و رابطه شما غير محتمله!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;فروشنده: &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگه عاشقه كسي شدي،&lt;br /&gt;بهش نچسب، بزار بره...&lt;br /&gt;اگه برگشت، قرارداد ببند، اگه برنگشت، چه خوب، "بعدي!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;طرفداران آرنولد: &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگه عاشقه كسي شدي،&lt;br /&gt;بهش نچسب، بزار بره...&lt;br /&gt;"حتماً بر مي گرده"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نماينده بيمه: &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگه عاشقه كسي شدي،&lt;br /&gt;بهش برنامه رو نشون بده،&lt;br /&gt;اگه برگشت، ثبت نامش کن،&lt;br /&gt;اگه برنگشت، پي گيرش شو و هيچ وقت بي خيال نشو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;فيزيکدان: &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگه عاشقه كسي شدي،&lt;br /&gt;بهش نچسب، بزار بره...&lt;br /&gt;اگه برگشت، اين قانون جاذبه است&lt;br /&gt;اگه برنگشت، يا مقدار اصطکاک بيشتر از نيروي جاذبه است، يا زاويه برخورد بين دو جسم در زاويه مناسب تنظيم نشده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;رياضيدان: &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگه عاشقه كسي شدي،&lt;br /&gt;بهش نچسب، بزار بره...&lt;br /&gt;اگه برگشت که 1+1 = 2 (خيلي ساده اس)&lt;br /&gt;اگه بر نگشت،&lt;br /&gt;Y=2X-log (0.46Y^2+(cos(52/34X))x 5Y^(- 0.5)c)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;پانوشت: اين مطلب واسم ميل شده بود. منبع‌شو نمي‌دونم.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-5313386352671557974?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/5313386352671557974/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=5313386352671557974&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/5313386352671557974'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/5313386352671557974'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/06/blog-post_13.html' title='اگه عاشق کسي شدي'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-2111765056508601210</id><published>2010-06-12T04:12:00.000-07:00</published><updated>2010-06-12T04:15:26.496-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سينما و موسيقي'/><title type='text'>هنرمندان عافيت‌طلب</title><content type='html'>حکایت ما حکایت آن مردی است که پای درخت خرما نشسته بود و بی‌آنکه برخیزد، خرما طلب می‌کرد. نه همچون سعدی بار گران سفر را به جان می‌خریم و سیر آفاق و انفس می‌کنیم و نه همچون ون‌گوگ به بهای عشق، گوش در پاکت می‌گذاریم و برای معشوق می‌فرستیم. آن وقت منتظریم تا خرمای هنر از بالای درخت بیافتد و ما دنیا را تغییر دهیم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متن كامل را در &lt;span style="color:#33ccff;"&gt;&lt;a href="http://khabaronline.ir/news-68099.aspx"&gt;سايت خبر‌آنلاين&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; بخوانيد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-2111765056508601210?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/2111765056508601210/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=2111765056508601210&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/2111765056508601210'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/2111765056508601210'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/06/blog-post_12.html' title='هنرمندان عافيت‌طلب'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-4814067747332957092</id><published>2010-06-11T00:31:00.000-07:00</published><updated>2010-06-11T01:09:22.539-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>چگونه پناهده شويم و زندگي خوبي داشته باشيم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;وقتي كه بچه بودم( با تشكر از فرهاد خواننده)، يك قانون را در خانواده‌مان كشف كردم. پسرهاي خانواده بعد از آنكه دبيرستان‌شان تمام مي‌شد، دو راه داشتند: يا به سربازي مي‌رفتند و يا اگر خر‌ مي‌زدند( كنايه از خرخوان بودن، كسي كه زياد درس مي‌خواند‌)، مي‌رفتند دانشگاه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مسير اول، يعني كسي كه مي‌رفت سربازي، از همان نيمه‌هاي خدمتش مي‌گشتند و براي او دختري (؟؟!) مناسب پيدا مي‌كردند و اگر دختر نمي‌خواست ادامه تحصي دهد، پسرك چند بار با كله كچل او را مي‌ديد و با هم حرف مي‌زدند. پسرك معمولا قبول مي‌كرد، چون توي سربازخانه به اندازه كافي "كف" ( كنايه از يك مايع غير ظرف‌شويي) مي‌كرد كه حتي راضي بود با عجوزه‌اي همچون خانم هاويشام هم ازدواج كند( دقيقا كند). ازدواج و دقيقا نه ماه بعد بچه بغل...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسرهايي هم كه مي‌رفتند دانشگاه همين مراحل را بعد از تمام شدن درس‌شان داشتند، با اين تفاوت كه ممكن بود شيطنت‌هايي كرده باشند و دختركي زير سرشان باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براي آنكه فمنيست‌ها ازم شكايت نكنند بايد بگويم كه بيشتر دخترهاي خانواده ما قصد ادامه تحصيل داشتند تا اينكه پسر مورد علاقه‌شان پيدا بشود. ( در مورد دخترهاي خونواده پارتي بازي كردم چون يكشون مدام وبلاگمو مي‌خونه. پسرا گير دخل و خرج زندگيشونن)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا اين را نوشتم تا برسم به ماجراي پناهنده شدن. در چند سال اخير يك سير كامل را در پناهنده شدن ديده‌ام كه خيلي شبيه ازدواج در خانواده ماست.( يعني بود. الان شرايط عوض شده) معمولا اول يكي دو پست وبلاگ نوشته مي‌شود، در يك محفل دانشجويي سخنراني مي‌شود، در تظاهرات شركت مي‌كنند و بعد بازداشت مي‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مرحله بعد بايد يواشكي توبه نامه نوشت و از زندان خلاص شد. مرحله بعد، در رفتن از كشور است، به هر طريقي كه شده. بعد به يكي از دفترهاي سازمان ملل رجوع مي‌كنيم و يك مقداري پرس و جو مي‌شويم. در نهايت شما را مي‌فرستند به يكي از كشورها. شما اينترنت پر سرعت داريد و يك خانه كه به هر حال مي‌شود تويش زندگي كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به اين ترتيب از صبح كه بلند مي‌شويد مي‌توانيد به ايميل و فيسبوكتان سر بزنيد و كارهاي سياسي كنيد (البته شما به كارهاي ديگر علاقه نداريد). گاهي هم مي‌توانيد به "وو آ"( بر وزن بووآ) و چند جاي ديگر مصاحبه كنيد. فراموش نكنيد كه شما هميشه باشد براي وضعيت ايران نگران باشيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه افرادي كه مي‌روند چنين نيستند، اما چرا بايد كاري كنيم كه جوانان سرزمين‌مان چنين سوداي رفتن داشته باشند؟ چرا زندان رفتن بايد افتخار باشد؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-4814067747332957092?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/4814067747332957092/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=4814067747332957092&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/4814067747332957092'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/4814067747332957092'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='چگونه پناهده شويم و زندگي خوبي داشته باشيم'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-1096217426057948668</id><published>2010-05-31T06:48:00.000-07:00</published><updated>2010-05-31T06:59:17.846-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>چند خبر دست اول در مورد نقش میوه‌ها در سلامتی و نقش آن در پلورالیسم متکثر در گونه‌های دین‌شناسی پسامدرن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;زندگی شاید آن‌قدرها بد نباشد. باید‌ها و نباید‌های ما آن‌را به گند می‌کشد. همان‌طور که احمقانه است به کسی که سیب می‌خورد بگوییم بی‌خیال خوردن پرتقال شو، نمی‌شود به آدم‌ها بگوییم اگر فلان کار را می‌کنی، نباید فلان کار دیگر را بکنی. بعد خودمان آن فلان کار دیگر را یواشکی بکنیم. اصلا اگر عده‌ای آن فلان کار را نمی‌کردند، عده‌ای دیگر اسمش را نمی‌گذاشتند فلان کار.&lt;br /&gt;میوه برای سلامتی انسان بسیار مفید است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-1096217426057948668?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/1096217426057948668/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=1096217426057948668&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1096217426057948668'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1096217426057948668'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/05/blog-post_31.html' title='چند خبر دست اول در مورد نقش میوه‌ها در سلامتی و نقش آن در پلورالیسم متکثر در گونه‌های دین‌شناسی پسامدرن'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-6320061151462164310</id><published>2010-05-26T04:08:00.000-07:00</published><updated>2010-05-26T09:27:25.101-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>فواید زلزله در 3 دقیقه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اگر "پی پی جوراب بلند" را نخوانده‌اید، حتما بخوانیدش. اگر فکر می‌کنید برای خواندن این کتاب زیادی بزرگید، حتما فیلم "زندگی زیباست" را ببنید. اگر فیلم دیدن را دوست ندارید، به من مراجعه کنید تا نصیحتتان کنم. اگر حوصله حرف زدن با من را ندارید، به من چه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما ماجرا دقیقا بر می‌گردد به زلزله. اگر زلزله بیاید احتمالا بد است. اما به نظر من دقیقا بد نیست. آمدن زلزله می‌تواند کلی مزایا داشته باشد. چی؟ بخوانید:&lt;br /&gt;1- احتمالا کلی خانه خراب می‌‌شود. در نتیجه کلی از این کارگرهای ساختمانی که دور میدان انقلاب می‌ایسند و هر وقت دخت ... افی از کنارشان رد می‌شود، چند تا فحش رد و بدل می‌شود، می‌روند سر کار.&lt;br /&gt;2- داغ دلی از بیمه می‌گیریم. در حال حاضر ما فقط به بیمه پول می‌دهیم. ولی زلزله بشود، بیمه به ما باید بدهد.&lt;br /&gt;3- چند وقتی احتمالا نیاز نیست برویم سر کار.&lt;br /&gt;4- شاید کنکور بیافتد عقب. یا مردم بدون کنکور بروند دانشگاه. بستگی دارد چند نفر از حالت افقی به حالت عمودی درآیند.&lt;br /&gt;5- بعد از زلزله احتمالا مهم نیست که قیمت بنزین آزاد باشد یا قزل‌آلا. ( بی‌نمک)&lt;br /&gt;6- باراک اوباما، (او با مای سابق) پیام تسلیت می‌دهد. شاید چیزهای دیگر هم بدهد.&lt;br /&gt;7- همه تقصیرها را می‌اندازیم گردن یکی و با هم دوست می‌شویم. البته نه با او، که با یکی دیگه.&lt;br /&gt;8- همه ساندیس می‌زنیم به بدن.&lt;br /&gt;13- اگر زندگی زیبا را دیده‌ باشید، می‌دانید که وقتی روبرتو بنینی، از جایی می‌افتاد، دقیقا می‌افتاد آنجایی که باید. شاید بعد از زلزله هم دقیقا آنجایی بیافتم که ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پا نوشت: از دوست خوبی که بهش قول داده بودم در این پست شعر بگذارم، به طور ویژه عذرخواهی می‌کنم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-6320061151462164310?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/6320061151462164310/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=6320061151462164310&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/6320061151462164310'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/6320061151462164310'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/05/3.html' title='فواید زلزله در 3 دقیقه'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-1135192909840403632</id><published>2010-05-11T00:35:00.001-07:00</published><updated>2010-05-11T00:35:37.438-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبیات'/><title type='text'>کره زمین را از خورشید دور می‌کنند تا من بیشتر دوستت بدارم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیروز خبر جالبی شنیدم. شنیدم که می‌خواهند کره زمین را از خورشید دورتر  کنند تا هوا کمی خنک شود. می‌گویند یخ‌های قطب شمال دارد آب می‌شود و  خطرناک است. این‌ها مهم نیست، مهم این است که وقتی زمین از خورشید دورتر  شود، احتمالا هر دقیقه به جای 60 ثانیه ، می‌شود مثلا 70 ثانیه. یا شاید  بیشتر. یعنی من وقت دارم بیشتر دوستت داشته باشم. یعنی قرار است همه  روزهایم و شب‌هایم یلدایی شوند.&lt;br /&gt;وقتی هوا خنک‌تر شود، تو بیشتر سردت  می‌شود و بیشتر دوست داری بیایی توی بغلم. دوست داری اینجا آرام بگیری و من  هم از فرصت سو استفاده می‌کنم و یواشکی صدای تپش قلبت را می‌شنوم. یواشکی  به موهایت دست می‌زنم و دستم پر می‌شود از حس خوبی که یک ماهی، به دریا  دارد. یواشکی چشم‌هایت را دید می‌زنم.&lt;br /&gt;فقط خیلی این‌جا بمان. خیلی بمان.  خیلی. دست‌هایم را بگیر توی دستت.  دستت وقتی عرق می‌کند، بوی خوبی  می‌شنوم که قدیمی‌ها آن‌را تنها در نافه آهو می‌دیدند. تو نافه آهوی منی.  یلدای منی، شبی طولانی که دوست ندارم تمام شود. تو دنیای منی که هرچند از  خورشید دور شده‌ایم، به من نزدیک‌تر آمده‌ای. تو خورشید منی: یک فرشته که  همیشه یک فرشته می‌ماند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-1135192909840403632?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/1135192909840403632/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=1135192909840403632&amp;isPopup=true' title='19 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1135192909840403632'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1135192909840403632'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/05/blog-post_11.html' title='کره زمین را از خورشید دور می‌کنند تا من بیشتر دوستت بدارم'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>19</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-7720728472164412360</id><published>2010-04-21T04:31:00.000-07:00</published><updated>2010-04-21T04:54:02.049-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبیات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='موسیقی و سینما'/><title type='text'>حسن شماعی زاده ، همان خواننده‌ای که یک دختر داشت که شاه نداشت، مرد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در حالی که همایش شاعران ایران و جهان به کار خود خاتمه داد و حمیده خیرآبادی بعد از عمری با برکت در گذشت،  آن دختری که یکی یکدونه و بود حتی شاه هم آن را نداشت، یتیم شد. پدر این دختر حسن شماعی‌زاده بود که به او حسن‌‌خوش‌صدا هم می‌گفتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به گزارش خبرگزاری دنیانیوز به نقل از خبرگزاری آخرت نیوز، خبرگزاری برزخ‌نیوز گزارش داد که حسن شماعی زاده درگذشته است. هنوز کسی دقیقا نمی‌داند که چه اتفاقی افتاده است. فقط می‌دانیم که قضیه جدی است. یکی از بچه‌ها می‌گفت: " حس شماعی زاده خواننده خیلی خوب است، مخصوصا زمانی که هنوز ابتدای آهنگ است و ترانه شروه نشده و ما صدای خواننده را نمی‌شنویم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از مشهورترین کارهای او که خود آنها را اجرا کرده دو آهنگ بی‌تربیتی است که "دختر مردم" و " دختری با دامن چین چین" نام دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته او برای فائقه آتشین (گو!گوش) هم آهنگ ساخته. اگر همین‌طوری آهنگ می‌ساخت شاید خیلی بهتر بود تا اینکه می‌خواند. برزخ نیور در این مورد می‌نویسد:" در آهنگسازی از نو آوری و گستره بسیار بالایی بهره می‌گیرد که چیره دستی وی در نواختن سازها به این امر کمک بسیار می‌کند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از خوانندگانی که با وی همکاری داشته‌اند و آثار ساخته شده او را خوانده‌اند، می‌توان به گوگوش ، داریوش اقبالی ، ابی ، ستار ، معین ، فرهاد مهراد ، هایده ، مهستی ، لیلا فروهر ، عارف ، مارتیک، نوش‌آفرین ، شهره ، شهرام شب‌پره ، شهرام صولتی ، ویگن ، مهرداد آسمانی ، پویا ، امید و بسیاری دیگر اشاره کرد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-7720728472164412360?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/7720728472164412360/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=7720728472164412360&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/7720728472164412360'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/7720728472164412360'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/04/blog-post_21.html' title='حسن شماعی زاده ، همان خواننده‌ای که یک دختر داشت که شاه نداشت، مرد'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-3598154554514714619</id><published>2010-04-20T00:28:00.000-07:00</published><updated>2010-04-20T00:43:32.195-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبیات'/><title type='text'>متنی منتشر نشده از سعدی درباره حمیده‌ خیر آبادی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اين ماجراي شل كن سفت كن نوشتن اين گلستان*، به اين دليل است كه خيلي وقت نمي‌كنم توش بنویسم. وگرنه همین‌جور سوژه‌ها توی مغزم رژه می‌روند. انگار باید مرگ و میری اتفاق بیافتد تادستم به کیبورد برود و بنویسم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ای کیبورد خسته خفته‌ای چند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;تا روزگارم رسید بر ترفند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین‌طور روزگار طی می‌کنم و تلاش این است از گلستانی شاخه‌ای برچینم که اس‌ام‌اس از خزانه غیب رسید که : "فرش کاشان بازیگران سینمای ایران درگذشت." یعنی نادره خانم قبل از انقلاب، حمیده خیرآبادی بعد از انقلاب رفت. آنهم در 86 سالگی و در حالی که روز به روز خوشگلتر می‌شد. همشهری ما ... خدایشان نگه‌دارد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ای فرش، که بر عرش می‌بری مرا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;تو بر این خیال شدی که گیج ایوانم؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لکن از پرده‌داران پارسی‌گو و شیرین‌دهنان گیس‌بلند، سخن گفتن خوش‌تر آمد که دنیای ما جاذب است و اهل آن، یلدا و شب‌بیداری را دوست می‌‌دارند. یقین آمد که اولی‌تر است عشق‌وزیدن و گم شدن در گلستان یار.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;پانوشت: &lt;/span&gt;این برگ از باغ گلستان، توسط بازیگران رقیب گم و گور شده بود. در نسخه "کاراکاس" که در کتابخانه ملی ونزوئلا وجود دارد، می‌توانید این متن را ببنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-3598154554514714619?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/3598154554514714619/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=3598154554514714619&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3598154554514714619'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3598154554514714619'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/04/blog-post_20.html' title='متنی منتشر نشده از سعدی درباره حمیده‌ خیر آبادی'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-1185592638244027510</id><published>2010-04-10T23:33:00.000-07:00</published><updated>2010-04-10T23:54:45.720-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبیات'/><title type='text'>مغازه حمیدسبزواری پلمپ شد و رئیس جمهور لهستان زیر توپولف رفت</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;درست روزي كه بيشتر روزنامه هاي تهران خبر درگذشت كيومرث ملك مطيعي را نوشته بودند و رئیس جمهور لهستان با توپولف خورد زمین، وارد اداره پست شدم. چیزهای خیلی مهمی اتفاق نیافتاد. نامه‌ام را به یک باجه نشان دادم، گفت برو باجه بغلی. 27 دقیقه توی صف ایستادم تا نوبتم شد. طرف گفت باید بروی توی همان باجه قبلی. یعنی همان باجه‌ای که سوال کرده بودم.&lt;br /&gt;ناگهان صدایی شنیدم را توجه‌ام را به خود جلب کرد. طرف پرسید:&lt;br /&gt;- اسمت چیه؟&lt;br /&gt;اون یکی که پشت باجه ایستاده بود گفت: حمید سبزواری.&lt;br /&gt;مغازه‌اش را پلمپ کرده بودند. مغازه حمید سبزواری را. او آمده بود اداره پست تا نامه بگیرد. برای کی و کجا، دقیقا نمی دانم. بی‌چاره آدم‌هایی را مغازه‌شان پلمپ می‌شود، حتی اگر حمید سبزواری باشد. حتی اگر موهای طرف سفید نباشد. پرسیدم:&lt;br /&gt;شعر تازه چه گفته‌ای؟&lt;br /&gt;گفت که به دلیل شباهت اسمی‌اش گاهی شعری می‌گوید. غزلی، چیزی، میزی... دعا کردم که مغازه‌اش را زودتر رفع پلمپ کنند. بیچاره حمید سبزواری. بیچاره رئیس جمهور لهستان که به اخبار ایران گوش نداد و رفت زیر توپولف.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-1185592638244027510?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/1185592638244027510/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=1185592638244027510&amp;isPopup=true' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1185592638244027510'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1185592638244027510'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/04/blog-post_1017.html' title='مغازه حمیدسبزواری پلمپ شد و رئیس جمهور لهستان زیر توپولف رفت'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-2280351296507131908</id><published>2010-04-10T06:34:00.000-07:00</published><updated>2010-04-10T06:53:23.351-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>ماجراي تلويزيون رنگي ما و قزاقستاني هاي غير رنگي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;برادران غير رنگي در قزاقستان ، رنگي هاي اين كشور را شكست دادند و حكومت دست ( يا چه مي دانم كجا) نشانده را فروپاشاندند. خدا را شكر كه اين رنگي هاي كوفتي و دربدر شده مدام دارند فرو مي پاشند. دو ماه قبل هم مدل اكرايني آنها فرو پاشانده شد. اصلا رنگي ها به درد چه مي خورند؟&lt;br /&gt;بچه كه بوديم تازه تلويزيون رنگي ساخته شده بود. هرچه به پدرم مي گفتم كه يك تلويزيون رنگي بخرد به خرجش نمي رفت. بازي هاي استقلال و پرسپوليس مصيبتي براي ما بود. توي تلويزيون سياه و سفيد هر دو شبيه هم بودند. فقط گاهي جورابشان با هم فرق مي كرد. حالا براي ما كه مرد بوديم مهم نبود، اما واقعا به يك جاي آدم بر مي خورد كه همه خانم هاي "فوتبال نگاه كن"، مدام زل بزنند به جوراب هاي بازيكن ها. چشم است ديگر. ممكن است بلغزد و چند ميلي متر بالاتر را ببيند. آن وقت يك جايي  به خطر نمي افتد؟ تازه آن روزها هم كه جنگ بود و همه چي خمپاره خورده. شايد يكي از چيزهاي كوتاهي كه كمر به پايين را مي پوشاند، خداي نكرده خمپاره...پاره...(بابا بي خيال ديگه). البته از همان زمان بود كه چشم ما به پاها ماند. خدا پدر رئيس فدراسيون آن سالها را نبخشد كه پيراهن سفيد و سياه نكرد تن بازيكن ها ، تا چشم ما به جاهاي ديگر باشد و عادت كنيم ... اي واي...&lt;br /&gt;بعد خدا پدر و مادر آكيرا كوروساوا را بيامرزد. جدا از اسم بي ناموسي اش، آدم خوبي بود. يك فيلم ساخته بود به اسم "ريش قرمز" كه تلويوزيون صد بار پخشش كرده بود. پدرم براي اين كه ريش قرمز اين بابا را ببيند خانه ما را رنگي كرد. اما دو ماه بعد شكست خورد. چون نگاتيو فيلم "ريش قرمز" احتمالا در آرشيو صدا و سيما آتش گرفت و داغ ديدن ريش قرمز و رنگي به دلمان ماند.&lt;br /&gt;اما اين قزاقستاني ها آدم هاي باحالي هستند. ما اينجا 9-8 است كه مدام توي اينترنت چيز ميز مي كنيم، آنها يك روزه گور باباي رنگي ها كردند، كاخ رياست جمهوري آتش زدند و "د برو كه رفتيم". سادنديس و اين ها هم در كار نبود.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-2280351296507131908?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/2280351296507131908/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=2280351296507131908&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/2280351296507131908'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/2280351296507131908'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/04/blog-post_10.html' title='ماجراي تلويزيون رنگي ما و قزاقستاني هاي غير رنگي'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-4604746605150486947</id><published>2010-04-07T05:27:00.000-07:00</published><updated>2010-04-07T05:28:26.647-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبيات'/><title type='text'>پل غفوریان، مهران آستر و حکایت مرگی که در می زند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پل آستر در کتاب "ناپیدا" همان کاری را می کند که چند سال قبل مهران غفوریان در آن سریال تلویزیونی کرد. البته ماجرای طنز و این حرف ها مطرح نیست. ماجرا همان چیزی بود که همه ما را توی آن سالها به خنده انداخت، اما خیلی خنده دار نبود. اصلا خنده دار نبود. مهران غفوریان در آن سریالی که اسمش یادم نیست و خیلی هم اهمیت ندارد اسمش یادم باشد، یک تکیه کلام داشت :" ما داریم اینجا حرووم می شیم." این جمله او خیلی زود افتاد توی دهان جماعت. هر کس به هر کسی می رسید، همین جمله را می گفت. قضیه شوخی شد، اما شوخی نبود. مساله از دست رفتن عمر و جوانی اصلا شوخی نیست. اصلا ادبیات برای همین به وجود آمده که آدم ها زندگی شان را ثبت کنند.&lt;br /&gt;پیرمردی در حال مرگ، می خواهد درباره یک سال خیلی مهم و سرنوشت ساز دوران جوانی اش بنویسد. این پیرمرد "آدم واکر" نام دارد و دلش می خواهد روزهای به یاد ماندنی جوانی اش را حفظ کند. انگار می خواهد با نوشتن این روزها، از مرگی که در مقابلش قرار دارد، فرار کند. نمی خواهد "حرووم شه." خاطرات آن روها زیادند و کمی عجیب، درست مثل جوانی همه آدم ها، مخصوصا وقتی پیر می شوند و از این دریچه به دنیا نگاه می کنند.&lt;br /&gt;آدام واكر كه در يك ميهماني با مردي به نام بورن آشنا مي‌شود.  بورن، مردي كه در جمع "ناپيدا" بود، با آن ظاهر جذابش و شغل با کلاس اش به جنايتي دست مي‌زند كه زندگي و باورهاي آدام واكر را در هم مي‌ريزد. اما اين جنايت ظالمانه و خشونت‌بار، تنها آن چیزی است که در ظاهر پیداست . آدام واکر بعد از دیدن این ماجراها تبدیل به فردی دیگر می شود. او بد جوری به جوانی پل آستر شبیه است. دانشجوی دانشگاه کلمبیا بوده و در مورد این دانشگاه نوشته است.&lt;br /&gt;رمان سه راوی دارد، اما از آن داستان های عجیب و غریبی ندارد که خواننده را گیج کند، مثل همه داستان های پل آستر که ساده و روان است. خواننده این بار هم وارد دنیایی معماگونه می شود، اما نه از آن معماهای چیپ و بی خودی که ته اش هیچی ندارد، که از آن ماجراهای تو در تویی که آخر داستان حس می کنی به شناخت تازه ای از دنیا دست پیدا کرده ای. حس می کنی به جای یک نفر دیگر زندگی کرده، پیر شده ای و تجربه داری. و همین چیزهاست که باعث شده تا پل آستر نویسنده ای پرطرفدار در ایران باشد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-4604746605150486947?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/4604746605150486947/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=4604746605150486947&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/4604746605150486947'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/4604746605150486947'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/04/blog-post_07.html' title='پل غفوریان، مهران آستر و حکایت مرگی که در می زند'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-1770067840481857464</id><published>2010-04-04T22:58:00.000-07:00</published><updated>2010-04-04T22:59:11.727-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>داستان "یه گواتمالایی" که سرعت اینترتشان را به رخ ما کشید</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اگر اهل چت کردن باشید، بارها و بارها برایتان نوشته اند: dc شدم، آن هم در شرایطی که هی به طرف مقابلتان فحش و بد بیراه می دهید که چرا جوابتان را نمی دهد. جدا از آنکه بعضی از دوستان ما اهل پیچاندن ( شهری در جنوب غربی آفریقا ) هستند، بعضی اوقات، خط های اینترنت واقعا قاط می زند. آن وقت شما می مانید و اعصابی که در حال خرد شدن است. تازه این نکته خوب ماجراست. اگر شما بخواهید دنبال مسایل علمی باشید ( مسایل علمی هم که پر است از عکس؟؟؟!!!) پدرتان در می آید. جان تان در می آید ( همش که نباید از پدر مایه گذاشت ) تا یک صفحه جدید باز شود. چرا؟ واقعا چرا؟ چون سرعت اینترنت در ایران خیلی کم است.&lt;br /&gt;اجازه بدهید یکی از این داستان های تکراری "یه ژاپنی" را هم برایتان بگویم. "یه ژاپنی"، روزی از جلوی میدان هفت تیر رد می شده که می بیند ، روی یک بیلبورد، تبلیغ فروش خدمات اینترنتی زده اند. می پرسد:" مگه تو کشور شما، خدمات اینترنتی رو هم می فروشند؟" بعد وقتی طرف با او حرف می زند، می فهمد که نه تنها خدمات اینترنی را می فروشند، که سرعت اینترنت خانگی در ایران، 128 کیلوبایت است. تازه وقتی این قدر سرعت داری که ADSL داشته باشی. احتمالا "یه ژاپنیه" به سرعت دوربین اش را در می آورد، عکسی می گیرد تا وقتی به کشورش برگشت، با دقت بیشتری ماجرا را ببیند. ژاپنی ها معمولا به سفر می روند تا عکسی بگیرند، بعد به سرعت به کشورشان بر می گردند تا عکس ها را ببینند.&lt;br /&gt;اما نوشتن این مطلب، فقط برای تعریف کردن داستان آبکی "یه ژاپنیه" نبود. جرقه نوشتن این مطلب، زمانی زده شد که یک گزارش خبری در مهر را خواندم. اول این گزارش را بخوانید:" در حالی که کشورهای دنیا آمارهای دسترسی به اینترنت را با واحدهای مگابیت و بزرگتر از آن ارائه و هر روز بر تحولات خود در این زمینه تاکید می کنند در ایران آمارهای سرعت اینترنت همچنان با واحد کیلوبیت ارائه و اعلام می شود."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این قسمت گزارش هم خواندنی است:" طبق برنامه چهارم توسعه تا پایان سال ٨٨ (پایان این برنامه) تعداد پورت های پر سرعت فعال (ADSL) باید به 5/1 میلیون پورت برسد در حالی که هم اکنون کمتر از ١٠٠هزار پورت فعال ADSL وجود دارد. به عبارت دیگر نفوذ ADSL در ایران یک نهم میزان پیش بینی شده در برنامه چهارم توسعه است. بر اساس آخرین گزارشهای رسمی ITU ایران با ضریب نفوذ اینترنت 34 درصد بعد از فلسطین اشغالی، امارات، قطر، لبنان و ترکیه در مقام ششم منطقه قرار دارد و براساس شاخص اینترنت پرسرعت، جایگاه 15 را در منطقه به خود اختصاص داده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; طبق معیار سنجش ITU در این رتبه بندی، اینترنت پرسرعت به پهنای باند بالای 512 کیلوبایت بر ثانیه اطلاق می شود این درحالی است کاربران خانگی در ایران با محدودیت 128 کیلوبایت بر ثانیه مواجه هستند. آنچه در این رتبه بندی منظور شده پورت های مورد استفاده سازمانها و شرکتهای بزرگ است."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر می کنم اگر همین جوری پیش برویم تا چند وقت دیگر داستان " یه بورگینوفاسویی"، " یه کنیایی"، " یه افغانی"، " یه گواتمالایی" و "یه "بوتانی" را هم باید بشنویم. فعلا که در منظقه ششمیم. راستی در جهان چندیم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-1770067840481857464?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/1770067840481857464/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=1770067840481857464&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1770067840481857464'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1770067840481857464'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='داستان &quot;یه گواتمالایی&quot; که سرعت اینترتشان را به رخ ما کشید'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-8691691044261191636</id><published>2010-03-25T08:29:00.000-07:00</published><updated>2010-03-26T03:48:25.102-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبیات'/><title type='text'>چرا کسی به یاد منصور خاکسارها نیست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;روزهای نوروزی آدم را خیلی پاستوریزه می کند. آن وقت است که اگر دنیا را آب ببرد، می بینی تو را خواب برده است. رسانه های خبری هم که چسبیده اند به چند خبر تکراری. نمی دانم اگر مرحوم ندا نبود، این ها اخبارشان را چه جوری پر می کردند. حالا هم ماکان را پیرهن عثمان کرده اند. اما یکی نیست که از منصور خاکسار بنویسد، شاعری که دور از وطن جان داد. چرا کسی به فکر منصور خاکسارها نیست؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;شاعر "کارنامه خون" غربت را بر تن اش تاب نیاورد و مرد. او غربت را تاب نیاورد و دلش خواست دیگر نفس نکشد. او دلش برای خودش تنگ شد و دیگر نخواست باشد. سرنوشت منصور خاکسار، شبیه آن دلفین عاشقی است که نمی خواهند در تنگ بلور بماند و خود را می کشد.&lt;br /&gt;حالا که شاعر نیست، چه فرقی دارد که او عضو قدیمی کانون نویسندگان باشد یا نه، کانونی که اصلا وجود خارجی ندارد انگار. اگر قیصر مرد و کانون بیانیه نداد، می گفتند که از ما نبوده و جنس اش فرق می کرد با ما . آیا منصور هم از جنس شما نبود، هر چند که شاعر اصلا جنس ندارد. اصلا جنس شما چیست که کسی شبیه شما نیست؟ از نهادهای دولتی که انتظاری نیست، شما را چه می شود که چنین می کنید؟ اگر ما خود قدر نویسندگانمان را نمی دانیم، چه انتظار از نوبلی ها که چنین کنند. اصلا بی خیال همه نوبل ها و نوبلی ها، ما چرا تنهایی نویسندگانمان را چنین بزرگ می کنیم؟ چرا تنهایشان می گذاریم؟ چرا کسی به فکر منصور خاکسارها نیست؟&lt;br /&gt;سیاهی سیاست کور، چشم ما به همه روشنی های شعر و شعور بسته است. ای کاش/ ای کاش&lt;br /&gt;ای کاش عشق را زبان سخن بود...&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی&lt;br /&gt;هر چه باشد.&lt;br /&gt;چشمه ها&lt;br /&gt;از تابوت می جوشند&lt;br /&gt;و سوگواران ژوليده آبروی جهانند.&lt;br /&gt;عصمت به آينه مفروش&lt;br /&gt;که فاجران نيازمند ترانند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خامش منشين&lt;br /&gt;خدا را&lt;br /&gt;پيش از آن که در اشک غرقه شوم&lt;br /&gt;از عشق&lt;br /&gt;چيزی بگوی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منصور خاکسار متولد سال  ۱۳۱۷بود و بیش از چهار دهه درادبیات معاصر حضور جدی داشت.او در شهر لس‌آنجلس زندگی می‌کرد وهنگام مرگ ۷۱ سال داشت. پس ازسال‌ها اقامت دراروپا در سال ۱۹۹۰ در شهر لس‌آنجلس اقامت گزید.او دردهه ۴۰ به همراه ناصر تقوایی، داستان‌نویس و کارگردان همشهری‌اش، سردبیری نشریه «هنروادبیات جنوب» را برعهده داشت. از منصور خاکسار سیزده مجموعه شعر منتشر شده است. از مجموعه‌های او ‌می‌توان به «کارنامه خون»، «حیدروانقلاب»، «شراره‌های شب»، «سرزمین شاعر»، «با طره دانش عشق»، «قصیده سفری در مه»، «لس‌آنجلسی‌ها»، «تا این نقطه»، «آن‌سوی برهنگی»، «وچند نقطه دیگر»، و «و با آن نقطه» اشاره کرد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-8691691044261191636?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/8691691044261191636/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=8691691044261191636&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/8691691044261191636'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/8691691044261191636'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/03/blog-post_6774.html' title='چرا کسی به یاد منصور خاکسارها نیست'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-8739238569828389586</id><published>2010-03-25T02:51:00.000-07:00</published><updated>2010-03-25T08:42:48.174-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزتوشت'/><title type='text'>ارتباط بسیار عجیب وضع تصادف جاده ها و اتقاق های اخیر قبلی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فرمانده نیروی انتظامی اعلام کرد که خوشبختانه میزان تصادفات در کشور 12% کاهش یافته است. ما هم از این بابت بسیار خرسندیم. اما به نظر شما چرا این اتفاقات افتاده است؟&lt;br /&gt;خوشبختانه مردم بیشتر مسافرت می روند چون هم وضع جیب شان خوب است و هم وضع باک بنزین شان. پس چرا کاهش تصادفات؟&lt;br /&gt;1- یکی از دلایل به اغتشاش گران قبلی بر می گردد که حالا در حال نوشیدن آب معدنی خنک دماوند هستند، همان آب معدنی پرطرفداری که قرار بود سربازهای شیطان بزرگ آن را بنوشند، اما بهانه آوردند که آرسنیک دارد. از آن جایی که این اغتشاش گران فرصت رانندگی ندارند، وضع جاده ها خوب شده.&lt;br /&gt;2- قبلا بعضی از آدم ها بودند که با نوشتن چرت و پرت توی روزنامه ها، پول در می آورند. خدا را صد هزار مرتبه شکر این ها دیگر نمی توانند از راه نوشتن چیزهای بی ادبی و بی ناموسی، پول در بیاورند. در نتیجه ماشین های پیکان مدل سال 1350 حود را فروخته اند. هم آلودگی هوا کم شده و هم میزان تصادفات.&lt;br /&gt;3- قبلا این سایت بی خواهر مادر فیس بوک، فیلتر نشده بود. مردم آن را می دیدند و چشمشان از دیدن بعضی ها کف می کرد. بعد خسته می شد و توی خیابان تصادف می کردند. خدا را شکر این هم برطرف شد.&lt;br /&gt;4- کار پلیس ها هم بی نظیر است. من خودم چند تا پلیس توی خیابان دیدم که به مردم اشاره می کردند که راه خودشان را بروند. آن ها آن قدر ماهرند که وقتی ما را راهنمایی می کنند، حواس شان جای دیگری است.&lt;br /&gt;5- نقش این طنزهای بی مزه من را هم فراموش نکنید.&lt;br /&gt;6- البته توپولف ها هم نقش مهمی داشته اند. آخه آدم با این همه پرواز امن، خودش  را خسته می کند و سوار ماشین می شود؟&lt;br /&gt;7 - بسه دیگه. شما هم از یک متن وبلاگی چه انتظاراتی دارید.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-8739238569828389586?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/8739238569828389586/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=8739238569828389586&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/8739238569828389586'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/8739238569828389586'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/03/blog-post_25.html' title='ارتباط بسیار عجیب وضع تصادف جاده ها و اتقاق های اخیر قبلی'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-8197964488868634016</id><published>2010-03-23T08:46:00.000-07:00</published><updated>2010-03-23T09:06:36.660-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>واردات زنان چینی به ایران و کاهش هزینه مهریه</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;خدا پدر چینی ها را بیامرزد که مشکل ما را حل کرده اند. آنها بعد از آنکه کلی چیزهای درجه ده (10) خود را در حق ما لطف کردند، حالا هم بد نیست که وارد مسایل جدید شوند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;مثلا حالا مضراب های تار ایرانی را چینی ها تولید می کنند، حتی تا سیر و پیاز خانه ما چینی است و لباس زیرمان را هم رفقای چینی می سازند. از قطارهای دست دوم و ماشین های "ون" و کفش و لباس های درجه هشت بگذرید. می گویند در جاده اتوبان رشت - تهران، کارگران چینی حضور فعال داشته اند، آن هم با ماهی صد هزار تومان. این مسایل سبب شد تا فکر بکری به ذهنم برسد، فکری که بر اثر تلاش مضاعف به ذهنم رسیده است:" زنان چینی را به ایران وارد کنید." این زنان مزیت های زیادی دارند:&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;1- مهریه شان خیلی کم است. مثلا بیست هزار تومان.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;2- مادر زن خیلی دور است. تازه مادر زن های چینی هم کلا فرق دارند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;3- برای استفاده از وسایل چینی مشکلی ندارید.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;4- همسر شما از وقایع بعد از "یک روزهایی" چیزی سر در نمی آورد. چون اصلا قرار نیست یک چینی این چیزها را بداند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;5- همسر شما بلد نیست شعار بدهد. پس قرار نیست یک میلیون امضا جمع کند. پس شما گرفتار پارک لاله نمی شوید.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;6- سوخت همسر ( یا هر کوفتی دیگر شما) شما بسیار پایین است.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;7- از آنجا که چینی ها کپی کننده های خیلی خوبی هستند، مثلا تویوتا می سازند، از خود تویوتا ، تویوتاتر؛ از همسرتان بخوانید خودش را شبیه بیونسه کند. ( بیونسه همان دختر بی تربیتی است که گاهی او را در تلویزیون همسایه ما نشان می دهند. او البته خیلی صرفه جو و به فکر آقایان است.مثلا خیلی کم لباس می پوشد)&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;8- واردات همسر چینی یک مزیت خیلی مهم دیگر هم دارد. آن قدر زن های چینی شبیه هم هستند که هر لحظه شما ممکن است آن ها را با هم اشتباه بگیرید. به هر حال کاری است که شده، چه می شود کرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;9- به هر حال شما یک کار سیاسی هم کرده اید.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;به نظرم باید هرچه زودتر واردات زنان چینی به ایران را آزاد کنند. مگر برنج فروش ها، باغدارها و بقیه صنف های ما چه می کنند. دخترهای ایرانی هم همان خاک را بر سر خودشان لطف کنند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-8197964488868634016?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/8197964488868634016/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=8197964488868634016&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/8197964488868634016'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/8197964488868634016'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/03/blog-post_2451.html' title='واردات زنان چینی به ایران و کاهش هزینه مهریه'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-2301189030202507753</id><published>2010-03-23T08:40:00.000-07:00</published><updated>2010-03-23T08:43:01.115-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبیات'/><title type='text'>مناظره هدایت، دولت آبادی ، فرخزاد و بهبهانی بر سر قیمت پفک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;حكايت ما درست شبيه آن آدمي است كه روبروي دريا نشسته و كاسه اي ماست دستش بود. با خودش مي گفت كه اي كاش مي شد با همين يك كاسه ماست می‌شد یک دریا دوغ داشت. و البته چنان‌چه به شدت واضح مبرهن است، نمی‌شود این همه دوغ داشت، درست مثل ما که به هزار و یک دلیل نمی‌توانیم نویسنده‌ای مثل مارکز و همینگوی داشته باشیم و تازه اگر هم داشته‌ باشیم آن قدر بلا سرش می‌آوریم که شبیه صادق هدایت می‌شود و می‌رود پاریس. بقیه‌اش را هم خودشان می‌دانید. آن قدر آن‌جا قهوه می‌خورد که حالت تهوع می‌گیرد. ما در سالی که گذشت، چند بار کاسه ماستمان را لب آب بردیم، اما نشد که این همه دوغ داشته باشیم. یعنی اتفاق‌هایی می‌توانست برای ما بیافتد که معجزه هزاره دوغ، اتفاق بیافتد. اما به هر حال نشد. نشد که نوبل بگیریم، نشد که بعضی جایزه‌ها برگزار شود، نشد که نویسنده‌های ما سفر بروند و خیلی چیزهای دیگر. در ادامه همین مطلبی که پیش روی شماست، در این مورد نوشته‌ایم، اینکه چه اتفاق‌هایی می‌توانست بیافتد و نیافتاد. البته ما نیمه خالی لیوان را می‌بینیم و اتفاق‌های خوبی هم افتاد که به طور کوتاه بهش اشاره می‌کنیم. اما فراموش نکنید که کار ما روزنامه‌نگارها، نوشتن جاهای خالی است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#00cccc;"&gt;&lt;a href="http://www.abrakk.com/weblog/2010/03/blog-post_23.html#links"&gt;متن کامل&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-2301189030202507753?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/2301189030202507753/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=2301189030202507753&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/2301189030202507753'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/2301189030202507753'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/03/blog-post_23.html' title='مناظره هدایت، دولت آبادی ، فرخزاد و بهبهانی بر سر قیمت پفک'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-7855058226993004349</id><published>2010-03-22T06:40:00.000-07:00</published><updated>2010-03-22T06:53:27.803-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>سال ببر و اژدهایی که خفته است</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;چند وقتی می شود که همه بهانه های عالم جمع شده اند تا ابرک دست به کیبود نبرد و چیزی ننویسد. مهترین دلیل، سفری بود که ابرک به شیخ نشین های جنوب خلیج فارس داشت. شاید توی دلتان بخندید، اما ابرک در این سفر همان حس غریبی داشت که امیرکبیر پس از سفر به روسیه تزاری پیدا کرده بود. در این مورد بعد بیشتر خواهم نوشت. شاید هم کار تکراری سفرنامه نویسی را انجام دادم. البته به شکل محدود. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;اما این روزها را از دست ندهم، یعنی کار مرحوم کمال الملک را نکنم که در قرن نوزده به فرنگ رفت، اما دل به موزه ها خوش کرد و به جای درک امپرسیونیسم، دل به نقاشی های رافائل و میکل آنژ داد. او از فرنگ قرن 16 دیدار کرده بود. حالا اگر من بخواهم از ایران دوم فرودین سال 1389 بنویسم، دقیقا از چه باید بنویسم؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;شاید بهترین نکته همان صحبت های محمود احمدی نژاد باشد. او حرف از همه پرسی عمومی زد، آن هم در مقابل مجلس. البته رئیس جمهور احتمالا شوخی کرده است. اما شوخی کردن در سال ببر، که آدم را یاد آن فیلم معروف تایوانی می اندازد، شاید خیلی جالب نباشد. شروع کار مجلس چه خواهد بود. آیا احمد توکلی و الیاس نادران هم به شوخ طبعی های نوروزی تلویزیونی خواهند خندید؟   &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-7855058226993004349?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/7855058226993004349/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=7855058226993004349&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/7855058226993004349'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/7855058226993004349'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/03/blog-post_6796.html' title='سال ببر و اژدهایی که خفته است'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-5167716979182991544</id><published>2010-03-22T05:31:00.000-07:00</published><updated>2010-03-22T05:38:20.273-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اندیشه'/><title type='text'>انديشه‌ها را بايد با نقد و تحليل‌شان خواند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;گفتگو با مسعود پدرام&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;يكي از معضلات كتاب‌هاي فلسفه سياسي در ايران آن است كه بسياري از اين كتاب‌ها، به طور مستقيم از زبان‌هاي ديگر به فارسي ترجمه مي‌شوند. اين نكته چند مساله بعدي را در پي دارد. در نخستين حالت، ترجمه صرف اين آثار، با توجه به تفاوت‌هاي فرهنگي ميان ما و كشورهاي مبدا ممكن است كه فهم آنها را برايمان دشوار كند. از سويي ديگر، ترجمه بد و فهم نادرست برخي مترجمان سبب مي‌شود تا ما شناخت درستي از اين انديشه‌ها نداشته باشيم. اما در دسته‌اي از آثار كه تعدادشان چندان قابل توجه نيست، برخي از پژوهشگران ابتدا به خواندن انديشه‌هاي فلسفي ديگر كشورها دست مي‌زنند و سپس آنها را به خواننده فارسي زبان انتقال مي‌دهند. در اين نوشته‌ها گاه نگاهي انتقادي نيز به آن آرا وجود دارد و اين سبب مي‌شود تا مخاطب در مقابل اين تئوري‌ها دست و پا بسته نباشد. مسعود سپهر نيز در كتاب "سپهر عمومي" كوشيده است تا چنين رويكردي داشته باشد. او در اين كتاب كه به تازگي منتشر شده، به انديشه‌هاي سياسي هابرماس و آرنت به همراه نقد و تحليل آن‌ها پرداخته است. گفتگويي كه در پي مي‌آيد، در اين مورد با اين مترجم انجام شده است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.abrakk.com/weblog/2009/12/blog-post_9764.html"&gt;&lt;span style="color:#33ccff;"&gt;متن کامل&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-5167716979182991544?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/5167716979182991544/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=5167716979182991544&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/5167716979182991544'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/5167716979182991544'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/03/blog-post_22.html' title='انديشه‌ها را بايد با نقد و تحليل‌شان خواند'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-6397935432536640437</id><published>2010-03-01T04:09:00.000-08:00</published><updated>2010-03-01T04:21:20.150-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>با احساسات مردم بازی نکنید</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تیم محبوب روزهای کودکی‌ام، تیم آبی‌پوش تهران، باز هم باخت. به من ربطی ندارد که مشکل این تیم کجاست. به من ربطی ندارد که بازیکن‌ها را دلال‌ها انتخاب می‌کنند. به من ربطی ندارد که بازیکن‌ها پولکی شده‌اند. به من ربطی ندارد که رابطه‌ها باعث می‌شود تا بهترین گزینه‌ها مربی تیم محبوبم نشوند. به من ربطی ندارد که فوتبال را سیاسی کرده‌اند. به ربطی ندارد که یک مدیر غیر فوتبالی در استقلال است. خیلی چیزهای دیگر به من ربطی ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما به من ربط دارد که یک انسان، یک طرفدار تیم آبی‌پوش از فرط ناراحتی، سکته می‌کند. به من ربط دارد که قیافه عبوس طرفداران تیم محبوبم را می‌بینم. به من ربط دارد که تیم استقلال به عنوان یکی از نمایندگان فوتبال ایران، بیشتر مورد توجه باشد. به من ربط دارد که مردم را جدی بگریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لطفا با احساسات مردم بازی نکنید.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-6397935432536640437?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/6397935432536640437/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=6397935432536640437&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/6397935432536640437'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/6397935432536640437'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='با احساسات مردم بازی نکنید'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-2823118842324948421</id><published>2010-02-27T23:06:00.000-08:00</published><updated>2010-02-28T00:05:29.071-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>سفري به آب هاي جهان</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حدود 12 روز است كه &lt;a href="http://sana1.persianblog.ir/"&gt;خواهرم&lt;/a&gt; رفته قبرس كه درس اش را ادامه بدهد. شايد كمي دير اين مطلب را مي نويسم چون تا همين الان باورم نمي شود كه او از ما دور شده است، اگر چه ايران هم كه بود نزديك نبوديم. او در شهر باراني زادگاه من ، رشت ، بود و من در تهران شلوغ و پر دود و دم. اما همين حس كه هر وقت بخواهي مي تواني بروي پيش خواهرت، حس خوبي بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدام توي ذهنم با خودم كلنجار رفتم. حتي آخرين شبي كه با هم بودبم، اصلا خوش نگذشت بهم، چون مدام به لحظه مزخرف فردا فكر مي كردم. با خودم فكر مي كردم تا چند روز ديگر بايد صبر كنم تا دوباره با اعضاي خانواده ام دور هم جمع شويم. اصلا من براي اين به دنيا آمده ام كه براي لحظات بد، اجازه ندهم كه لحظات خوب زندگي ام سر برآورند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما امروز صبح، درست مثل اسكارلت شدم كه مي گفت: " فرا روز ديگري است." همين جور كه توي وب مي چرخيدم، دوست هاي زيادي ديدم كه مسافرتند يا از مسافرت برگشته اند يا مي خواهند بروند مسافرت. من تا حالا پايم را حتي دربند هم نگذاشته ام چه برسد به خارج از كشور، اما حالا حس مي كنم كه مي توان مسافر آب هاي جهان شد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-2823118842324948421?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/2823118842324948421/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=2823118842324948421&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/2823118842324948421'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/2823118842324948421'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/02/blog-post_27.html' title='سفري به آب هاي جهان'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-7600848961501105099</id><published>2010-02-22T02:00:00.000-08:00</published><updated>2010-02-22T02:47:50.140-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبيات'/><title type='text'>محسن ابراهيم، دولت آبادي و كلي چيزهايي كه ازشان خبري نداريم</title><content type='html'>خبر امروز راديو جالب بود. كتاب جديدي از محمود دولت آبادي منتشر شده با اسم "نون نوشتن". خط آخر خبر راديو خيلي هوشمندانه نوشته شده بود. انصافا مجري هم خوب آن را خواند:" از دولت آبادي مدتها بود كه كتابي منتشر نشده بود."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين را داشته باشيد تا از يك مساله خصوصي روزانه بگويم. به علت تغيير منزل، اين چند وقته با يادآوري گذشته مشغولم سخت. نگوييد چه ربطي دارد. همه ما كلي وسيله توي انباري داريم يا در پستوي كمدها كه موقع اسباب كشي رو مي شوند. مجله هاي قديمي من رو شد. يك مجله اطلاعات هفتگي داشتم منتشر شده به سال 1369. ويژه نوروز. توي صفحه داستان ان بزرگ عكس صادق هدايت و محمدعلي جمالزاده را زده بودند. با خودم فكر كردم كه مجلات و روزنامه اطلاعات مدتهاست كه عكس اين نويسنده ها را چاپ نمي كند؟ ( البته من هيچ گونه هوشمندي اي به خرج نداده ام)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از ديگر چيزهايي كه خيلي وقت است خبري ازش نيست، مي شود به محسن ابراهيم اشاره كرد. او خودش را خيلي توي بوق و كرنا نمي كرد تا اين كه پريروز مرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-7600848961501105099?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/7600848961501105099/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=7600848961501105099&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/7600848961501105099'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/7600848961501105099'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/02/blog-post_22.html' title='محسن ابراهيم، دولت آبادي و كلي چيزهايي كه ازشان خبري نداريم'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-5616826868889072044</id><published>2010-02-20T02:20:00.002-08:00</published><updated>2010-02-20T02:35:51.759-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>نفس کشیدن به دلیل آلودگی هوا لغو می‌شود</title><content type='html'>اي برنامه صبحگاهي راديو هم براي ما دردسر شده. هر كار كه مي‌خواهم بيايم سركار، چند جمله‌اي مي گويند که دقیقا این جمله ته‌شان باید بیاید: لطفا من را بنویس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز صبح که می‌آمدم سرکار چهار- پنج خبر ورزشی پخش کردند. جالب ماجرا این‌جا بود که از این تعداد خبر، دو - سه‌تایشان مربوط بود به لغو سفرهای تیم‌های ورزشی. یکی به دلیل سردی هوا لغو شد، یکی به دلیل مشکلات فنی و یکی دیگر هم به دلایلی که الان یادم نیست. اما نویسنده این خبرها را با کمی شیطنت کنار هم آورده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با این اوصاف تا چند وقت دیگر، این لغو شدن‌ها وارد زندگی ما هم می‌شوند. احتمالا من به دلیل مشکلات دهان و دندان، مجبورم یکی از وعده‌های غذایی روزانه‌ام را لغو کنم. البته فکر نکنید که مشکل مالی و این چیزها هست‌ها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید به دلیلی نداشتن بلیت الکترونیکی اتوبوس‌های تندرو ( بی آر تی سابق )، پیاده سر کار بیایم. البته فقط باید همان موقع که می‌رسم خانه راه بیافتم، چون باید سرموقع برسم سرکار. این پیاده‌روی یک حسن هم دارد. رادیو گوش نمی‌کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اصلا شاید به دلیل آلودگی هوا، کلا کارهایم را لغو کنم بمانم خانه. فعلا که افتاده‌ایم در خط لغو کردن، شاید خیلی چیزهای دیگر را هم لغو کردم. اصلا مگر من چه چیزم کم است که کلا لغو نکنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-5616826868889072044?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/5616826868889072044/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=5616826868889072044&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/5616826868889072044'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/5616826868889072044'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/02/blog-post_20.html' title='نفس کشیدن به دلیل آلودگی هوا لغو می‌شود'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-5485929334307345906</id><published>2010-02-18T01:09:00.000-08:00</published><updated>2010-02-18T01:43:54.115-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>آي آدم‌ها از جان خودتان چه مي‌خواهيد؟</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هميشه اين سوال رو از خودم پرسيدم كه چرا آدم‌ها، يك چيزي مي‌سازنند يا خلق مي‌‌كنند و به دنبال اين هستند كه نقض‌اش كنند. انيشتين خدابيامرز كه خانم باز خيلي ماهري بود و علاوه بر فيزيك، بلد بود با آن قيافه به هم ريخته‌اش دل خانم‌ها را به دست بياورد، قانون سرعت نور را به دست آورد و نشان داد كه بيشترين سرعتي كه مي‌توان داشت، سرعت نور است. بعدش به فكر اين افتاد كه سرعت بالاي نور چه جوري است. راستش اگر آدم به سرعت بالاي نور دست پيدا كند، خيلي جالب است، چون مي‌توانيم به زمان گذشته برگرديم. دلتان براي بچگي‌تان تنگ نشده؟ دوست ندارد مادرتان دوباره نوازشتان كند؟ پس زنده باد سرعت بالاي نور، هرچند كه خيالي بيش نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرعت بالاي نور و رسيدن به روزهاي خوب بچگي، نقطه خوب ماجراست. به هواپيما فكر كنيد. آدم‌ها هواپيما ساخته‌اند تا بمب بر سر آدم‌هاي ديگر بريزد. اسحله ساخته‌اند تا ديگران را بكشند. سم ساخته‌اند تا از شر ديگران خلاص شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم‌ها خانه ساخته‌اند تا در چارچوب ديوارهايش، تنها باشند. تنهاتر باشند. از تنهايي دق كنند. آدم‌ها، شغل را ايجاد كرده‌اند تا پول دربياورند تا با آن حال كنند، اما آن‌قدر كار مي‌كنند كه وقتي براي چيز ديگر نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم‌ها ازدواج مي‌كنند تا تنها نباشند. بعد دنبال راهي هستند كه تنها باشند. يعني خسته مي‌شوند. بعد جدا مي‌شوند. بعد خيانت مي‌كنند. بعد مي‌ميرند. اصلا اين كلمه‌هاي لعنتي را چه كسي اختراع كرده است؟ ساختن اين قواعد كوفتي اجتماعي كار كيست؟ چرا آدم‌ها بايد تشكيل خانواده بدهند؟ تا ازدواج نباشد، خيلي چيزهاي ديگر معنا پيدا نمي‌كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا آدم‌ها چاقو مي‌سازنند؟ چرا آدم‌ها زندان مي‌سازنند؟ چرا آدم‌ها مجبورند شهروند يك كشور باشند؟ چرا آدم‌ها نمي‌توانند همچون پرنده‌ها، هر جا كه خواستند بروند بي ويزا و پاسپورت ( يا مثلا گذرنامه).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم‌ها غذا مي‌خورند، اما مي‌خواهند چاق نباشند. آدم‌ها، به هم زور مي‌گويند، اما دوست دارند به خودشان زور گفته نشود. آدم‌ها، دورغ مي‌گويند، اما دوست دارند به خودشان دروغ گفته نشود. آدم‌ها، احمق‌اند اما فكر مي‌كنند، ديگران احمق‌اند. آدم‌ها به خودشان كلك مي‌زنند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم‌ها... آدم‌ها... آدم‌ها...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-5485929334307345906?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/5485929334307345906/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=5485929334307345906&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/5485929334307345906'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/5485929334307345906'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/02/blog-post_18.html' title='آي آدم‌ها از جان خودتان چه مي‌خواهيد؟'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-105594766508282912</id><published>2010-02-09T02:58:00.000-08:00</published><updated>2010-02-09T03:19:09.524-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>چه کسی بود صدا زد آدم برفی! هویج‌هایم کو؟</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز بيستم بهمن ماه است. اين را نوشتم كه بدانيد من به روزها و هفته‌ها توجه دارم. همین. وگرنه دیروز نوزدهم بهمن ماه بود و فردا بیست و یک. پس فردا هم و دو روز قبل هم خیلی مهم نیست. چون دو روز پیش که رفته و به قول خیام، از آنچه رفته یاد نکن و دو روز آینده هم که نیامده. پس بهتر است از همین امروز بنویسم. ( استدلال رو حال کردین؟ حالا همش از این دکارت پدرسوخته کوفتی نقل قول کنین.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داشتم می‌گفتم که امروز بیستم بهمن ماه است. یعنی حدود چهل روز دیگر زمستان می‌رود و سیاهی‌اش برای زغال می‌ماند. اما دلمان سوخت و یک آدم برفی ندیدیم. چند بار که هوا سرد شد، هویج خریدم و در خانه گذاشتم تا اگر خواستم آدم برفی درست کنم، جنسم جور باشد. حتی چن تا دکمه هم آماده کردم تا بگذارم به جای چشم‌های آدم برفی به دنیا نیامده‌ام. دست‌کش نداشتم، اما فکرش را کرده بودم که چطور برف‌ها را روی هم بگذارم. اما آن نیمه‌ای که باید برف ببارد، نبارید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو رو خدا دعا کنید امسال یه کمی برف بباره. دلم برای آدم برفی تنگ شده. توی فرهنگ عامه، دعای برف هم نداریم. حالا شما خودتان یک جور دعا کنید که برف ببارد. همه جوره خوب است ها...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-105594766508282912?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/105594766508282912/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=105594766508282912&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/105594766508282912'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/105594766508282912'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/02/blog-post_09.html' title='چه کسی بود صدا زد آدم برفی! هویج‌هایم کو؟'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-3053282216974169954</id><published>2010-02-06T23:01:00.000-08:00</published><updated>2010-03-22T06:37:29.927-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>اگه نسکافه نداری، یه راه کراک بده</title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;اين خبر را بخوانيد تا بدانيد كه ما ايراني‌ها چه جور مردمانی هستیم: "نتایج اولیه یک پژوهش دفتر تحقیقات پلیس مبارزه با مواد مخدر نشان می دهد تولید کنندگان مواد مخدر به حدود 95 درصد کراکهای موجود در ایران کافئین اضافه می کنند که نتیجه آن افزایش وابستگی بیشتر مصرف کننده به کراک است."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با این حسابی که پیش می‌رود به زودی توی نسکافه‌هایمان هم کمی کراک می‌ریزنند تا کیفور شویم. اما احتمالا ماجرا به همین‌جا ختم نمی‌شود. ممکن است توی خیلی از چیزهای دیگرمان، خیلی چیزهای دیگر بریزنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثلا ممکن است توی نوشابه خانواده، ساندیس بریزنند. در این صورت شما کم کم به کافکا علاقمند می‌شوید. ممکن است اتفاق‌های دیگری هم برای شما بیافتد. یادتان می‌آید پینوکیو؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممکن است به جای نخ، در شلوارهای ما میخ به کار ببرند. آن وقت شما بدون آن‌که بروید دکتر، مرتبا آمپول زده می‌شوید. البته مکن است برادر- پدر بعضی‌ها هم با شما دعوا شده باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممکن است به جای چای به شما شما آب خنک تعارف کنند. فقط مراقب باشید که آیس تی بهتان قالب نکنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممکن است به جای هویچ یه شما چماق بدهند. راستی قسمت هویج دوستان اروپایی، در آن بسته پیشنهادی‌شان چی بود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممکن است به جای رنگ آبی، به شما زرد بدهند. شما هم باید بپذیرید. مگر شما نژادپرستید که نپذیرید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممکن است به جای دربند و توچال، شما را توچال و دربند ببرند. راستی صادق هدایت هم بیکار بود که کتاب داستان می‌نوشت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممکن است خیلی کارها بکنند. مهم نیست. خدا را شکر، ما بچه مثبتیم به این کارها کاری نداریم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-3053282216974169954?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/3053282216974169954/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=3053282216974169954&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3053282216974169954'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3053282216974169954'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/02/blog-post_06.html' title='اگه نسکافه نداری، یه راه کراک بده'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-8117541855705184857</id><published>2010-02-05T00:33:00.001-08:00</published><updated>2010-03-22T05:23:47.119-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبیات'/><title type='text'>آیا رازهای سالینجر بعد از مرگش فاش خواهد شد؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: right" align="justify"&gt;کسی که مدت ها نبود و فقط سایه ای از او در آپارتمان مهجورش نفس می کشید، دیگر واقعا نیست. سلینجر را می گویم، همان نویسنده ای که می شود "ناتوردشت"اش را به همه توصیه کرد، همان نویسنده ای که "فرانی و زویی " اش را می شود بارها و بارها خواند، همان نویسنده ای که "نه داستان" اش، به اندازه 9 هزار داستان خواندنی و ماجرا دارد. سالینجر در 91 سالگی درگذشت، هر چند که 43 سال تمام است که کسی کتاب تازه ای از او نخوانده است. هر چند که با کسی گفتگو نکرده بود. اما با این همه در خانه مهجورش زندگی می کرد و هر روز بی وقفه می نوشت. چرا سالینجر با هیچ مجله ای مصاحبه نمی کرد؟ چرا 43 سال تمام کتابی منتشر نکرد؟ چرا دوست داشت کسی از کارهایش سردرنیاورد؟ اگر دوست دارید جواب این سوال ها را بدانید، حتما این مطلب را بخوانید. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: right" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#33ccff;"&gt;&lt;a href="http://www.abrakk.com/weblog/2010/03/blog-post.html"&gt;متن کامل&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-8117541855705184857?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/8117541855705184857/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=8117541855705184857&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/8117541855705184857'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/8117541855705184857'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/02/blog-post_3845.html' title='آیا رازهای سالینجر بعد از مرگش فاش خواهد شد؟'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-7554465178644651323</id><published>2010-02-05T00:27:00.000-08:00</published><updated>2010-02-05T00:31:08.443-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعی'/><title type='text'>ویروس هایی که بهم می خندیدند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هفته قبل، یقه کتم را دادم بالا و درست مثل جتنلمن های قرن نوزدهمی اروپایی، رفتم به یک مغازه فروش نرم افزارهای کامپیوتری. می خواستم یک بار هم که شده، کاغذهای با ارزشی را که در جیبم بود و شما اسمش را گذاشته اید اسکناس خرج کنم و یک نرم افزار واقعی و درست حسابی بخرم. حسابی از دست این ویروس های "تروژان" ذله شده بودم ؛ کامپیوترم مدام "rest" می شد، برنامه درست عمل نمی کرد و خلاصه اینکه نمی خواستم این اتفاق ادامه پیدا کند. این بود که تصمیم گرفتم یک آنتی ویروس اوژینال بخرم و مدام "آپدیتش"( به روزش کنم)، بعد ویروس ها را یکی یکی له کنم و جشن ویروس کشان بگیرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلی پول دادم و یک جعبه بزرگ خریدم که فقط یک سی دی کوچک در آن بود. آنتی ویروس عزیز را نصب کردم، به سرعت آپدیتش کردم و همان لحظه هم کامپیوترم ( اصلا نمی تونم از رایانه استفاده کنم، چون به سرعت با یارانه اشتباه می گیرمش) را به دستش دادم که اسکنش کند. ( چه ارتباطی بین اسکن و اسکناس وجود دارد؟ من که نمی تونم همه اسرار شخصی ام رو اینجا رو کنم. ) همین جور که عدد یک به سمت صد حرکت می کرد، ویروس های قرمزی را می دیدم که آنتی ویروس عزیز شناسایی می کرد. خلاصه کلام اینکه چهار پنج تا ویروس را شناسایی کرد. از من خواهش کرد که اجازه دهم ویروس ها کشته شوند. من هم در با غرور تمام، جشن ویروس کشان گرفتم. اگر بدانید وقتی ویروس ها کشته می شدند، چه ناله ای می کردند...داشتم کیف می کردم. جای همه شما خالی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد که ویروس ها کشته شدند، درست مثل ناپلئون بناپارت، وقتی از یک جنگ بزرگ بر می گشت و به سراغ ژوزفین می رفت، به همه پز می دادم که من حالا یک آنتی ویروس اورژینال دارم و ویروس ها را له می کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماجرا را همین جا داشته باشید و ماجرای یک هفته بعد من را بخوانید. کامپیوتر را روشن کردم. می خواستم یک سی دی صوتی بگذارم و وقتی که می نویسم، یک آهنگ عشقولانه توی گوشم بخواند.( باز هم که سوال های خصوصی می پرسین؟) . اما داریو سی دی موجود نبود(نصف این جمله هیچ ربطی به فارسی نداشت). هر چه گشتم، درایو سی دی را پیدا نکردم تا سی دی بخواند. کامپیوترم ویروس گرفته بود، آنهم با یک آنتی ویروس مثلا اورژینال. راستی در طول این یک هفته هم حسابی آپدیتش کرده بودم و آن هم مثلا آپدیت شده بود. اما باز هم ویروس ویروس ها له ام کرده بودند. همه صحنه هایی را پیش خودم تجسم کردم که مثلا ویروس ها کشته می شدند و ناله می کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دقیقا ویروس ها را می دیدم که بهم می خندند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-7554465178644651323?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/7554465178644651323/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=7554465178644651323&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/7554465178644651323'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/7554465178644651323'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/02/blog-post_05.html' title='ویروس هایی که بهم می خندیدند'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-368558712337738721</id><published>2010-02-02T23:16:00.000-08:00</published><updated>2010-02-02T23:51:44.307-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعی'/><title type='text'>امروز چه اتفاقی در ورزشگاه آزادی می‌افتد؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ديروز تيم سپاهان، تيمي که امیر قلعه‌نوعی مربی‌اش است، پنج گل به تیم سایپا زد؛ همان تیمی که مایلی‌کهن مربی‌اش است. حالا سپاهان قلعه‌نوعی با کلی امتیاز صدرنشین لیگ است. بعدش شما بگویید که این مربی، بد است. باور کنید قلعه‌نوعی بهترین مربی‌‌ ایران است. اخلاق‌اش را هم بی‌خیال شوید. مگر آلکس فرگوسن خیلی مودب و جنتلمن است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما نکته‌ای که برای من آبی‌پوش مهم است، بازی امروز تیم محبوبم در ورزشگاه آزادی است،‌ همان ورزشگاهی که 36 سال پیش برای بازی‌های آسیایی تهران ساخته شد و هنوز بهترین ورزشگاه ایران است. این بار استقلال می‌برد؟ پرسپولیس می‌برد؟ مثل همیشه مساوی می شود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند وقتی است که همه چیز را سیاسی تعبیر می‌کنیم. دیروز که وبلاگ‌ها را مرور می‌کردم، چند تعبیر خیلی نزدیک به هم دیدم. یکی از وبلاگ‌ها که اسمش یادم نیست، نوشته بود که بازی فردا( یعنی امروز) حتما برنده خواهد داشت، چون اگر بازی برنده نداشته باشد، طرفدارهای آبی و قرمز دیگر نمی‌توانند با هم کل کل کنند و در نتیجه ممکن است از سربیکاری، شعار سیاسی بدهند. استدلال را می‌بینید؟ واقعا که آدم اگر شاخ درنیاورد، جای تعجب دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر کنید که بازی مساوی شد. آیا آدم‌هایی را که از سر بیکاری حرف سیاسی می‌زنند، می‌توان جدی گرفت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وبلاگ نوشته بود که بازی حتما به نفع پرسپولیس تمام خواهد شد، چون دیروز ( یعنی دو روز قبل)، کفاشیان به باشگاه قرمزها رفته و احتمالا به آن‌ها قول داده که داوردر دقیقه 86 یک پنالتی به نفع‌شان می‌گیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا بازی امروز چند چند می‌شود؟ ببنیم و بدانیم چون به نظرم هیچ‌وقت نمی‌توان فوتبال را پیش‌بینی کرد. شاید کفاشیان به علی دایی گفته باشد که تیمش حتما باید امروز ببازد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-368558712337738721?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/368558712337738721/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=368558712337738721&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/368558712337738721'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/368558712337738721'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/02/blog-post_2336.html' title='امروز چه اتفاقی در ورزشگاه آزادی می‌افتد؟'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-2435721642631508083</id><published>2010-02-02T23:13:00.001-08:00</published><updated>2010-02-02T23:14:59.885-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبيات'/><title type='text'>برخی ... جسارتا نویسنده هستند</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;"شجریان، مخملباف، روانشناسی، صدای سوخته  و خیلی چیزهای دیگر " در گفتگو با سعید عباس پور&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر آدمی،  یک اتفاق بزرگ است. یعنی هر بار که آدم تازه ای را کشف می کنی، حس می کنی  که به دنیای تازه ای رسیده ای، مخصوصا اگر این آدم تازه، یک نویسنده باشد،  مخصوصا اگر این نویسنده موسیقی بداند و دکتر روانکاو باشد. مخصوصا اگر این  آدم، سعید عباس پور باشد. چندبار او با تلفنی صحبت کرده بودم و در یکی دو  جلسه ادبی هم دیده بودمش، اما این بار کشفش کردم. او نه تنها نویسنده ای که  داستانش شما را با خود می برد به سرزمین های دور، که بسیار خوش صحبت است.  هر چقدر که بینایی اش کم است، اما انگار تا ته وجودت را می بیند. هر چند که  بچه هایش هم سن ما هستند، اما خیلی خوب لباس می پوشد و اگر چشم هایت را  ببندی، حس می کنی یکی از همسن و سالهای خودمان کنارمان نشسته است. او چند  جایزه معتبر ادبی برده است، اما اصلا به روی خودش هم نمی آورد. خیلی راحت  حرف می زند و می خندد. این شما و این سعید عباس پور.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.abrakk.com/weblog/2010/02/blog-post.html#links"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 204, 255);"&gt;متن كامل&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-2435721642631508083?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/2435721642631508083/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=2435721642631508083&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/2435721642631508083'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/2435721642631508083'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/02/blog-post_02.html' title='برخی ... جسارتا نویسنده هستند'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-567114718908959410</id><published>2010-02-02T08:43:00.000-08:00</published><updated>2010-02-02T08:44:19.218-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>داستان " یه گواتمالایی" که سرعت اینترتشان را به رخ ما کشید</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اگر اهل چت کردن باشید، بارها و بارها برایتان نوشته اند: dc شدم، آن هم در شرایطی که هی به طرف مقابلتان فحش و بد بیراه می دهید که چرا جوابتان را نمی دهد. جدا از آنکه بعضی از دوستان ما اهل پیچاندن ( شهری در جنوب غربی آفریقا ) هستند، بعضی اوقات، خط های اینترنت واقعا قاط می زند. آن وقت شما می مانید و اعصابی که در حال خرد شدن است. تازه این نکته خوب ماجراست. اگر شما بخواهید دنبال مسایل علمی باشید ( مسایل علمی هم که پر است از عکس؟؟؟!!!) پدرتان در می آید. جان تان در می آید ( همش که نباید از پدر مایه گذاشت ) تا یک صفحه جدید باز شود. چرا؟ واقعا چرا؟ چون سرعت اینترنت در ایران خیلی کم است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اجازه بدهید یکی از این داستان های تکراری "یه ژاپنی" را هم برایتان بگویم. "یه ژاپنی"، روزی از جلوی میدان هفت تیر رد می شده که می بیند ، روی یک بیلبورد، تبلیغ فروش خدمات اینترنتی زده اند. می پرسد:" مگه تو کشور شما، خدمات اینترنتی رو هم می فروشند؟" بعد وقتی طرف با او حرف می زند، می فهمد که نه تنها خدمات اینترنی را می فروشند، که سرعت اینترنت خانگی در ایران، 128 کیلوبایت است. تازه وقتی این قدر سرعت داری که ADSL داشته باشی. احتمالا "یه ژاپنیه" به سرعت دوربین اش را در می آورد، عکسی می گیرد تا وقتی به کشورش برگشت، با دقت بیشتری ماجرا را ببیند. ژاپنی ها معمولا به سفر می روند تا عکسی بگیرند، بعد به سرعت به کشورشان بر می گردند تا عکس ها را ببینند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما نوشتن این مطلب، فقط برای تعریف کردن داستان آبکی "یه ژاپنیه" نبود. جرقه نوشتن این مطلب، زمانی زده شد که یک گزارش خبری در مهر را خواندم. اول این گزارش را بخوانید:" در حالی که کشورهای دنیا آمارهای دسترسی به اینترنت را با واحدهای مگابیت و بزرگتر از آن ارائه و هر روز بر تحولات خود در این زمینه تاکید می کنند در ایران آمارهای سرعت اینترنت همچنان با واحد کیلوبیت ارائه و اعلام می شود."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این قسمت گزارش هم خواندنی است:" طبق برنامه چهارم توسعه تا پایان سال ٨٨ (پایان این برنامه) تعداد پورت های پر سرعت فعال (ADSL) باید به 5/1 میلیون پورت برسد در حالی که هم اکنون کمتر از ١٠٠هزار پورت فعال ADSL وجود دارد. به عبارت دیگر نفوذ ADSL در ایران یک نهم میزان پیش بینی شده در برنامه چهارم توسعه است. بر اساس آخرین گزارشهای رسمی ITU ایران با ضریب نفوذ اینترنت 34 درصد بعد از فلسطین اشغالی، امارات، قطر، لبنان و ترکیه در مقام ششم منطقه قرار دارد و براساس شاخص اینترنت پرسرعت، جایگاه 15 را در منطقه به خود اختصاص داده است. طبق معیار سنجش ITU در این رتبه بندی، اینترنت پرسرعت به پهنای باند بالای 512 کیلوبایت بر ثانیه اطلاق می شود این درحالی است کاربران خانگی در ایران با محدودیت 128 کیلوبایت بر ثانیه مواجه هستند. آنچه در این رتبه بندی منظور شده پورت های مورد استفاده سازمانها و شرکتهای بزرگ است."&lt;br /&gt;فکر می کنم اگر همین جوری پیش برویم تا چند وقت دیگر داستان " یه بورگینوفاسویی"، " یه کنیایی"، " یه افغانی"، " یه گواتمالایی" و "یه "بوتانی" را هم باید بشنویم. فعلا که در منظقه ششمیم. راستی در جهان چندیم؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-567114718908959410?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/567114718908959410/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=567114718908959410&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/567114718908959410'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/567114718908959410'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='داستان &quot; یه گواتمالایی&quot; که سرعت اینترتشان را به رخ ما کشید'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-2611635760082899438</id><published>2010-01-31T02:41:00.000-08:00</published><updated>2010-01-31T02:58:09.990-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعي'/><title type='text'>تفاوت ما و آنها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;روزي يكي از دوست هايم حرفي بهم زد كه هيچ وقت يادم نمي رود. دوستم از من پرسيد:" تفاوت ما و آنها چيست؟" منظورش آدم هايي بود كه آنسوي آبها، يعني در نيمكره شمالي زندگي مي كردند. كلي حرف به هم بافتم. دوستم با يك جمله ناك اوتم كرد:" آنها همه كارهاي خود را روتين و معمولي انجام مي دهند. اما ما هر روز بايد منتظر يك اتفاق تازه باشيم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستم راست مي گفت. ما هر روز بايد منتظر حادثه اي تازه باشيم. انگار نمي توانيم، بدون آنكه منتظر اتفاق تازه اي باشيم، شب سر بر بالش بگذاريم. اين سرنوشت ما شرقي هاست.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-2611635760082899438?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/2611635760082899438/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=2611635760082899438&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/2611635760082899438'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/2611635760082899438'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/01/blog-post_31.html' title='تفاوت ما و آنها'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-4217154309095135728</id><published>2010-01-28T00:04:00.001-08:00</published><updated>2010-02-02T08:40:12.836-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعي'/><title type='text'>كل كل رحيم مشايي و كيهان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;امروز روزنامه "بهار" تيتر جالبي در مورد اسفنديار خان رحيم مشايي زده است. ايشان كه چند بار پاي فرشته ها را به آسمان ايران باز كرده‌اند، با مردم اسرائيل هيچ مشكلي ندارند و علاقه خاصي انگار به نرم‌تنان دارند، انگار گفته‌اند:" كيهان را محكوم نكنم، مسلمان نيستم." به هر حال ايشان متخصص حرف هاي تخصصي هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;روزنامه كيهان هم تيتري مشابه از  مشايي زده:" روزنامه كيهان را در دادگاه محكوم نكنم مسلمان نيستم." انگار گاهي شرق و غرب به هم مي‌رسند، همچنان كه روزنامه اصلاح طلب "بهار" شبيه روزنامه اصولگراي "كيهان" تيتر زده.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;البته روزنامه‌هاي ديگر، تيترهاي ديگري از سخنراني رحيم مشايي زده‌اند. مثلا اعتماد تيتر زده:" اگر احمدي‌نژاد بگويد حرف نمي‌زنم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شايد اگر من مي‌خواستم تيتر بزنم،‌ يكي از زيرتيترهاي روزنامه كيهان را انتخاب مي‌كردم:" من اگر جمله خود را در خصوص اسرائيل بد مي دانستم، آن را تكرار نمي كردم." البته مي‌دانم اين جمله براي تيتر كمي بلند است. اما مي‌شود شاخ و برگش را زد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-4217154309095135728?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/4217154309095135728/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=4217154309095135728&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/4217154309095135728'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/4217154309095135728'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/01/blog-post_28.html' title='كل كل رحيم مشايي و كيهان'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-4524705570152074372</id><published>2010-01-27T03:50:00.000-08:00</published><updated>2010-01-27T04:04:28.996-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبيات'/><title type='text'>دیدار با علی اصغر بهرامی، همان مترجمی که کورت وونه گات را به ما معرفی کرد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;مترجم کله و معلق نمی زند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علی اصغر بهرامی، نقطه کور زندگی روزنامه نگاری من بود. سالهای ترجمه هایش  را می خواندم و لذت می بردم، اما هیچ وقت فرصت نشد که ببینمش. نمی دانم  چرا، شاید حس می کردم که تهران زندگی نمی کند و حتی ایران نیست. وقتی  فهمیدم خانه اش تقریبا جایی قرار دارد که بارها از جلوی آن رد می شده ام،  مثل آدم هایی شدم که بعد از سال ها، متوجه اصالت فرهنگی شان می شوند. این  بود که از استاد، تقاضای ملاقات کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدت زیادی صدای بوق های ممتد  را شنیدم که بهرامی گوشی را برداشت. انگار دوست نداشت گوشی را بردارد. اما  به هر حال گوشی را برداشت. خودم را معرفی کردم. انگار چیزی نمی شنید. از  علاقه ام به ترجمه هایش گفتم. انگار نمی شنید. گفتم می خواهم ببینمش. این  بار انگار صدایم را شنید. گفت که نمی تواند. نگفت که نمی خواهد. این بود که  اصرار کردم. پذیرفت که دقایقی کوتاه به خانه اش بروم. و من هم فرصت را از  دست ندادم. نباید فرصت ها را از دست داد. کلا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                                          &lt;a href="http://www.abrakk.com/weblog/2010/01/blog-post_27.html#links"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 204, 255);"&gt;متن كامل&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-4524705570152074372?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/4524705570152074372/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=4524705570152074372&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/4524705570152074372'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/4524705570152074372'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/01/blog-post_27.html' title='دیدار با علی اصغر بهرامی، همان مترجمی که کورت وونه گات را به ما معرفی کرد'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-2240193790544247402</id><published>2010-01-26T23:22:00.000-08:00</published><updated>2010-01-26T23:32:46.165-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>ما ايراني ها از جان خودمان چه مي خواهيم؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ديشب با يكي از دوستاني كه آن طف آبها ( مثلا در اروپا ) زندگي مي كند صحبت مي كردم. از او خواستم كه قيمت يك عدد نرم افزار ويندوز سون windows 7 را برايم بپرسد كه اگر مناسب بود، برايم بخرد. گفت چرا آنلاين نمي خري؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتم: چون كرديت كارت ندارم.&lt;br /&gt;گفت: اونجا كه اين چيزها خيلي ارزونه. ؟؟؟؟ ( مثلا اصغر آقا )، هفته قبل ايران بود. سه چهارتا ويندوز خريده 10 هزار تومن.&lt;br /&gt;گفتم: آخه من مي خوام اورژينال باشه. چون مي خواهم همه چي درست باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتيجه گيري به سبك انشا چهارم دبستان: ما از اين انشا نتيجه مي گيريم كه ايراني جماعت، هرجا كه باشد ايراني است. چرا؟&lt;br /&gt;مي گم: من چه مي دونم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-2240193790544247402?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/2240193790544247402/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=2240193790544247402&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/2240193790544247402'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/2240193790544247402'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/01/blog-post_2931.html' title='ما ايراني ها از جان خودمان چه مي خواهيم؟'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-8412119911975708196</id><published>2010-01-26T04:27:00.001-08:00</published><updated>2010-03-22T06:25:06.936-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعي'/><title type='text'>پتكي بر ديوار آجري، پتكي بر دل من</title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;نم باراني زده و هوا را نيمي ابر و نيمي ديگر آبي زيبايي پوشانده است. ( بلتم ادبي هم بنويسم ها...) رفتم روي بالكن كه هوايي تازه را بدهم توي سينه هايم. هيمن جور كه اين كار را مي كردم و با خودم مي گفتم كه كم مي شود توي تهران، آدم همچين هوايي گيرش بيايد، صداي پتك هايي را شنديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نزديكي هاي در خيابان فلسطين ( كاخ قبلي ) كلي خانه قديمي هست كه گاهي با خودم فكر مي كنم كه چه خوب است كه سرپا ايستاده اند، هر چند كه گاهي، گاه به گاهي، يكي از اين خانه هاي قديمي مي ريزد ( يا مي ريزانندش ) و يك چيز مزخرف را به جايش بنا مي كنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاراگراف يك و دو نتيجه مي دهد كه خانه اي ديگر، گنجينه اي ديگر، بخشي ديگر از فرهنگ ما در حال فرو ريختن است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان طور كه كارگران، به ديوار آجري خانه پتك مي زدند، حس كردم چيزي دارد در من فرو مي ريزد. انگار پتك را به دل من مي زنند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-8412119911975708196?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/8412119911975708196/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=8412119911975708196&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/8412119911975708196'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/8412119911975708196'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/01/blog-post_26.html' title='پتكي بر ديوار آجري، پتكي بر دل من'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-4847463337573635181</id><published>2010-01-24T22:56:00.003-08:00</published><updated>2010-01-24T23:10:18.302-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعي'/><title type='text'>صادرات مردان ترك به مغولستان يا چرا من را صادر نمي‌كنيد؟</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ماركس نظر جالبي در مورد تكرار تاريخ دارد. مي‌گويد كه يك ماجرا دو بار اتفاق مي‌افتد،‌ در بار اول جدي و تراژيك است و در بار دوم، كمدي. ما الان در دوره كمدي به سر مي‌بريم. به همين دليل است كه مدام خبرهاي بامزه مي‌شنويم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديروز در اخبار راديو خبرخيلي باحالي پخش كردند. قرار بر اين شده كه تركيه تعدادي از مردان خود را به مغولستان صادر كند. چون در آنها مرد كم است. يعني در قبال هر شش زن، فقط يك مرد وجود دارد. البته زن‌هاي مغولي احتمالا ( يا شايد حتما ) چنگي به دل نمي‌زنند، اما با اين همه آدم بدش نمي‌آيد كه براي يك‌ بار هم كه شده صادر شود. البته اگر قرار بر صادر شدن باشد، من اسپانيا را ترجيح مي‌دهم. البته برزيل، كوبا، ايتاليا، آمريكا و بقيه جا ها هم بد نيست ها...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما نكته جالب ماجرا چيز ديگري است. وقتي اين دوستان خوش‌شانس تركيه‌اي، به مغولستان رسيدند، دقيقا بايد چه كار كنند؟ شغلشان چيست؟ يعني از صبح بايد غذاي مقوي بخورند و تند تند، به خانم‌هاي مغولي توجه ويژه كنند؟ روزي شش بار؟ سختي كار؟ بازنشستگي؟ بيمه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر يكي از اين مردها، بچه‌دار شود، بچه‌اش وقتي اول مهرماه مغولستاني به مدرسه مي‌رود، بايد بگويد شغل پدرش چي هست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-4847463337573635181?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/4847463337573635181/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=4847463337573635181&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/4847463337573635181'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/4847463337573635181'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/01/blog-post_2714.html' title='صادرات مردان ترك به مغولستان يا چرا من را صادر نمي‌كنيد؟'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-5636952307707397732</id><published>2010-01-24T02:29:00.000-08:00</published><updated>2010-01-24T02:44:43.753-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>آنگولا در ايران سرمايه‌گذاري مي‌كند، باور كنيد</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از امروز صبح حس مي‌كنم همه مشكلات عالم دارد حل مي‌شود. حس شيرين صبحگاهي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با چشم‌هاي خواب‌آلوده خودم را از پله‌هاي مترو مي‌كشاندم بالا كه گفتم بد نيست نگاهي به تيتر روزنامه‌ها بندازم. ( البته مراد فقط روزنامه همشهري است.) اما همين كه نگاهي كوتاه به روزنامه‌ها انداختم، حس شيريني همه وجودم را فرا گرفت. حس كردم دنيا چقدر زيباست. من عاشق دنيايم چون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزنامه يك تيتر زيبا داشت و وقتي زيبا، شيرين و دنيا كنار هم باشد، دلت هواي نسيم هم مي‌كند و در دلت شيريني عسل را مثل نبات ( با اجازه از جناب حافظ كه عاشق خانم شاخه نبات بودند) حس مي‌كني. سرتان را درد نياورم. چون نمي‌خواهم شاديتان را به عقب بيندازم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزنامه تيتر زده بود: " آنگولا در پارس جنوبي سرمايه‌گذاري مي‌كند". با خودم گفتم كه اي ول. به هر حال كم نيست كه كشور صنعتي، ثروتمند،‌ مهم و تاثيرگذار آنگولا در ايران سرمايه‌گذاري كند. چشم‌هايم را دوباره و دوباره ماليدم. خواب نبودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا شما هم در اين حس شيرين با من شريك شويد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-5636952307707397732?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/5636952307707397732/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=5636952307707397732&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/5636952307707397732'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/5636952307707397732'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/01/blog-post_24.html' title='آنگولا در ايران سرمايه‌گذاري مي‌كند، باور كنيد'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-268657628232983633</id><published>2010-01-22T05:51:00.000-08:00</published><updated>2010-01-22T22:56:38.396-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبيات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='انديشه'/><title type='text'>همین مردمی که امروز به پای تو بوسه می زنند، فردا به آتشت هیزم خواهند ریخت</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خواندن کتاب "روشنفکران رذل و مفتش بزرگ" را تازه شروع کرده ام. فکر کنم خیلی زود هم تمام شود. چون فقط 110 صفحه است. آن هم با قطع کوچک.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داریوش مهرجویی این کتاب را درباره داستایفسکی نوشته است و جالب آن جاست که ابتدای کتاب در مورد آخرین کار داستایفسکی است. ( هنوز آخر کتاب رو نخوندم که بدونم اونجا چه خبره ). ماجرا بر سر بخشی از رمان "برداران کارامازوف" است، آن جا که ایوان، به برادر کشیش اش در مورد یک ماجرای احتمالا تخیلی تاریخی می گوید. به گفته او، مسیح در قرن پانزدهم بار دیگر ظهور می کند. وارد شهر سویل می شود و در آنجا کلی معجزه می کند. بعد حاکم نود ساله شهر، مسیح را دست بند می زند و به آتش محکومش می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این جمله مفتش بزرگ، به مسیح بسیار خواندنی است:" ... تو باز آمده ای تا ما را از کار خود باز داری. ما به معظه تو نیازی نداریم. زیرا جز تیره بختی و درد چیزی برای ما به ارمغان نیاورده است. بشر دیگر به تو محتاج نیست... بدین سبب من تو را محکوم خواهم کرد و مانند منفورترین مرتد تو را خواهم سوزاند و خود خواهی دید همین مردمی که امروز به پای تو بوسه می زدند، چگونه فردا به آتشت هیزم خواهند ریخت..."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نتیجه و نکته کنکوری: &lt;/span&gt;پس فقط ایرانی ها نیستند که چنین رفتاری دارند. پس فقط ایرانی ها نیستند صبح یک روز "زنده باد مصدق گفتند " و دم غروب "جاوید شاه"( یعنی مرده باد مصدق)&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-268657628232983633?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/268657628232983633/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=268657628232983633&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/268657628232983633'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/268657628232983633'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/01/blog-post_22.html' title='همین مردمی که امروز به پای تو بوسه می زنند، فردا به آتشت هیزم خواهند ریخت'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-7398424203493007134</id><published>2010-01-21T02:44:00.000-08:00</published><updated>2010-01-21T02:58:12.334-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعي'/><title type='text'>ايران مشكل فرهنگي دارد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شايد اين اولين باري باشد كه در عمر روزنامه‌نگاري‌ام، اول تيتر مطلب را انتخاب كرده‌ام. اما باور كنيد كه ايران مشكل فرهنگي دارد. اين‌كه چه كسي مقصر است، بحث من نيست. اين‌كه مدارس ما، دانشگاه‌هاي و در نهايت خانواده‌هاي ما فرهنگ‌ساز نيستند،‌ بحث من نيست. اينكه مسايل اقتصادي سبب مي‌شد تا نتوانيم درست كتاب بخوانيم،‌بحث من نيست. اين‌كه پدر و مادرها، كمتر به فرزندانشان مي‌پردازند، بحث من نيست. حتي نمي‌خواهم از آمار طلاق بگوييم، كه انگار در حال افزايش است. من از اين‌كه اين چيزها به من مربوط شود، مي‌ترسم. اصلا به من چه بعضي‌ها، همه چيز را به پاي دولت مي‌نويسند. حرف من چيز ديگري است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همين حالا كه از خانه‌تان بيرون رفتيد، 10 ماشين ( خودرو يا car) را بشماريد. تقريبا نيمي از اين ماشين‌ها، دست يك يك جايشان تصافي است. البته و صد البته كه قشر زحمتكش صافكار بايد نان بخورند، اما ما به حال و روزمان چه آورده‌ايم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر تنها يك بار در خيابان‌هاي تهران رانندگي كرده باشيد،‌ متوجه حرفم مي‌شويد. ماشين‌ها توي هم مي‌لولند، استفاده از چراغ راهنما، تقريبا در حال منسوخ شدن است، هيچ كس فاصله لازم را رعايت نمي‌كند، هيچ كس به ماشين كناري احترام نمي‌گذارد و خلاصه آن مي‌شود كه يك ساعت رانندگي در تهران، به اندازه 1000 ساعت دعوا و مرافعه با صاحب‌خونه، حالت را مي‌گيرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نكته جالب آن‌جاست كه همه هم خودشان را حق به جانب مي‌دانند. و هر كسي فكر مي‌كند كه ديگران فرهنگ ندارد. ايران مشكل فرهنگي دارد و همه مشكل ما اين‌جاست.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-7398424203493007134?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/7398424203493007134/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=7398424203493007134&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/7398424203493007134'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/7398424203493007134'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/01/blog-post_21.html' title='ايران مشكل فرهنگي دارد'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-2301536140123192012</id><published>2010-01-20T00:57:00.000-08:00</published><updated>2010-01-22T22:55:18.002-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>حذف يارانه‌ها با انگشت هايم جور در نمي آيد</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;صبح امروز،‌ چهارشنبه 30 دي ماه 1388 ، براي بار هزارم، انگشت هاي دو دست و دو پايم، براي خرج‌هايي كه در آينده بايد داشته باشم، كم آمدند. هر چه به دست‌هايم مي گويم كه درآمدم اين قدر است و تو هم بايد با هيمن مبلغ كنار بيايي، به گوشش نمي‌رود. دست‌هاي من گوش ندارند، چه برسد گوش شنوا. پس گوش نمي دهند كه درآمد "من" بدبخت ( اين من هيچ ربطي به "من" فرويدي ندارد‌) چقدر است. آنها فقط قسط ها، بديهي‌ها، كرايه ماشين‌ها، پول خوار و بار و بدبختي ها را حساب مي كنند. پس هميشه يك جاي كار ايراد دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز براي صدهزارمين بار حس كردم كه انگشت هايم كم هستند. حالا شايد بگوييد چرا از ماشين حساب استفاده نمي‌كنم. چون اولا ماشين حساب ندارم و دوم اين كه، ماشين حساب باتري مي‌خواهد و باتري هم بخشي از انرژي است كه سال آينده، يارانه( سوبسيدش ) كم كم حذف مي شود. پس از همين الان، بهتر است كاري با ماشين حساب نداشته باشم. اصلا جماعت هنرمند ( اگر بنده را هنرمند حساب كنيد ) را چه كار به ماشين حساب؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من همين حالا هم براي خرج روزمره‌ام، كلي انگشت كم مي‌آورم. راستي اگر قرار باشد پول آب و برق و گاز را كامل بدهم، وضعيتم چه مي شود؟ حالا بي‌خيال اين "من" فرويدي: ما.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-2301536140123192012?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/2301536140123192012/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=2301536140123192012&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/2301536140123192012'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/2301536140123192012'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/01/blog-post_6012.html' title='حذف يارانه‌ها با انگشت هايم جور در نمي آيد'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-5326392743946986242</id><published>2010-01-20T00:35:00.000-08:00</published><updated>2010-01-20T00:54:32.541-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبيات'/><title type='text'>عصر يك روز پاييز ي، سپانلو ، من و قايق سواري در تهران</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;غروب يك روز پاييزي است. گرچه هنوز "درخت‌هاي انار پيراهن زرد كهربايي" نپوشيده‌اند، پاييز را حس مي‌كني. قرار است امروز با محمدعلي سپانلو حذف بزنيم، همان شاعري كه دوستانش او را "سپان" صدا مي‌زنند. باران بي مضايقه مي‌بارد و خيابان‌هاي تهران را ترافيك گرفته است.( ياد شاملو به خير كه از بياباني گفته بود كه سراسرش را مه گرفته بود.) البته براي ترافيك شدن خيابان‌هاي تهران، چندان نيازي به باران نيست، همين‌كه نفس‌هاي شهر به شماره بيافتد و غروب شد، ماشين‌ها بوق‌هايشان براي هم به صدا در مي‌آورند. چه برسد به اينكه نم‌نم باراني هم بزند. چه برسد كه باران به شدت ببارد و تو هم با شاعري قرار داشته باشي كه اسم آخرين كتابش "قايق سواري در تهران" باشد. حس مي‌كني همين حالاهاست كه نيازمند موبايلت باشي تا به دفتر آگهي‌هاي همشهري( يا يك روزنامه ديگر) زنگ بزني و آگهي يك قايق سرخپوستي، تمام اكازيون را بدهي. و بعد نتواني، چون معمولا موبايل‌ها در اين ساعت روز آنتن نمي‌دهند. در همين خيال‌هايي كه به در خانه شاعر مي‌رسي. يك حياط و چند درخت. هوا تاريك است، اما تو مي‌تواني چند اناري را ببيني كه روي درخت‌ها ، همچون هنرمندان تئاتر يا هنر ديگري كه نمي‌شود نوشت، خودنمايي مي‌كنند. بحث با يك استكان چاي آغاز مي‌شود و با يك شكلات به پايان مي‌رسد. از عكس‌ها و تابلوهاي روي ديوار اگر ننويسم، به چشم‌هايم خيانت كرده‌ام. يك كلكسيون طرح جلد كبريت كه از پدر شاعر به جا مانده، چند تابلوي اورژينال، چند مينياتور و چند تاي ديگر. مي‌شود به اندازه يك گالري ديد...&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.abrakk.com/weblog/2009/12/blog-post_9527.html#links"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 204, 255);"&gt;متن كامل&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-5326392743946986242?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/5326392743946986242/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=5326392743946986242&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/5326392743946986242'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/5326392743946986242'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/01/blog-post_20.html' title='عصر يك روز پاييز ي، سپانلو ، من و قايق سواري در تهران'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-3938140929433925279</id><published>2010-01-19T04:51:00.000-08:00</published><updated>2010-01-19T04:58:21.295-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='انديشه'/><title type='text'>گور باباي دنيا ، هر چيزي خواستيد بخوريد</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;یکی از سالم ترین و البته خطرناک ترین تفریحات سالم ما رفتن به رستوران هاست.( تفريحات سالم ديگه رو من نمي دونم. نكنه ذهن شما هم ....نه بابا ) دقیقا وقتی همه دور هم نشسته ایم و مدام از هم می پرسیم که چه کنیم که هم تفریح باشد و هم ارزان، نتیجه می گیریم که برویم رستوران یا "فست فود". البته بحث های زیادی مطرح می شود که خیلی به ما مربوط نیست. ( مثلا چي بپوشم خان ها... ا... سرتو بكن اونور....زشته ) . از آنجایی به ما مربوط می شود که توی رستوران نشسته اید، غذایتان را انتخاب کرده اند و شما می خواهید از پولی که داده اید، لذت ببرند. اما دقیقا این طوری نمی شود. با هر لقمه ای که از روی میز بلند می شود و به سمت دهان حرکت می کند، کلمه "اه، دارم چاق می شوم"، شنیده می شود.( راستي چاق بشي هم بد نيست ها...) حس می کنی داری یک کنسرو تاریخ مصرف گذشته را می خوری.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین که می گویی "بی خیال چاقی، بذار حاشو ببریم"، یک نفر ( شاید چند نفر)، نگاهی بهت می اندازند که دقیقا می فهمی که " کی عاقله، کی سفیه ". می گویند چاقی که مهم نیست :" اگه بدونی این سویس کالباس رو چه جوری درست می کنن." همیشه خدا هم یک نفر پیدا می شود که پسرخاله اش توی یک کارخانه سویس – کالباس سازی کار می کند ( و حتی ممکن خودش رییس شرکت باشد)، اما خودش لب به سویس و کالباس نمی زند. خلاصه در حالی که حس می کنی داری بالا می آوری:" مگه من گفتم بیایم اینجا."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما دیگر کار از کار گذشته است. کلی غذای نخورده مانده و پول داده. حالا نوبت شماست که سخنرانی قرایی درباره غذا و غذا خوردن کنید. شما می توانید مطالبی را که در ادامه نوشته می شود، چند بار به دقت بخوانید ، حتی پرینت بگیرد و حفظ کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرفتان را با یک سوال شروع کنید. مثلا نظرشان در مورد سبزی خوردن بپرسید. احتمالا همه می گویند که چقدر خوب است و از این حرف ها. با قیافه ای حق به جناب بگویید که در آخرین خبرها آمده که مثلا سبزی باعث آلزایمر می شود. دقیقا در همین لحظه بحث عوض می شود. مثلا یکی در مورد نحوه درست شستن سبزی حرف می زند که ما آن را خوب نمی شوریم و کلی انگل اجتماع دارد. یکی دیگر هم می گوید که "اگر خوب بشوریش، همه ویتامین هایش می ره." و تو ناخن هاتو یواشکی به هم می زنی. البته در این قسمت هم پسرعموی یکی از ساکنان دور میز، در کارخانه مواد شوینده کار می کند ( یا رئیس آن است ) و در مورد مضرات این مواد حرف می زند. و شاید در خوبی اش. مهم این است که فضا، چطور فاز بدهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می توانی بحث میوه ها را پیش بکشی. احتمالا این بحث هم جواب می دهد، چون خیلی ها برای وزن کم کردن، روزی چند کیلو میوه می خورند تا لاغر بمانند. البته همیشه می شود یواشکی چیزی خورد و به همه گفت:" نمی دونم من چرا چاق می شم. هوا هم بخورم، می ترکم. " البته شما می توانید بحث شیرین کالری را مطرح کنید. هر سیب، حد.د 110 کالری دارد و می تواند شما را چاق کنید. باز هم بحث در می گیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما حرف شما می تواند نکته دیگری باشد. مثلا بگویید که یک روز می گویند چای برای دندان ها خوب است، فردا می گویند که لثه را خراب می کند، پس فردا می گویند که هر روز بیشتر از 3 استکان نخورید و خلاصه هر روز چیزی می گویند. پس بهتر است خوب بخورید، خوب بخوابید و خوب کارهای خوب بکنید. نیچه هم با انجام دادن همین کارها، نیچه شد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-3938140929433925279?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/3938140929433925279/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=3938140929433925279&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3938140929433925279'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/3938140929433925279'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/01/blog-post_19.html' title='گور باباي دنيا ، هر چيزي خواستيد بخوريد'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-1411011257363759303</id><published>2010-01-18T08:06:00.000-08:00</published><updated>2010-01-18T08:15:13.348-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='انديشه'/><title type='text'>فروغ ، تختي و سهراب هايي كه تكرار مي شوند</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;فروغ و تختی، سرنوشت ملت ما هستند، جوانانی که همچون سهراب، در اوج جوانی مطرح شدند و برای آنکه در اوج بمانند، در اوج مردند. فروغ 32 سال داشت و تختی 36 سال. و همان طور که سهراب، برای سهراب شدن اش، بهانه نمی خواست، فروغ و تختی هم نیازمند بهانه نبودند. اصلا مهم نبود که یکی کشتی بگیرد و دیگری، شعر بگوید و فیلم بسازد. مهم آن بود که این سهراب ها، باید متولد می شدند و رستم زمانه جان آنها را بی بهانه بگیرد. یکی متولد دی ماه بود و دیگری در دی ماه، رفت. اما چه تفاوت که مرگ و تولد، برای سهراب های زمان یکی است. یکی با تولد نامش را به ثبت رساند و آن دیگری با تولدی دیگر؛ با مرگ. و سهراب های زمانه ما، از جنسیت فراتر رفته بودند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#33ccff;"&gt;&lt;a href="http://www.abrakk.com/weblog/2010/01/blog-post_18.html#links"&gt;متن كامل&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-1411011257363759303?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/1411011257363759303/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=1411011257363759303&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1411011257363759303'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1411011257363759303'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/01/blog-post_18.html' title='فروغ ، تختي و سهراب هايي كه تكرار مي شوند'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-1055256501409560494</id><published>2010-01-16T23:57:00.003-08:00</published><updated>2010-01-17T00:10:19.433-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>به توالت رفتن خود احترام بگذاريد</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هيچ كس نمي‌تواند بيشتر از خود ما، به ما توهين كند. اصلا و ابدا قرار نيست يكي از آن متن‌هاي لوس و بي‌مزه "مثبت انديشي" را اينجا بنويسم. اصلا قرار نيست بنويسم كه به خودتان احترام بگذاريد تا ديگران هم به شما احترام بگذارند. اصلا قرار نيست بنويسم كه شما شخصيت بزرگي هستيد، اگر خودتان را باور كنيد. اين جملات لوس و بي‌مزه، به درد جرز ديوار هم نمي‌خورند. هدف من از نوشتن اين پست كوتاه،‌ چيز ديگري است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براي آنكه كمي افاضه فضل كنم، داستاني از ابوسعيد ابوالخير نقل مي‌كنم. مي‌گويند كه شيخ با جمعي از شاگردانش، در راهي ( حالا چه راهي، تو كتاب نيومده ) مي‌رفتند. ناگهان ( همون يه دفعه خودمون )، همه دستشان را به سوي دماغ بردند. يعني بوي بدي شنيدند و حتي راهشان را كج كردند. به چاه فاضل آبي رسيده بودند. شيخ سيبي در دست داشت. پرسيد: بوي اين سيب بهتر است يا بويي كه دماغتان را جلويش مي‌گيريد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جواب مشخص بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شيخ گفت: اگر اين سيب، يك شب مهمان شما باشد، دقيقا همين بلا بر سرش مي‌آيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اين قسمت داستان، همه بايد به فكر فرو روند. يا سر در جيب تفكر فرو كنند. ( هر كدومشو دوست داشتيد، انجام بدين)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما نتيجه ما از اين داستان،‌ آن چيزي نيست كه حدس مي زنيد. ما از اين داستان نتيجه مي‌گيريم كه به توالت رفتن خود، به محتواي كار خود، احترام بگذاريد. يعني همان قدر كه براي خوردن وقت مي‌گذاريد، براي توالت رفتن خود هم ، وقت بگذاريد. به خودتان احترام بگذاريد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-1055256501409560494?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/1055256501409560494/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=1055256501409560494&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1055256501409560494'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/1055256501409560494'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/01/blog-post_16.html' title='به توالت رفتن خود احترام بگذاريد'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-269138148801229221</id><published>2010-01-15T22:25:00.000-08:00</published><updated>2010-01-15T22:27:32.114-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='انديشه'/><title type='text'>ببين چي مي گم، بعد كتكم بزن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;زندگي محل سو تفاهم هاست. هر روز که مي گذرد، به اين جمله اوژن يونسکو بيشتر ايمان مي آورم که "زبان و حرف زدن، فقط توليد سوتفاهم مي کند."&lt;br /&gt;علت هاي اين سوتفاهم بسيار است و حتما نمي شود، آن را در يک پست وبلاگي نوشت. شما اين مطلب را به حساب يک دل نوشت بگذاريد لطفا.&lt;br /&gt;اولين نکته آن است که ما همديگر نمي شويم. يعني اصلا گوش مان را به حرف هاي طرف مقابلمان نمي سپاريم تا ببينيم او چه مي گويد و اصلا حرف حسابش چيست. و وقتي چيزي را گوش نداده باشيم، آن چيزي را خواهيم شنيد که حدس مي زديم. اين گونه است که گام اول سوتفاهم زده مي شود.&lt;br /&gt;در گام دوم، بسياري از ما، هنوز تکليف خودمان را خودمان نمي دانيم. مثلا نمي دانيم که مي خواهيم که پاي در سنت داشته باشيم يا در مدرنيته. راه آشتي اين دو را هم نمي دانيم. يا ندانسته ايم. يا نمي خواهيم بدانيم. اين است که نمي دانيم با ديگري چگونه رفتار او کنيم. او هم مي ماند. جمع دو در مانده، سوتفاهي بزرگ است.&lt;br /&gt;در گام سوم، ما پنهان گراني بزرگيم. خودمان را مخفي مي کنيم. نيازهايمان را نمي گويم. اهداف مان را براي طرف مقابل شرح نمي دهيم. يعني جداي از آنکه تکليف مان با خودمان روشن نيست، همين تکليف نيم بند معلوم را هم، روشن نمي کنيم. چرا؟ چون مي ترسيم که ايجاد سونفاهم کنيم. چون مي ترسيم که طرف مقابل را از دست بدهيم. چون مي ترسيم که دلش بشکند و رم کند.&lt;br /&gt;از همه بدتر، در گام چهارم آن است که ما به شدت خودخواهيم. هميشه همان مي خواهيم که به نفع ماست. حاضريم که ديگران را پاي قربانگاه "من" گردن بزنيم و بعد برجنازه اش گريه کنيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اي واي از سوتفاهم. اي واي بر دلهايي که اندوهگين مي شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه فرياد هايي که مي زنيم، از همين روست. لطفا بر سر ابرک بي شيله پيله، بر سر ابرک سرگردان، ابرکي که دلش به نباريدن خوش است، فرياد نکشيد. اين ابرک، براي فرياد شنيدن آفريدن نشده است.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-269138148801229221?l=abrak2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://abrak2.blogspot.com/feeds/269138148801229221/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13006949&amp;postID=269138148801229221&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/269138148801229221'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13006949/posts/default/269138148801229221'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abrak2.blogspot.com/2010/01/blog-post_15.html' title='ببين چي مي گم، بعد كتكم بزن'/><author><name>سجاد صاحبان زند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10948025307619823660</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry></feed>
